Ganje Hozour audio Program #848

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 283157214 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۴۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۵ ژانویه ۲۰۲۱ - ۱۷ دیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2513, Divan e Shamsبیا ای عارفِ مُطرب، چه باشد گر ز خوش خوییچو شِعری(۱) نورافشانی وَزان اشعار برگویی؟به جانِ جملهٔ مَردان، به دَردِ جُمله بادَردانکه بَرگو تا چه می‌خواهی، وَزین حیران چه می‌جویی؟از آن رویِ چو ماهِ او، زِ عشقِ حُسن خواهِ اوبیاموزید ای خوبان، رُخ افروزی و مَهْ روییاز آن چشمِ سیاهِ او، وَزان زلفِ سه تاهِ اوالا ای اهلِ هِندُستان، بیاموزید هِندوییزِ غمزهٔ تیراَندازَش، کِرشمهٔ ساحِری سازشهلا هاروت و ماروتَم(۲)، بیاموزید جادویی(۳)ایا اصحاب و خلوَتْیان، شده دل را چنان جویانز لعلِ(۴) جانْفزایِ(۵) او بیاموزید دلجوییز خرمنگاهِ شش گوشه(۶)، نخواهی یافتن خوشهروان شو سویِ‌‌ بی‌سویان، رها کن رسمِ شش سویی(۷)همه عالَم ز تو نالان، تو باری از چه می‌نالی؟چو از تو کم نشد یک مو، نمی‌دانم چه می‌مویی(۸)؟فدایم آن کبوتر را، که بر بامِ تو می‌پَرَّدکجایی ای سگِ مُقبِل(۹)، که اهلِ آنچنان کویی؟چو آن عُمرِ عزیز آمد، چرا عشرَت(۱۰) نمی‌سازی؟چو آن استادِ جان آمد، چرا تخته نمی‌شویی(۱۱)؟دَرین دامَست آن آهو، تو در صحرا چه می‌گردی؟گُهَر در خانه گم کردی، به هر ویران چه می‌پویی؟به هر روزی دَرین خانه یکی حُجرهٔ‌ نُوی یابیتو یکتو(۱۲) نیستی ای جان، تَفَحُّص(۱۳) کُن که صد تویی(۱۴)اگر کُفری وگر دینی، اگر مِهری وگر کینیهمو را بین، همو را دان، یَقین می‌دان که با اوییبِماند آن نادره دَستان، ولیکِن ساقیِ مَستانگرفت این دَم گلویِ من، که بِفْشارم گر اَفزویی(۱۵)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2626 قبله را چون کرد دستِ حق عَیانپس، تَحَرّی(۱۶) بعد ازین مَردود دانهین بگردان از تَحَرّی رو و سَرکه پدید آمد مَعاد و مُستَقَرّ(۱۷)یک زمان زین قبله گر ذاهِل(۱۸) شویسُخره(۱۹) هر قبله باطل شویچون شوی تمییزدِه(۲۰) را ناسپاسبِجهَد از تو خَطرَتِ(۲۱) قبله شناسگر ازین انبار خواهی بِرّ(۲۲) و بُر(۲۳)نیم ساعت هم ز همدردان مَبُرکه در آن دم که بِبُرّی زین مُعین(۲۴)مبتلی گردی تو با بِئسَ الْقَرین(۲۵)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1232 نه تو اَعطَیناکَ کَوثَر خوانده‌ای؟پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟یا مگر فرعونی و کوثر چو نیلبر تو خون گشته ست و ناخوش، ای عَلیل توبه کن، بیزار شو از هر عَدوکو ندارد آبِ کوثر در کدو هر که را دیدی ز کوثر سرخ‌رُواو محمدخوست با او گیر خو مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1237 هر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار همچون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مامِ(۲۶) تو کو حقیقت هست خون‌آشامِ تواز خلیلِ(۲۷) حق بیاموز این سِیَر(۲۸)که شد او بیزار اول از پدرمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2620, Divan e Shamsای دل به ادب بنشین، برخیز ز بدخوییزیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گوییحاشا که چنان سودا، یابند بدین صفراهیهای چنان رویی، یابند به بی‌روییدر عینِ نظر بنشین، چون مردمکِ دیدهدر خویش بجو ای دل، آن چیز که می‌جوییبگریز ز همسایه، گر سایه نمی‌خواهیدر خود منگر، زیرا در دیدهٔ‌ خود موییگر غرقهٔ‌ دریایی، این خاک چه پیمایی؟ور بر لبِ دریایی، چون روی نمی‌شویی؟حافظ، دیوان اشعار، غزل شمارهٔ ۴۳۵Hafez Poem(Qazal)# 435, Divan e Qazaliatعاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1138, Divan e Shamsشکار را به دو صد ناز می‌برد این شیرشکار در هوسِ او دوان قطار قطارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #544 ناز کردن خوش تر آید از شِکَرلیک، کم خایَش(۲۹)، که دارد صد خطرایمن آبادست آن راهِ نیازترک نازش گیر و با آن ره بسازمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 368, Divan e Shamsاز هر جهتی تو را بلا دادتا بازکشد به بی‌جهاتتگفتی که خمش کنم نکردیمی‌خندد عشق بر ثباتتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3496 کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَر(۳۰)بر صدف آید ضرر، نَی بر گُهَر مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 59, Divan e Shamsتو از خواری همی‌نالی، نمی‌بینی عنایت‌ها مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3339 نعرهٔ لاضَیْر(۳۱) بر گردون رسید*هین بِبُر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زییم* قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰Quran, Sooreh Ash-Shu'araa(#26), Line #50« قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.»« گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2811 شد صفیرِ بازِ جان در مَرْجِ دیننعره‌های لا اُحِبُّ الْافِلینشاهبازِ جان در چمنزار دین فریاد بر می آورد که من افول کنندگان را دوست ندارم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1622 چون تو گوشی، او زبان، نی جنس توگوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3692 پس شما خاموش باشید اَنْصِتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3456 اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1298 چیز دیگر ماند، اما گفتنشبا تو، روحُ الْقُدْس گوید بی مَنَشنى، تو گویی هم به گوشِ خویشتننى من و نى غیرِ من، ای هم تو منهمچو آن وقتی که خواب اندر رَویتو ز پیشِ خود، به پیشِ خود شویبشنوی از خویش و پنداری فلانبا تو اندر خواب گفته ست آن نهانتو یکی تو نیستی ای خوش رفیقبلکه گردونیّ و دریایِ عمیقآن تُوِ زَفتت که آن نهصد تُو استقُلزم ست و غَرقه گاهِ صد تو استخود چه جایِ حدِّ بیداری ست و خوابدَم مَزَن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #822 جمله عالَم زین غلط کردند راهکز عدم ترسند و آن آمد پناهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2862, Divan e Shamsهم به بغداد رَسی، رویِ خلیفه بینیگر کُنی عزمِ سفر، در همدان نَستیزیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1461 پس محلِِّ وحی گردد گوشِ جانوحی چه بْوَد؟ گفتنی از حِس نهانگوشِ جان و چشمِ جان، جز این حِس استگوشِ عقل و گوشِ ظَنّ، زین مُفلِس(۳۲) است لفظِ جبرم، عشق را بی‌صبر کردوآنکه عاشق نیست، حبسِ جبر کرداین، مَعِیَّت(۳۳) با حق است و جبر نیستاین تجلّیِ(۳۴) مَه است، این ابر نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #619 عقل و دل ها بی‌گمانی عرشی‌انددر حجاب از نورِ عرشی می‌زیَند« در بیانِ آنکه عقل و روح در آب و گِل محبوس‌اند همچو هاروت و ماروت در چاهِ بابِل.»همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاکبسته‌اند اینجا به چاهِ سهمناکعالَمِ سُفلی(۳۵) و شهوانی دَرَنداندرین چَهْ گشته‌اند، از جُرم، ‌بندسِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیارزین دو آموزند نیکان و شِرار(۳۶)لیک اوّل پند بَدْهندَش که هینسِحر را از ما مَیاموز و مَچینما بیاموزیم این سِحر ای فلاناز برایِ ابتلا و امتحانکِامتحان را شرط باشد اختیاراختیاری نبوَدَت بی‌اقتدار مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1056 کِرمَک ست آن اژدها از دستِ فقرپشّه‌یی گردد ز جاه و مال، صَقر(۳۷)اژدها را دار در برفِ فراقهین مَکش او را به خورشیدِ عراقتا فسرده می‌بُوَد آن اژدهاتلقمهٔ اویی چو او یابد نجاتمات کن او را و ایمن شو ز ماترحم کم کن، نیست او ز اهلِ صِلات(۳۸)کآن تَفِ خورشیدِ شهوت بر زندآن خفّاشِ مُرده ریگت پَر زند مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #626 میل ها همچون سگانِ خفته‌انداندریشان خیر و شر بنهفته‌اندچونکه قدرت نیست، خُفتند این رَدِه(۳۹)همچو هیزم‌پاره‌ها و تَن‌زَده(۴۰)تا که مُرداری درآید در میاننفخِ صورِ حرص کوبد بر سگانچون در آن کوچه خری مُردار شدصد سگِ خفته بِدآن بیدار شدحرص هایِ رفته اندر کَتمِ(۴۱) غیبتاختن آورد، سَر بَر زد ز جیب(۴۲)مو به مویِ هر سگی دندان شدهوز برایِ حیله دُم جُنبان شدهنیمِ زیرش حیله، بالا آن غَضَبچون ضعیفْ آتش، که یابد او حَطَب(۴۳)شعله شعله می‌رسد از لامکانمی‌رود دودِ لَهَب(۴۴) تا آسمانصد چنین سگ اندر این تَن خُفته‌اندچون شکاری نیست شان بِنهفته‌اندیا چو بازان اند و دیده دوختهدر حجاب، از عشقِ صیدی سوختهتا کُلَه بردارد و بیند شکارآنگهان سازد طوافِ کوهسارشهوتِ رنجور ساکن می‌بُوَدخاطرِ او سویِ صِحَّت می‌رودچون ببیند نان و سیب و خربزهدر مَصاف(۴۵) آید مزه و خوفِ بَزه(۴۶)گر بُوَد صَبّار(۴۷)، دیدن سودِ اوستآن تَهَیُّج(۴۸) طبعِ سُستش را نکوستور نباشد صبر، پس نادیده بِهْتیر، دُور اَولی(۴۹) ز مَردِ بی‌زِرِهچون ز گریه فارغ آمد گفت: رو که تو رنگ و بوی را هستی گروآن نمی‌بینی که هر سو صد بلاسویِ من آید پیِ این بال هاای بسا صیّادِ بی‌رحمت مدامبهرِ این پَرها نَهَد هر سُوم دامچند تیرانداز بهرِ بال هاتیر سوی من کَشد اندر هواچون ندارم زور و ضبطِ خویشتنزین قضا و زین بلا و زین فِتَن(۵۰)آن بِهْ آید که شَوَم زشت و کریه(۵۱)تا بُوَم(۵۲) ایمن درین کُهسار و تیه(۵۳)این سلاحِ عُجبِ(۵۴) من شد ای فَتی(۵۵)عُجب آرَد مُعجِبانِ(۵۶) را صد بلاپس هنر، آمد هلاکت خام را کز پیِ دانه، نبیند دام رااختیار آن را نکو باشد که اومالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا(۵۷)چون نباشد حفظ و تقوی، زینهار(۵۸)دور کن آلت، بینداز اختیار(۱) شِعری: نام دو ستاره نورانی در دو صورت فلکی سگ بزرگ و سگ کوچک که به شِعرای یمانی و شِعرای شامی معروفند. هر جا که فقط شعری مذکور شود مراد شعرای عَبور، یا شعرای یمانی، باشد که بغایت روشن است.(۲) هاروت و ماروت: نام دو فرشته بدفرجام(۳) جادو: اشاره به هاروت و ماروت و جادوگری آن دو در روی زمین است.(۴) لعل: نوعی سنگ قیمتی به رنگ سرخ(۵) جانفزا: آنچه باعث نشاط شود. جانپرور(۶) خرمنگاه شش گوشه: عالم محسوس به اعتبار داشتن شش جهت(۷) رسم شش سویی: وضع و حالت جسم به اعتبار آن که شش جهت دارد، مجازاً حالات جسمانی(۸) موییدن: نالیدن، زاری کردن(۹) مُقبِل: نیک بخت، صاحب اقبال(۱۰) عشرَت: خوشگذرانی، خوشی(۱۱) تخته شسن: خیالات تباه و نقوش علوم رسمی را از لوح دل و جان زدودن، پاک کردن مرکز انسان از من ذهنی(۱۲) یکتو: ساده، بَسیط، مجازاً فقط من ذهنی داشتن(۱۳) تَفَحُّص: جستجو کردن، تحقیق کردن(۱۴) صد تو: پیچیده، مرکّب، مجازاً باز کردن فضای درون و توهای مختلف پیدا کردن(۱۵) افزاییدن: افزودن، اضافه کردن(۱۶) تَحَرّی: جستجو(۱۷) مُستَقَرّ: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم(۱۸) ذاهِل: فراموش کننده، غافل(۱۹) سُخره: ذلیل، مورد مسخره، کار بی مزد(۲۰) تمییزدِه: کسی که دهنده قوّه شناخت و معرفت است.(۲۱) خَطْرَت: قوه تمییز، آنچه که بر دل گذرد، اندیشه(۲۲) بِرّ: نیکی(۲۳) بُرّ: گندم(۲۴) مُعین: یار، یاری کننده (۲۵) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد(۲۶) مام: مادر(۲۷) خلیل: ابراهیم خلیل الله(۲۸) سِیَر: جمع سیره به معنی سنّت و روش(۲۹) خایَش: فعل امر از مصدر خاییدن به معنی جویدن(۳۰) ظَفَر: پیروزی، دست یافتن (۳۱) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۳۲) مُفلِس: تنگدست، عاجز، تهی دست(۳۳) مَعِیَّت: همراه بودن، همراهی(۳۴) تجلّی: تابش، روشنی(۳۵) سُفلی: پایین، پست(۳۶) شِرار: جمعِ شریر، به معنی بَدان، مردم بد(۳۷) صَقر: چرغ، چرخ، هر مرغ شکاری از باز و شاهین و جز آن.(۳۸) صِلات: جمعِ صِلَه، به معنی عطا و بخشش و نیکویی(۳۹) رَدِه: صف، دسته، گروه(۴۰) تَن‌زَده: خاموش، ساکت (۴۱) کَتم: پنهان کردن و پوشیده داشتن(۴۲) جیب: گریبان(۴۳) حَطَب: هیزم(۴۴) لَهَب: شعله، زبانه آتش(۴۵) مَصاف: میدان جنگ، محل صف بستن(۴۶) بَزه: گناه، خطا(۴۷) صَبّار: بسیار صبر کننده(۴۸) تَهَیُّج: به هیجان آمدن(۴۹) اَولی: سزاوارتر(۵۰) فِتَن: فتنه(۵۱) کریه: بدمنظر، زشت(۵۲) بُوَم: باشم(۵۳) تیه: بیابان شن زار و بی آب و علف(۵۴) عُجب: خودبینی، خودپسندی(۵۵) فَتی: جوانمرد، جوان(۵۶) مُعجِب: خودبین، خودپسند(۵۷) اِتَّقُوا: بترسید، تقوا پیشه کنید.(۵۸) زینهار: بر حذر باش، کلمه تنبیه************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2513, Divan e Shamsبیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خوییچو شعری نورافشانی وزان اشعار برگوییبه جان جمله مردان به درد جمله بادردانکه برگو تا چه می‌خواهی وزین حیران چه می‌جوییاز آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه اوبیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه روییاز آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه اوالا ای اهل هندستان بیاموزید هندوییز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازشهلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادوییایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویانز لعل جانفزای او بیاموزید دلجوییز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشهروان شو سوی‌‌ بی‌سویان رها کن رسم شش سوییهمه عالم ز تو نالان تو باری از چه می‌نالیچو از تو کم نشد یک مو نمی‌دانم چه می‌موییفدایم آن کبوتر را که بر بام تو می‌پردکجایی ای سگ مقبل که اهل آنچنان کوییچو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی‌سازیچو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی‌شوییدرین دامست آن آهو تو در صحرا چه می‌گردیگهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می‌پوییبه هر روزی درین خانه یکی حجره‌ نوی یابیتو یکتو نیستی ای جان تفحص کن که صد توییاگر کفری وگر دینی اگر مهری وگر کینیهمو را بین همو را دان یقین می‌دان که با اوییبماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستانگرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزوییمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2626 قبله را چون کرد دست حق عیانپس تحری بعد ازین مردود دانهین بگردان از تحری رو و سرکه پدید آمد معاد و مستقریک زمان زین قبله گر ذاهل شویسخره هر قبله باطل شویچون شوی تمییزده را ناسپاسبجهد از تو خطرت قبله شناسگر ازین انبار خواهی بر و برنیم ساعت هم ز همدردان مبرکه در آن دم که ببری زین معینمبتلی گردی تو با بئس القرینمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1232 نه تو اعطیناک کوثر خوانده‌ایپس چرا خشکی و تشنه مانده‌اییا مگر فرعونی و کوثر چو نیلبر تو خون گشته ست و ناخوش ای علیل توبه کن بیزار شو از هر عدوکو ندارد آب کوثر در کدو هر که را دیدی ز کوثر سرخ‌رواو محمدخوست با او گیر خو مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1237 هر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار همچون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مام تو کو حقیقت هست خون‌آشام تواز خلیل حق بیاموز این سیرکه شد او بیزار اول از پدرمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2620, Divan e Shamsای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخوییزیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گوییحاشا که چنان سودا یابند بدین صفراهیهای چنان رویی یابند به بی‌روییدر عین نظر بنشین چون مردمک دیدهدر خویش بجو ای دل آن چیز که می‌جوییبگریز ز همسایه گر سایه نمی‌خواهیدر خود منگر زیرا در دیده‌ خود موییگر غرقه دریایی این خاک چه پیماییور بر لب دریایی چون روی نمی‌شوییحافظ، دیوان اشعار، غزل شمارهٔ ۴۳۵Hafez Poem(Qazal)# 435, Divan e Qazaliatعاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1138, Divan e Shamsشکار را به دو صد ناز می‌برد این شیرشکار در هوس او دوان قطار قطارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #544 ناز کردن خوش تر آید از شکرلیک کم خایش که دارد صد خطرایمن آبادست آن راه نیازترک نازش گیر و با آن ره بسازمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 368, Divan e Shamsاز هر جهتی تو را بلا دادتا بازکشد به بی‌جهاتتگفتی که خمش کنم نکردیمی‌خندد عشق بر ثباتتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3496 کس نیابد بر دل ایشان ظفربر صدف آید ضرر نی بر گهر مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 59, Divan e Shamsتو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌ها مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3339 نعره لاضیر بر گردون رسید*هین ببر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییم* قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰Quran, Sooreh Ash-Shu'araa(#26), Line #50« قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.»« گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2811 شد صفیر باز جان در مرج دیننعره‌های لا احب الافلینشاهبازِ جان در چمنزار دین فریاد بر می آورد که من افول کنندگان را دوست ندارم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1622 چون تو گوشی او زبان نی جنس توگوشها را حق بفرمود انصتوامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3692 پس شما خاموش باشید انصتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3456 انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1298 چیز دیگر ماند اما گفتنشبا تو روح القدس گوید بی منشنى تو گویی هم به گوش خویشتننى من و نى غیر من ای هم تو منهمچو آن وقتی که خواب اندر رویتو ز پیش خود به پیش خود شویبشنوی از خویش و پنداری فلانبا تو اندر خواب گفته ست آن نهانتو یکی تو نیستی ای خوش رفیقبلکه گردونی و دریای عمیقآن تو زفتت که آن نهصد تو استقلزم ست و غرقه گاه صد تو استخود چه جای حد بیداری ست و خوابدم مزن والله اعلم بالصواب مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #822 جمله عالم زین غلط کردند راهکز عدم ترسند و آن آمد پناهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2862, Divan e Shamsهم به بغداد رسی روی خلیفه بینیگر کنی عزم سفر در همدان نستیزیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1461 پس محل وحی گردد گوش جانوحی چه بود گفتنی از حس نهانگوش جان و چشم جان جز این حس استگوش عقل و گوش ظن زین مفلس است لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کردوآنکه عاشق نیست حبس جبر کرداین معیت با حق است و جبر نیستاین تجلی مه است این ابر نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #619 عقل و دل ها بی‌گمانی عرشی‌انددر حجاب از نور عرشی می‌زیند« در بیانِ آنکه عقل و روح در آب و گِل محبوس‌اند همچو هاروت و ماروت در چاهِ بابِل.»همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاکبسته‌اند اینجا به چاه سهمناکعالم سفلی و شهوانی درنداندرین چه گشته‌اند از جرم ‌بندسحر و ضد سحر را بی‌اختیارزین دو آموزند نیکان و شرارلیک اول پند بدهندش که هینسحر را از ما میاموز و مچینما بیاموزیم این سحر ای فلاناز برای ابتلا و امتحانکامتحان را شرط باشد اختیاراختیاری نبودت بی‌اقتدار مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1056 کرمک ست آن اژدها از دست فقرپشه‌یی گردد ز جاه و مال صقراژدها را دار در برف فراقهین مکش او را به خورشید عراقتا فسرده می‌بود آن اژدهاتلقمه اویی چو او یابد نجاتمات کن او را و ایمن شو ز ماترحم کم کن نیست او ز اهل صلاتکان تف خورشید شهوت بر زندآن خفاش مرده ریگت پر زند مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #626 میل ها همچون سگان خفته‌انداندریشان خیر و شر بنهفته‌اندچونکه قدرت نیست خفتند این ردههمچو هیزم‌پاره‌ها و تن‌زدهتا که مرداری درآید در میاننفخ صور حرص کوبد بر سگانچون در آن کوچه خری مردار شدصد سگ خفته بدآن بیدار شدحرص های رفته اندر کتم غیبتاختن آورد سر بر زد ز جیبمو به موی هر سگی دندان شدهوز برای حیله دم جنبان شدهنیم زیرش حیله بالا آن غضبچون ضعیف آتش که یابد او حطبشعله شعله می‌رسد از لامکانمی‌رود دود لهب تا آسمانصد چنین سگ اندر این تن خفته‌اندچون شکاری نیست شان بنهفته‌اندیا چو بازان اند و دیده دوختهدر حجاب از عشق صیدی سوختهتا کله بردارد و بیند شکارآنگهان سازد طواف کوهسارشهوت رنجور ساکن می‌بودخاطر او سوی صحت می‌رودچون ببیند نان و سیب و خربزهدر مصاف آید مزه و خوف بزهگر بود صبار دیدن سود اوستآن تهیج طبع سستش را نکوستور نباشد صبر پس نادیده بهتیر دور اولی ز مرد بی‌زرهچون ز گریه فارغ آمد گفت رو که تو رنگ و بوی را هستی گروآن نمی‌بینی که هر سو صد بلاسوی من آید پی این بال هاای بسا صیاد بی‌رحمت مدامبهر این پرها نهد هر سوم دامچند تیرانداز بهر بال هاتیر سوی من کشد اندر هواچون ندارم زور و ضبط خویشتنزین قضا و زین بلا و زین فتنآن به آید که شوم زشت و کریهتا بوم ایمن درین کهسار و تیهاین سلاح عجب من شد ای فتیعُجب آرد معجبان را صد بلاپس هنر آمد هلاکت خام را کز پی دانه نبیند دام رااختیار آن را نکو باشد که اومالک خود باشد اندر اتقواچون نباشد حفظ و تقوی زینهاردور کن آلت بینداز اختیار

1682 قسمت