Ganje Hozour audio Program #897

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 315546251 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه شماره ۸۹۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۴۰۰ تاریخ اجرا: ۲۱ دسامبر ۲۰۲۱ - ۱ دی.برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۸۹۷ بر روی این لینک کلیک کنیدبرای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.PDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF تمام اشعار این برنامه PDF نسخه کوچکتر مناسب جهت پرینت مجموع سوالات روزانه مناسب جهت پرینت PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsعاشقِ دلبرِ مرا شرم و حیا چرا بُوَد؟چونکه جمال این بُوَد، رسمِ وفا چرا بُوَد؟این همه لطف و سرکشی، قسمتِ خلق چون شود؟این همه حُسن و دلبری بر بتِ ما چرا بُوَد؟دردِ فراق من کشم، ناله به نای چون رسد؟آتشِ عشق من برم، چنگ دوتا چرا بُوَد؟لذّتِ بی‌کرانه‌ای است، عشق شده‌ست نامِ اوقاعده خود شکایت است، ور نه جفا چرا بُوَد؟از سرِ ناز و غَنجِ(۱) خود روی چنان تُرُش کندآن تُرُشیِّ رویِ او روح‌فزا چرا بُوَد؟آن تُرُشِّی رویِ او ابرصفت همی‌شودور نه حیات و خرّمی باغ و گیا چرا بُوَد؟(۱) غنج: ناز و کرشمه----------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsعاشقِ دلبرِ مرا شرم و حیا چرا بُوَد؟چونکه جمال این بُوَد، رسمِ وفا چرا بُوَد؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 9, Divan e Shamsاول بگیر آن جامِ مِهْ(۲)، بر کفّه‌ی(۳) آن پیر نِهْچون مست گردد پیرِ ده، رو سویِ مستان، ساقیارُو سخت کن(۴) ای مرتجا(۵)، مست از کجا شرم از کجا؟ور شرم داری، یک قدح بر شرم افشان، ساقیابرخیز ای ساقی بیا، ای دشمنِ شرم و حیاتا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان، ساقیا(۲) مِه: بزرگ(۳) کفّه: كف دست(۴) رُو سخت کردن: بی‌شرمی، سماجت کردن(۵) مرتجا: قبله‌ی آرزو، مایه‌ی امید----------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #411 صبح نزدیک است، خامُش، کم خروشمن همی‌کوشم پیِ تو، تو، مَکوشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1345, Divan e Shamsتو مرا مِی بده و مست بخوابان و بِهِل(۶)چون رسد نوبتِ خدمت، نشوم هیچ خجل(۶) بِهِل: رها کن----------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #320 صورتِ نقضِ وفایِ ما مَباشبی‌وفایی را مکن بیهوده فاشمر سگان را چون وفا آمد شعاررَو، سگان را ننگ و بدنامی میاربی‌وفایی چون سگان را عار بودبی‌وفایی چون روا داری نمود؟حق تعالی، فخر آورد از وفاگفت: مَن اوفی بِعَهْدٍ غَیْرِنا؟قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱Quran, Sooreh At-Tawba(#9), Line #111« وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.»« و چه كسى بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد كرد؟ بدين خريد و فروخت كه كرده‌ايد شاد باشيد كه كاميابى بزرگى است.»بی‌وفایی دان، وفا با ردِّ حق(۷)بر حقوقِ حق ندارد کس سَبَق(۷) ردِّ حق: آنكه از نظرِ حق تعالىٰ مردود است.----------------مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2484, Divan e Shamsعاشقِ مست از کجا؟ شَرم و شکست از کجا؟شنگ(۸) و وقیح(۹) بودیی، گر گِروِ اَلَستییی(۸) شَنگ: شوخ و شاد، شنگول(۹) وَقیح: بی شرم، بی حیا----------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #612 عشق و ناموس(۱۰)، ای برادر راست نیستبر درِ ناموس ای عاشق مَایستوقتِ آن آمد که من عریان شومنقش بگذارم، سراسر جان شومای عدوِّ شرم و اندیشه بیآکه دریدم پرده‌ی شرم و حیاحدیث« اَلْحَیاءُ یَمْنَعُ الْایمان.»« شرم، بازدارنده‌ی ایمان است.»(۱۰) ناموس: در اینجا به معنی آبروی تصنُّعی من ذهنی است.----------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #623 بنگر این کَشتیِّ خَلقان غرقِ عشقاژدهایی گشت گویی حلقِ عشقاژدهایی ناپدیدِ دلرُباعقلِ همچون کوه را او کهرُباعقلِ هر عطّار کآگه شد ازوطبله‌ها(۱۱) را ریخت اندر آبِ جو(۱۱) طبله‌: صندوقچه----------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2182 قدرِ هر روزی ز عمرِ مردِ کارباشد از سالِ جهان پَنْجَه هزارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #560 عُقده(۱۲) را بگشاده گیر ای مُنْتَهی(۱۳)عُقده‌یی سخت‌ست بر کیسه‌ی تهیدر گشادِ عقده‌ها گشتی تو پیرعُقده‌ی چندی دگر بگشاده گیرعُقده‌یی کآن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خَسی(۱۴) یا نیک‌بخت؟(۱۲) عُقده: گره(۱۳) مُنْتَهی: به پایان رسیده، کمال یافته(۱۴) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه----------------مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 940, Divan e Shamsرُبود عشقِ تو تسبیح و داد بیت و سُرودبسی بکردم لاحَوْل(۱۵) و توبه، دل نَشُنودغزل‌سَرا شدم از دستِ عشق و دست زنانبسوخت عشقِ تو ناموس و شَرم و هرچِم(۱۶) بود(۱۵) لاحَوْل: لاحول و لاقوة الا بالله گفتن که برای راندن شیطان گویند.(۱۶) هرچِم: مرا هر چه بود، هر چه داشتم.----------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsاین همه لطف و سرکشی، قسمتِ خلق چون شود؟این همه حُسن و دلبری بر بتِ ما چرا بُوَد؟حدیث« إنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ.»« خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2254 گفت: بیماری مرا این بخت دادکآمد این سلطان برِ من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3781 آفتی نَبْوَد بَتَر از ناشناختتو برِ یار و، ندانی عشق باختمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #348 چون جفا آری فرستد گوشمالتا ز نقصان وا رَوی سویِ کمالمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsدردِ فراق من کشم، ناله به نای چون رسد؟آتشِ عشق من برم، چنگ دوتا چرا بُوَد؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #9 آتش است این بانگِ نای و نیست بادهر که این آتش ندارد نیست بادمولوی، مثنوی، دفتر پنجم بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1197 ای دهنده‌ی قوت و تَمْکین و ثَباتخلق را زین بی‌ثباتی دِه نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی‌ستقایمی دِه نفس را، که مُنْثَنی‌ست(۱۷)(۱۷) مُنْثَنى: خميده، دوتا، در اينجا به معنىِ سست‌كار و درمانده----------------مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsلذّتِ بی‌کرانه‌ای است، عشق شده‌ست نامِ اوقاعده خود شکایت است، ور نه جفا چرا بُوَد؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 59, Divan e Shamsتو از خواری همی‌نالی، نمی‌بینی عنایت‌هامخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌هامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsآن تُرُشِّی رویِ او ابرصفت همی‌شودور نه حیات و خرّمی باغ و گیا چرا بُوَد؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3784 تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعدچشمِ او مانده‌ست در جُویِ روانبی‌خبر از ذوقِ آبِ آسمانمَرْکبِ همّت سویِ اسباب رانداز مُسبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکی نهد دل بر سبب‌هایِ جهان؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2722 چون ببینی بر لبِ جُو سبزه مستپس بدان از دُور کآنجا آب هستگفت: سیماهُمْ وَجُوهٌ(۱۸) کردگارکه بُوَد غَمّازِ(۱۹) باران، سبزه‌زارقرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Al-Fath(#48), Line #29«…سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ…»«...نشانه آنان در چهره شان از اثرِ سجود پیداست…»قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۴۱Quran, Sooreh Ar-Rahman(#55), Line #41« يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ …»« كافران را به نشانِ صورتشان مى‌شناسند…»گر ببارد شب، نبیند هیچ کسکه بُوَد در خواب هر نَفْس و نَفَستازگیِّ هر گلستانِ جمیلهست بر بارانِ پنهانی، دلیل(۱۸) سيماهُم وَجُوهٌ: باطن اشخاص از ظاهرِ رخسارشان نمايان است.(۱۹) غَمّاز: بسیار سخن چین، اشاره کننده با چشم و ابرو، در مثنوی غالباً به معنیِ آشکار کننده به كار رفته است.----------------حافظ، ديوان غزليات، غزل شماره ٢۴۴ Poem(Qazal)# 244, Divan e Hafezمیان عاشق و معشوق، فرق بسیار استچو یار ناز نماید، شما نیاز کنیدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1723, Divan e Shamsهزار ابرِ عنایت بر آسمانِ رضاستاگر ببارم از آن ابر بر سرت بارمسعدی، مواعظ، غزل شماره ۲۱ Poem(Qazal)# 21, Mavaaez, Sa'di به حوادث مُتفرّق نشوند اهلِ بهشتطفل باشد که به بانگِ جَرَسی(۲۰) برخیزد(۲۰) جَرَس: زنگ----------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1506 قهر را از لطف داند هر کسیخواه دانا، خواه نادان، یا خَسیلیک لطفی قهر در پنهان شدهیا که قهری در دلِ لطف آمدهکم کسی داند مگر رَبّانیی(۲۱)کِش بُوَد در دل مِحَکِّ(۲۲) جانییباقیان زین دو گُمانی می‌برندسویِ لانه‌ی خود به یک پَر می‌پرند(۲۱) رَبّانی: خدایی، الهی(۲۲) مِحَک: وسیله‌ای برای امتحان یا تعیین ارزش چیزی، سنگی که طلا یا نقره را به آن می‌مالند و عیار آن‌ها را آزمایش می‌کنند.----------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #2982 آنچه عینِ لطف باشد بر عَوامقهر شد بر نازنینانِ کِرام(۲۳)بس بلا و رنج می‌باید کشیدعامه را تا فرق را تانند دیدکین حروفِ واسطه ای یارِ غارپیشِ واصل خار باشد، خار، خاربس بلا و رنج بایست و وُقوفتا رَهد آن روحِ صافی از حُروفلیک بعضی زین صَدا کَرتر شدندباز بعضی صافی و برتر شدندقرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۳Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #3« إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا.»« راه را به او نشان داده‌ايم. يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس.»همچو آبِ نیل آمد این بلاسَعد را آبست و، خون بر اَشقیا(۲۴)هر که پایان‌بین‌تر، او مسعودتَرجِدتر او کارَد که افزون دید بَرزآنکه داند کین جهانِ کاشتنهست بهرِ مَحشر و برداشتنحدیث« اَلدُّنْيا مَزرَعَةُ الْآخِرَةِ.»« دنیا کشتزارِ آخرت است.»(۲۳) کِرام: جمعِ کریم، به معنی بخشنده، جوانمرد(۲۴) اَشقیا: جمعِ شَقی، به معنی تیره بخت، نگون بخت----------------مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2934 « در صفت پیر و مطاوعتِ(۲۵) وی »ای ضیآءالحق، حُسام الدّین بگیریک دو کاغذ برفزا در وَصفِ پیرگرچه جسمِ نازکت را زور، نیستلیک بی‌خورشید، ما را نور، نیستگرچه مِصباح(۲۶) و زُجاجه(۲۷) گشته‌ایلیک، سَرْخَیْلِ(۲۸) دلی، سَرْرشته‌ایقرآن کریم، سوره نور(۲۴)، آیه ۳۵Quran, Sooreh An-Noor(#24), Line #35« اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.» « خدا نورِ آسمانها و زمين است. مثَلِ نورِ او چون چراغدانى است كه در آن چراغى باشد، آن چراغ درونِ آبگينه‌اى و آن آبگينه چون ستاره‌اى درخشنده. از روغنِ درختِ پربركت زيتون كه نه خاورى است و نه باخترى افروخته باشد. روغنش روشنى بخشد هر چند آتش بدان نرسيده باشد. نورى افزون بر نور ديگر. خدا هر كس را كه بخواهد بدان نور راه مى‌نمايد و براى مردم مثَلها مى‌آورد، زيرا بر هر چيزى آگاه است.»چون سَرِ رشته(۲۹) به دست و کامِ توستدُرّه‌هایِ عِقدِ دل، ز انعامِ توستبَرنِویس احوالِ پیرِ راه‌ْدانپیر را بگْزین و عینِ راه دانپیر، تابستان و خَلقان، تیرماهخَلْق مانندِ شب‌اند و پیر، ماهکرده‌ام بختِ جوان را نام، پیرکو ز حق پیر است، نه از ایّام، پیراو چنین پیری است کِش آغاز نیستبا چنان دُرِّ یتیم(۳۰)، انباز(۳۱) نیستخود قوی‌تر می‌شود خَمرِ کَهُن(۳۲)خاصه آن خمری که باشد مِنْ لَدُن(۳۳)پیر را بگْزین، که بی‌پیر این سفرهست بس پُر آفت و خوف و خطرآن رهی که بارها تو رفته‌ایبی قلاوُوز(۳۴)، اندر آن آشفته‌ایپس رهی را که ندیدستی تو هیچهین مرو تنها، ز رهبر سَر مپیچگر نباشد سایه‌ی او بر تو گُول(۳۵)پس ترا سرگشته دارد بانگِ غولغولت از رَه افکند اندر گَزَنداز تو داهی‌تر(۳۶) درین ره بس بُدنداز نُبی(۳۷) بشنو ضَلالِ(۳۸) ره‌روانکه چه شان کرد آن بِلیسِ(۳۹) بدْ روان(۴۰)قرآن كريم، سوره رعد(١٣)، آیه ۷Quran, Sooreh Ar-Ra’d(#13), Line #7«…وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ.»«…و هر قومى را رهبرى است.»حدیث« اگر زمین بدون حجت باشد، فرو می‌رود.»صد هزاران ساله راه از جاده دوربُردشان و، کردشان اِدبار(۴۱) و عُور(۴۲)استخوانهاشان ببین و مویشانعبرتی گیر و مَران خر، سویشانقرآن كريم، سوره نحل(١٦)، آيه ٣٦Quran, Sooreh An-Nahl(#16), Line #36« فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ.»« پس در زمين بگرديد و بنگريد كه عاقبتِ كارِ كسانى كه پيامبران را به دروغ نسبت مى‌دادند، چگونه بوده است.»گردنِ خر گیر و سویِ راه کَشسویِ رَهْ‌بانان و رَهْ‌دانانِ خَوشهین مَهِل(۴۳) خر را و دَست از وَی مدارزآنکه عشقِ اوست، سویِ سبزه‌زارگر یکی دم، تو به غفلت واهِلیش(۴۴)او رَوَد فرسنگ‌ها سویِ حَشیش(۴۵)دشمنِ راه است خر، مستِ علفای که بس خَربنده(۴۶) را کرد او تلفگر ندانی ره، هر آنچه خر بخواستعکسِ آن کن، خود بُوَد آن راهِ راستشاوِرُوهُنَّ پس آنگه خالِفُوااِنَّ مَنْ لَمْ یَعْصِهِنَّ تالِفُبا من‌های ذهنی مشورت کنید و آنگاه برخلاف مشورت آنان، عمل نمایید که همانا هرکس در برابر من‌های ذهنی سرکشی نکند و تابع آنان گردد هلاک شود.با هوا و آرزو کم باش دوستچون یُضِلُّک عَنْ سَبیلِ الله اوستقرآن کریم، سوره ص(۳۸)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Saad(#38), Line #26« لَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ.»« از پىِ هواى نفس مرو كه تو را از راهِ خدا منحرف سازد.»این هوا را نشکند اندر جهانهیچ چیزی همچو سایه‌ی همرهان(۲۵) مطاوعت: فرمانبرداری و اطاعت(۲۶) مِصباح: چراغ(۲۷) زُجاجَه: شیشه، حُبابِ چراغ(۲۸) سَرْخَیْلِ: رئیس جمعیت، سرلشگر(۲۹) سَرِ رشته: کسی که مبدأ عملی است و به اصطلاح سر نخ کارها به دست اوست.(۳۰) دُرِّ یتیم: مروارید درشت و آبدار که به تنهایی در درون صدف پرورش یابد، مروارید گرانبها، مروارید یک دانه.(۳۱) انباز نیست: مانندی ندارد(۳۲) خَمرِ کَهُن: شراب کهنه(۳۳) مِنْ لَدُن: از جانب الله(۳۴) قلاووز: پیشاهنگ(۳۵) گُول: نادان، احمق(۳۶) داهی: دانا و زیرک(۳۷) نُبی: قرآن(۳۸) ضَلال: گمراهی(۳۹) بِلیس: ابلیس، شیطان(۴۰) بَد روان: بد ‌ذات(۴۱) اِدبار: بخت برگشتگی، روی گردانیدن اقبال(۴۲) عُور: برهنه(۴۳) مَهِل: رها مكن(۴۴) هِليدن: رها کردن، واهلیدن نیز همین معنی را دارد.(۴۵) حَشیش: گیاهِ خشک، در اینجا منظور علف است.(۴۶) خر بنده: آنکه تیمارِ خر کند، مجازاً فرمانبردارِ هوای نَفْس.----------------مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2959 « وصیّت کردنِ رسول صلی‌الله‌ علیهِ و سَلَّم علی را کَرَّمَ اللهُ وَجْهَه که چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق، تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بنده‌ی خاص تا از همه پیش‌قدم‌تر باشی.»گفت پیغمبر علی را کِای علیشیرِ حقّی، پهلوانی، پُردلیلیک، بر شیری(۴۷) مکن هم اعتماداندر‌آ در سایه‌ی نخلِ امیداندر‌آ در سایه‌ی آن عاقلیکِش نداند بُرد از ره، ناقلی(۴۸)حدیث« يَا عَلِيُّ، إِذَا تَقَرَّبَ النَّاسُ إِلَى خَالِقِهِمْ فِي أَبْوَابِ الْبِرِّ، فَتَقَرَّبْ إِلَيْهِ بِأَنْوَاعِ الْعَقْلِ، تَسْبِقُهُمْ بِالدَّرَجَاتِ وَالزُّلَفِي عِنْدَ النَّاسِ وَعِنْدَ اللَّهِ فِي الْآخِرَةِ.» « ای علی، چون می‌بینی که مردم با انواع نیکوکاری‌ها به آفریننده‌ی خود تقرّب می‌جویند، تو با خِرَدهای گونه‌گون به او تقرّب جو که بر همه‌ی آنان پیشی خواهی جُست در درجه‌ها و مراتبِ قُرب، میان مردم و نزدِ خدا در آخرت.»ظِلِّ او اندر زمین، چون کوِه قاف(۴۹)روحِ او، سیمرغِ بس عالیْ‌طوافگر بگویم تا قیامت نَعْتِ(۵۰) اوهیچ آن را مَقْطَع و غایت مجودر بشر، رُوپوش کرده‌ست آفتابفهم کن واللهُ اَعْلَم بِالصَّوابیا علی از جمله‌ی طاعاتِ راهبر گُزین تو سایه‌ی بنده‌ی الههر کسی در طاعتی بگریختندخویشتن را مَخْلَصی(۵۱) انگیختندتو برو در سایه‌ی عاقل گریزتا رهی زآن دشمنِ پنهان‌ْستیزاز همه طاعات، اینَت بهتر استسَبقْ یابی بر هر آن سابق که هستچون گرفتت پیر، هین تسلیم شوهمچو موسی زیرِ حکمِ خِضْر رَوْصبر کن بر کارِ خضری بی نفاقتا نگوید خضر: رَو هذا فِراق(۵۲)گرچه کشتی بشکند، تو دَم مزنگرچه طفلی را کُشد، تو مو مَکَندستِ او را حق، چو دستِ خویش خواندتا یَدُ‌الله فَوْقَ اَیْدیهِمْ براندخداوند دستِ آن ولی را، دستِ خود خواند، تا آنجا که فرمود: دستِ خدا بالاتر از دستِ بندگان است.قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Al-Fath(#48), Line #10« إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ…»« آنان كه با تو بيعت مى‌كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مى‌كنند. دست خدا بالاى دستهايشان است…»دستِ حق می رانَدَش زنده‌ش کندزنده چِه‌بْوَد؟ جانِ پاینده‌ش کندهرکه تنها، نادراً این ره بریدهم به یاریِّ دلِ پیران رسیددستِ پیر از غایبان(۵۳)، کوتاه نیستدستِ او، جز قَبْضه‌ی(۵۴) الله نیستغایبان را چون چنین خِلعت دهندحاضران از غایبان لا شک به‌اندغایبان را چون نَواله(۵۵) می‌دهندپیشِ حاضر تا چه نعمت‌ها نهندکو کسی کو پیششان بندد کمرتا کسی کو هست بیرون سوی درچون گزیدی پیر، نازکْ‌دل مباشسست و ریزیده(۵۶) چو آب و گِل مباشگر به هر زخمی تو پُرکینه شویپس کجا بی‌صیقل، آیینه شوی؟(۴۷) شیری: شیر بودن(۴۸) ناقل: جابجا کننده، مجازاً هرچیزی که سببِ انحراف از حق شود.(۴۹) كوه قاف: آنگونه كه برخی از گذشتگان گفته اند کوهی است که از غایتِ بزرگی گرد عالَم برآمده و محیط بر عالَم است.(۵۰) نَعت: وصف کردن، صفت(۵۱) مَخْلَص: راه خلاصی(۵۲) هذا فِراق: اشاره است به داستانِ خضر(ع) و موسی(ع) که شرحِ آن در سوره‌ی کهف آیات ۶۴ تا ۸۶ آمده است. وقتی که موسی به طریقِ استفهام، بر کارِ خضر(ع) اعتراض آورد. او به موسی گفت: هذا فِراقُ بَیْنی و بَيْنَك. اینک جُدایی است بین من و تو.(۵۳) غایبان: در اینجا کسانی هستند که بی‌اطاعت از مرشدِ حاضر، از روحانیتِ اولیای پیشین کسبِ فیض می‌کنند.(۵۴) قَبْضه: دستگیره، دست(۵۵) نَواله: عطا و بخشش(۵۶) ریزیده: سست و ناتوان----------------مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2981 « کبودی زدنِ قزوینی بر شانه‌گاه، صورتِ شیر و پشیمان شدنِ او به سبب زخمِ سوزن.»این حکایت بشنو از صاحب‌ْبیان(۵۷)در طریق و عادتِ قزوینیانبر تن و دست و کَتِف‌ها(۵۸) بی‌گزنداز سرِ سوزن کبودی‌ها زنند(۵۹)سوی دَلّاکی(۶۰) بشد قزوینی‌ییکه کبودم زن، بکن شیرینی‌ییگفت: چه صورت زنم ای پهلوان؟گفت: بر زن صورتِ شیرِ ژیان(۶۱)طالعم(۶۲) شیر است، نقشِ شیر زنجَهد کن، رنگِ کبودی سیر زنگفت: بر چه موضعت صورت زنم؟گفت: بر شانه زن آن رَقْمِ صَنَمچونکه او سوزن فرو بردن گرفتدرد آن در شانْگه، مَسکن گرفتپهلوان در ناله آمد کِای سَنی(۶۳)مَر مَرا کُشتی، چه صورت می‌زنی؟گفت: آخِر شیر فرمودی مراگفت: از چه اندام کردی ابتدا؟گفت: از دُمگاه، آغازیده‌امگفت: دُم بگذار ای دو دیده‌اماز دُم و دُمگاهِ شیرم دَم گرفتدُمْگهِ او دَمگهم(۶۴)، مُحْکم گرفتشیرْ بی‌دُم باش، گو ای شیرْسازکه دلم سُستی گرفت از زخمِ گازجانبِ دیگر گرفت آن شخص، زخمبی‌مُحابا(۶۵)، بی‌مُواسا(۶۶)، بی ز رَحمبانگ کرد او کین چه اندامَست ازو؟گفت: این گوش است ای مردِ نکوگفت: تا گوشش نباشد ای حکیمگوش را بگذار و کوته کن گلیم(۶۷)جانبِ دیگر خَلِش(۶۸) آغاز کردباز قزوینی فغان را ساز کردکین سومْ جانب چه اندام است نیز؟گفت: این است اِشکمِ شیر، ای عزیزگفت: تا اِشکم نباشد شیر راچه شکم باید نگارِ سیر راخیره شد دلّاک و بس حَیران بماندتا به دیر انگشت در دندان بماندبر زمین زد سوزن آن دَم اوستادگفت: در عالم کسی را این فتاد؟شیرِ بی‌دُمّ و سر و اِشْکم که دید؟این‌چنین شیری خدا خود، نافریدای برادر، صبر کُن بر دردِ نیش(۶۹)تا رهی از نیشِ نفسِ گَبرِ خویشقرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱۳۵Quran, Sooreh An-Nisaa(#4), Line #135« فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَىٰ أَنْ تَعْدِلُوا…»« پس، از هوای نفس پيروى مكنيد مبادا از شهادت حق عُدول كنيد…»کآن گروهی که رهیدند از وجودچرخِ مِهر و ماهِشان، آرد سجودهر که مُرد اندر تنِ او نفسِ گبرمر وُرا فرمان بَرَد خورشید و ابرچون دلش آموخت شمع‌ْافروختنآفتاب او را نیارد سوختنگفت حق در آفتابِ مُنْتَجِم(۷۰)ذکرِ تَزّاور، کَذی عَنْ کَهْفِهِمْقرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Al-Kahf(#18), Line #17« وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ…»« و خورشيد را مى‌بينى كه چون برمى‌آيد، از غارشان به جانبِ راست ميل مى‌كند و چون غروب كند ايشان را واگذارد و به چپ گردد. و آنان در صحنه غارند…»خار، جمله لطف، چون گُل می‌شودپیشِ جزوی، کو سویِ کُلّ می‌رودچیست تعظیمِ خدا؟ افراشتنخویشتن را خوار و خاکی داشتنچیست توحیدِ خدا؟ آموختنخویشتن را پیشِ واحد سوختنقرآن کریم، سوره توحید(اخلاص)(۱۱۲)، آیه ۱Quran, Sooreh Al-Ikhlas(#112), Line #1« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ.»« بگو: اوست خداى يكتا.»گر همی‌خواهی که بفْروزی چو روزهستیِ همچون شبِ خود را بسوزهستی‌ات در هستِ آن هستیْ‌نواز(۷۱)همچو مِس در کیمیا(۷۲) اَندر گُدازدر من و ما، سخت کردستی دو دَستهست این جمله‌ی خرابی از دو هست(۵۷) صاحب‌ْبیان: قصه گو(۵۸) کَتِف: شانه، دوش(۵۹) کبودی زدن: خال کوبیدن، خالکوبی(۶۰) دَلّاک: کیسه‌کش حمام(۶۱) شیرِ ژیان: شیرِ خشمگین(۶۲) طالع: برآينده، طلوع كننده، مجازاً به معنی بخت، اقبال، سرنوشت(۶۳) سَنی: روشن، بلند، مجازاً بلندپایه، بزرگوار(۶۴) دَم گرفتن: تنگ آمدن نَفَس(۶۵) مُحابا: طرفداری کردن، مجازاً مدارا و نرمش(۶۶) مُواسا: یاری دادن، کمک کردن، مجازاً همراهی و نرمش(۶۷) کوته کردنِ گلیم: مجازاً مختصر کردن(۶۸) خَلِش: فرو بردن نوکِ تیز بر چیزی(۶۹) دردِ نیش: كنايه از مجاهده با نفس و رياضت است.(۷۰) مُنْتَجِم: تا دیرپای و گذران، دارای طلوع و غروبِ منظّم، تابان(۷۱) هستیْ‌نواز: منظور حق‌تعالی است.(۷۲) کیمیا: اکسیر، شربت حیات‌بخش، دانشی که بدان وسیله مس را به طلا تبدیل می‌کنند.----------------مجموع لغات: (۱) غنج: ناز و کرشمه(۲) مِه: بزرگ(۳) کفّه: كف دست(۴) رُو سخت کردن: بی‌شرمی، سماجت کردن(۵) مرتجا: قبله‌ی آرزو، مایه‌ی امید(۶) بِهِل: رها کن(۷) ردِّ حق: آنكه از نظرِ حق تعالىٰ مردود است.(۸) شَنگ: شوخ و شاد، شنگول(۹) وَقیح: بی شرم، بی حیا(۱۰) ناموس: در اینجا به معنی آبروی تصنُّعی من ذهنی است.(۱۱) طبله‌: صندوقچه(۱۲) عُقده: گره(۱۳) مُنْتَهی: به پایان رسیده، کمال یافته(۱۴) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه(۱۵) لاحَوْل: لاحول و لاقوة الا بالله گفتن که برای راندن شیطان گویند.(۱۶) هرچِم: مرا هر چه بود، هر چه داشتم.(۱۷) مُنْثَنى: خميده، دوتا، در اينجا به معنىِ سست‌كار و درمانده(۱۸) سيماهُم وَجُوهٌ: باطن اشخاص از ظاهرِ رخسارشان نمايان است.(۱۹) غَمّاز: بسیار سخن چین، اشاره کننده با چشم و ابرو، در مثنوی غالباً به معنیِ آشکار کننده به كار رفته است.(۲۰) جَرَس: زنگ(۲۱) رَبّانی: خدایی، الهی(۲۲) مِحَک: وسیله‌ای برای امتحان یا تعیین ارزش چیزی، سنگی که طلا یا نقره را به آن می‌مالند و عیار آن‌ها را آزمایش می‌کنند.(۲۳) کِرام: جمعِ کریم، به معنی بخشنده، جوانمرد(۲۴) اَشقیا: جمعِ شَقی، به معنی تیره بخت، نگون بخت(۲۵) مطاوعت: فرمانبرداری و اطاعت(۲۶) مِصباح: چراغ(۲۷) زُجاجَه: شیشه، حُبابِ چراغ(۲۸) سَرْخَیْلِ: رئیس جمعیت، سرلشگر(۲۹) سَرِ رشته: کسی که مبدأ عملی است و به اصطلاح سر نخ کارها به دست اوست.(۳۰) دُرِّ یتیم: مروارید درشت و آبدار که به تنهایی در درون صدف پرورش یابد، مروارید گرانبها، مروارید یک دانه.(۳۱) انباز نیست: مانندی ندارد(۳۲) خَمرِ کَهُن: شراب کهنه(۳۳) مِنْ لَدُن: از جانب الله(۳۴) قلاووز: پیشاهنگ(۳۵) گُول: نادان، احمق(۳۶) داهی: دانا و زیرک(۳۷) نُبی: قرآن(۳۸) ضَلال: گمراهی(۳۹) بِلیس: ابلیس، شیطان(۴۰) بَد روان: بد ‌ذات(۴۱) اِدبار: بخت برگشتگی، روی گردانیدن اقبال(۴۲) عُور: برهنه(۴۳) مَهِل: رها مكن(۴۴) هِليدن: رها کردن، واهلیدن نیز همین معنی را دارد.(۴۵) حَشیش: گیاهِ خشک، در اینجا منظور علف است.(۴۶) خر بنده: آنکه تیمارِ خر کند، مجازاً فرمانبردارِ هوای نَفْس.(۴۷) شیری: شیر بودن(۴۸) ناقل: جابجا کننده، مجازاً هرچیزی که سببِ انحراف از حق شود.(۴۹) كوه قاف: آنگونه كه برخی از گذشتگان گفته اند کوهی است که از غایتِ بزرگی گرد عالَم برآمده و محیط بر عالَم است.(۵۰) نَعت: وصف کردن، صفت(۵۱) مَخْلَص: راه خلاصی(۵۲) هذا فِراق: اشاره است به داستانِ خضر(ع) و موسی(ع) که شرحِ آن در سوره‌ی کهف آیات ۶۴ تا ۸۶ آمده است. وقتی که موسی به طریقِ استفهام، بر کارِ خضر(ع) اعتراض آورد. او به موسی گفت: هذا فِراقُ بَیْنی و بَيْنَك. اینک جُدایی است بین من و تو.(۵۳) غایبان: در اینجا کسانی هستند که بی‌اطاعت از مرشدِ حاضر، از روحانیتِ اولیای پیشین کسبِ فیض می‌کنند.(۵۴) قَبْضه: دستگیره، دست(۵۵) نَواله: عطا و بخشش(۵۶) ریزیده: سست و ناتوان(۵۷) صاحب‌ْبیان: قصه گو(۵۸) کَتِف: شانه، دوش(۵۹) کبودی زدن: خال کوبیدن، خالکوبی(۶۰) دَلّاک: کیسه‌کش حمام(۶۱) شیرِ ژیان: شیرِ خشمگین(۶۲) طالع: برآينده، طلوع كننده، مجازاً به معنی بخت، اقبال، سرنوشت(۶۳) سَنی: روشن، بلند، مجازاً بلندپایه، بزرگوار(۶۴) دَم گرفتن: تنگ آمدن نَفَس(۶۵) مُحابا: طرفداری کردن، مجازاً مدارا و نرمش(۶۶) مُواسا: یاری دادن، کمک کردن، مجازاً همراهی و نرمش(۶۷) کوته کردنِ گلیم: مجازاً مختصر کردن(۶۸) خَلِش: فرو بردن نوکِ تیز بر چیزی(۶۹) دردِ نیش: كنايه از مجاهده با نفس و رياضت است.(۷۰) مُنْتَجِم: تا دیرپای و گذران، دارای طلوع و غروبِ منظّم، تابان(۷۱) هستیْ‌نواز: منظور حق‌تعالی است.(۷۲) کیمیا: اکسیر، شربت حیات‌بخش، دانشی که بدان وسیله مس را به طلا تبدیل می‌کنند.-----------------------------------************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsعاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بودچونکه جمال این بود رسم وفا چرا بوداین همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شوداین همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بوددرد فراق من کشم ناله به نای چون رسدآتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بودلذت بی‌کرانه‌ای است عشق شده‌ست نام اوقاعده خود شکایت است ور نه جفا چرا بوداز سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کندآن ترشی روی او روح‌فزا چرا بودآن ترشی روی او ابرصفت همی‌شودور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsعاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بودچونکه جمال این بود رسم وفا چرا بودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 9, Divan e Shamsاول بگیر آن جام مه بر کفه‌ی آن پیر نهچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیارو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیابرخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیاتا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #411 صبح نزدیک است خامش کم خروشمن همی‌کوشم پی تو تو مکوشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1345, Divan e Shamsتو مرا می بده و مست بخوابان و بهلچون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجلمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #320 صورت نقض وفای ما مباشبی‌وفایی را مکن بیهوده فاشمر سگان را چون وفا آمد شعاررو سگان را ننگ و بدنامی میاربی‌وفایی چون سگان را عار بودبی‌وفایی چون روا داری نمودحق تعالی فخر آورد از وفاگفت من اوفی بعهد غیرناقرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱Quran, Sooreh At-Tawba(#9), Line #111« وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.»« و چه كسى بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد كرد؟ بدين خريد و فروخت كه كرده‌ايد شاد باشيد كه كاميابى بزرگى است.»بی‌وفایی دان وفا با رد حقبر حقوق حق ندارد کس سبقمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2484, Divan e Shamsعاشق مست از کجا شرم و شکست از کجاشنگ و وقیح بودیی گر گرو الستیییمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #612 عشق و ناموس ای برادر راست نیستبر در ناموس ای عاشق مایستوقت آن آمد که من عریان شومنقش بگذارم سراسر جان شومای عدو شرم و اندیشه بیآکه دریدم پرده‌ی شرم و حیاحدیث« اَلْحَیاءُ یَمْنَعُ الْایمان.»« شرم، بازدارنده‌ی ایمان است.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #623 بنگر این کشتی خلقان غرق عشقاژدهایی گشت گویی حلق عشقاژدهایی ناپدید دلرباعقل همچون کوه را او کهرباعقل هر عطار کآگه شد ازوطبله‌ها را ریخت اندر آب جومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2182 قدر هر روزی ز عمر مرد کارباشد از سال جهان پنجه هزارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #560 عقده را بگشاده گیر ای منتهیعقده‌یی سخت‌ست بر کیسه‌ی تهیدر گشاد عقده‌ها گشتی تو پیرعقده‌ی چندی دگر بگشاده گیرعقده‌یی کآن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خسی یا نیک‌بختمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 940, Divan e Shamsربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرودبسی بکردم لاحول و توبه دل نشنودغزل‌سرا شدم از دست عشق و دست زنانبسوخت عشق تو ناموس و شرم و هرچم بودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsاین همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شوداین همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بودحدیث« إنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ.»« خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2254 گفت بیماری مرا این بخت دادکآمد این سلطان بر من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3781 آفتی نبود بتر از ناشناختتو بر یار و ندانی عشق باختمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #348 چون جفا آری فرستد گوشمالتا ز نقصان وا روی سوی کمالمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsدرد فراق من کشم ناله به نای چون رسدآتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #9 آتش است این بانگ نای و نیست بادهر که این آتش ندارد نیست بادمولوی، مثنوی، دفتر پنجم بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1197 ای دهنده‌ی قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی‌ستقایمی ده نفس را که منثنی‌ستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsلذت بی‌کرانه‌ای است عشق شده‌ست نام اوقاعده خود شکایت است ور نه جفا چرا بودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 59, Divan e Shamsتو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌هامخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌هامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 560, Divan e Shamsآن ترشی روی او ابرصفت همی‌شودور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3784 تشنه را درد سر آرد بانگ رعدچون نداند کو کشاند ابر سعدچشم او مانده‌ست در جوی روانبی‌خبر از ذوق آب آسمانمرکب همت سوی اسباب رانداز مسبب لاجرم محروم ماندآنکه بیند او مسبب را عیانکی نهد دل بر سبب‌های جهانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2722 چون ببینی بر لب جو سبزه مستپس بدان از دور کآنجا آب هستگفت سیماهم وجوه کردگارکه بود غماز باران سبزه‌زارقرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Al-Fath(#48), Line #29«…سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ…»«...نشانه آنان در چهره شان از اثرِ سجود پیداست…»قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۴۱Quran, Sooreh Ar-Rahman(#55), Line #41« يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ …»« كافران را به نشانِ صورتشان مى‌شناسند…»گر ببارد شب نبیند هیچ کسکه بود در خواب هر نفس و نفستازگی هر گلستان جمیلهست بر باران پنهانی دلیلحافظ، ديوان غزليات، غزل شماره ٢۴۴ Poem(Qazal)# 244, Divan e Hafezمیان عاشق و معشوق فرق بسیار استچو یار ناز نماید شما نیاز کنیدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1723, Divan e Shamsهزار ابر عنایت بر آسمان رضاستاگر ببارم از آن ابر بر سرت بارمسعدی، مواعظ، غزل شماره ۲۱ Poem(Qazal)# 21, Mavaaez, Sa'di به حوادث متفرق نشوند اهل بهشتطفل باشد که به بانگ جرسی برخیزدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1506 قهر را از لطف داند هر کسیخواه دانا خواه نادان یا خسیلیک لطفی قهر در پنهان شدهیا که قهری در دل لطف آمدهکم کسی داند مگر ربانییکش بود در دل محک جانییباقیان زین دو گمانی می‌برندسوی لانه‌ی خود به یک پر می‌پرندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #2982 آنچه عین لطف باشد بر عوامقهر شد بر نازنینان کرامبس بلا و رنج می‌باید کشیدعامه را تا فرق را تانند دیدکین حروف واسطه ای یار غارپیش واصل خار باشد خار خاربس بلا و رنج بایست و وقوفتا رهد آن روح صافی از حروفلیک بعضی زین صدا کرتر شدندباز بعضی صافی و برتر شدندقرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۳Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #3« إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا.»« راه را به او نشان داده‌ايم. يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس.»همچو آب نیل آمد این بلاسعد را آبست و خون بر اشقیاهر که پایان‌بین‌تر او مسعودترجدتر او کارد که افزون دید برزآنکه داند کین جهان کاشتنهست بهر محشر و برداشتنحدیث« اَلدُّنْيا مَزرَعَةُ الْآخِرَةِ.»« دنیا کشتزارِ آخرت است.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2934 « در صفت پیر و مطاوعتِ وی »ای ضیآءالحق حسام الدّین بگیریک دو کاغذ برفزا در وصف پیرگرچه جسم نازکت را زور نیستلیک بی‌خورشید ما را نور نیستگرچه مصباح و زجاجه گشته‌ایلیک سرخیل دلی سررشته‌ایقرآن کریم، سوره نور(۲۴)، آیه ۳۵Quran, Sooreh An-Noor(#24), Line #35« اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.» « خدا نورِ آسمانها و زمين است. مثَلِ نورِ او چون چراغدانى است كه در آن چراغى باشد، آن چراغ درونِ آبگينه‌اى و آن آبگينه چون ستاره‌اى درخشنده. از روغنِ درختِ پربركت زيتون كه نه خاورى است و نه باخترى افروخته باشد. روغنش روشنى بخشد هر چند آتش بدان نرسيده باشد. نورى افزون بر نور ديگر. خدا هر كس را كه بخواهد بدان نور راه مى‌نمايد و براى مردم مثَلها مى‌آورد، زيرا بر هر چيزى آگاه است.»چون سر رشته به دست و کام توستدره‌های عقد دل ز انعام توستبرنویس احوال پیر راه‌دانپیر را بگزین و عین راه دانپیر تابستان و خلقان تیرماهخلق مانند شب‌اند و پیر ماهکرده‌ام بخت جوان را نام پیرکو ز حق پیر است نه از ایام پیراو چنین پیری است کش آغاز نیستبا چنان در یتیم انباز نیستخود قوی‌تر می‌شود خمر کهنخاصه آن خمری که باشد من لدنپیر را بگزین که بی‌پیر این سفرهست بس پر آفت و خوف و خطرآن رهی که بارها تو رفته‌ایبی قلاووز اندر آن آشفته‌ایپس رهی را که ندیدستی تو هیچهین مرو تنها ز رهبر سر مپیچگر نباشد سایه‌ی او بر تو گولپس ترا سرگشته دارد بانگ غولغولت از ره افکند اندر گزنداز تو داهی‌تر درین ره بس بدنداز نبی بشنو ضلال ره‌روانکه چه شان کرد آن بلیس بد روانقرآن كريم، سوره رعد(١٣)، آیه ۷Quran, Sooreh Ar-Ra’d(#13), Line #7«…وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ.»«…و هر قومى را رهبرى است.»حدیث« اگر زمین بدون حجت باشد، فرو می‌رود.»صد هزاران ساله راه از جاده دوربردشان و کردشان ادبار و عوراستخوانهاشان ببین و مویشانعبرتی گیر و مران خر سویشانقرآن كريم، سوره نحل(١٦)، آيه ٣٦Quran, Sooreh An-Nahl(#16), Line #36« فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ.»« پس در زمين بگرديد و بنگريد كه عاقبتِ كارِ كسانى كه پيامبران را به دروغ نسبت مى‌دادند، چگونه بوده است.»گردن خر گیر و سوی راه کشسوی ره‌بانان و ره‌دانان خوشهین مهل خر را و دست از وی مدارزآنکه عشق اوست سوی سبزه‌زارگر یکی دم تو به غفلت واهلیشاو رود فرسنگ‌ها سوی حشیشدشمن راه است خر مست علفای که بس خربنده را کرد او تلفگر ندانی ره هر آنچه خر بخواستعکس آن کن خود بود آن راه راستشاوروهن پس آنگه خالفواان من لم یعصهن تالفبا من‌های ذهنی مشورت کنید و آنگاه برخلاف مشورت آنان، عمل نمایید که همانا هرکس در برابر من‌های ذهنی سرکشی نکند و تابع آنان گردد هلاک شود.با هوا و آرزو کم باش دوستچون یضلک عن سبیل الله اوستقرآن کریم، سوره ص(۳۸)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Saad(#38), Line #26« لَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ.»« از پى هواى نفس مرو كه تو را از راه خدا منحرف سازد.»این هوا را نشکند اندر جهانهیچ چیزی همچو سایه‌ی همرهانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2959 « وصیّت کردنِ رسول صلی‌الله‌ علیهِ و سَلَّم علی را کَرَّمَ اللهُ وَجْهَه که چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق، تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بنده‌ی خاص تا از همه پیش‌قدم‌تر باشی.»گفت پیغمبر علی را کای علیشیر حقی پهلوانی پردلیلیک، بر شیری مکن هم اعتماداندر‌آ در سایه‌ی نخل امیداندر‌آ در سایه‌ی آن عاقلیکش نداند برد از ره ناقلیحدیث« يَا عَلِيُّ، إِذَا تَقَرَّبَ النَّاسُ إِلَى خَالِقِهِمْ فِي أَبْوَابِ الْبِرِّ، فَتَقَرَّبْ إِلَيْهِ بِأَنْوَاعِ الْعَقْلِ، تَسْبِقُهُمْ بِالدَّرَجَاتِ وَالزُّلَفِي عِنْدَ النَّاسِ وَعِنْدَ اللَّهِ فِي الْآخِرَةِ.» « ای علی، چون می‌بینی که مردم با انواع نیکوکاری‌ها به آفریننده‌ی خود تقرّب می‌جویند، تو با خِرَدهای گونه‌گون به او تقرّب جو که بر همه‌ی آنان پیشی خواهی جُست در درجه‌ها و مراتبِ قُرب، میان مردم و نزدِ خدا در آخرت.»ظل او اندر زمین چون کوه قافروح او سیمرغ بس عالی‌طوافگر بگویم تا قیامت نعت اوهیچ آن را مقطع و غایت مجودر بشر روپوش کرده‌ست آفتابفهم کن والله اعلم بالصوابیا علی از جمله‌ی طاعات راهبر گزین تو سایه‌ی بنده‌ی الههر کسی در طاعتی بگریختندخویشتن را مخلصی انگیختندتو برو در سایه‌ی عاقل گریزتا رهی زآن دشمن پنهان‌ستیزاز همه طاعات اینت بهتر استسبق یابی بر هر آن سابق که هستچون گرفتت پیر هین تسلیم شوهمچو موسی زیر حکم خضر روصبر کن بر کار خضری بی نفاقتا نگوید خضر رو هذا فراقگرچه کشتی بشکند تو دم مزنگرچه طفلی را کشد تو مو مکندست او را حق چو دست خویش خواندتا یدالله فوق ایدیهم براندخداوند دستِ آن ولی را، دستِ خود خواند، تا آنجا که فرمود: دستِ خدا بالاتر از دستِ بندگان است.قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Al-Fath(#48), Line #10« إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ…»« آنان كه با تو بيعت مى‌كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مى‌كنند. دست خدا بالاى دستهايشان است…»دست حق می راندش زنده‌ش کندزنده چه‌بود جان پاینده‌ش کندهرکه تنها نادرا این ره بریدهم به یاری دل پیران رسیددست پیر از غایبان کوتاه نیستدست او جز قبضه‌ی الله نیستغایبان را چون چنین خلعت دهندحاضران از غایبان لا شک به‌اندغایبان را چون نواله می‌دهندپیش حاضر تا چه نعمت‌ها نهندکو کسی کو پیششان بندد کمرتا کسی کو هست بیرون سوی درچون گزیدی پیر نازک‌دل مباشسست و ریزیده چو آب و گل مباشگر به هر زخمی تو پرکینه شویپس کجا بی‌صیقل آیینه شویمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2981 « کبودی زدنِ قزوینی بر شانه‌گاه، صورتِ شیر و پشیمان شدنِ او به سبب زخمِ سوزن.»این حکایت بشنو از صاحب‌بیاندر طریق و عادت قزوینیانبر تن و دست و کتف‌ها بی‌گزنداز سر سوزن کبودی‌ها زنندسوی دلاکی بشد قزوینی‌ییکه کبودم زن بکن شیرینی‌ییگفت چه صورت زنم ای پهلوانگفت بر زن صورت شیر ژیانطالعم شیر است نقش شیر زنجهد کن رنگ کبودی سیر زنگفت بر چه موضعت صورت زنمگفت بر شانه زن آن رقم صنمچونکه او سوزن فرو بردن گرفتدرد آن در شانگه مسکن گرفتپهلوان در ناله آمد کای سنیمر مرا کشتی چه صورت می‌زنیگفت آخر شیر فرمودی مراگفت از چه اندام کردی ابتداگفت از دمگاه آغازیده‌امگفت دم بگذار ای دو دیده‌اماز دم و دمگاه شیرم دم گرفتدمگه او دمگهم محکم گرفتشیر بی‌دم باش گو ای شیرسازکه دلم سستی گرفت از زخم گازجانب دیگر گرفت آن شخص زخمبی‌محابا بی‌مواسا بی ز رحمبانگ کرد او کین چه اندامست ازوگفت این گوش است ای مرد نکوگفت تا گوشش نباشد ای حکیمگوش را بگذار و کوته کن گلیمجانب دیگر خلش آغاز کردباز قزوینی فغان را ساز کردکین سوم جانب چه اندام است نیزگفت این است اشکم شیر ای عزیزگفت تا اشکم نباشد شیر راچه شکم باید نگار سیر راخیره شد دلاک و بس حیران بماندتا به دیر انگشت در دندان بماندبر زمین زد سوزن آن دم اوستادگفت در عالم کسی را این فتاد؟شیر بی‌دم و سر و اشکم که دیداین‌چنین شیری خدا خود نافریدای برادر صبر کن بر درد نیشتا رهی از نیش نفس گبر خویشقرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱۳۵Quran, Sooreh An-Nisaa(#4), Line #135« فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَىٰ أَنْ تَعْدِلُوا…»« پس، از هوای نفس پيروى مكنيد مبادا از شهادت حق عُدول كنيد…»کآن گروهی که رهیدند از وجودچرخ مهر و ماهشان آرد سجودهر که مرد اندر تن او نفس گبرمر ورا فرمان برد خورشید و ابرچون دلش آموخت شمع‌افروختنآفتاب او را نیارد سوختنگفت حق در آفتاب منتجمذکر تزاور کذی عن کهفهمقرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Al-Kahf(#18), Line #17« وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ…»« و خورشيد را مى‌بينى كه چون برمى‌آيد، از غارشان به جانبِ راست ميل مى‌كند و چون غروب كند ايشان را واگذارد و به چپ گردد. و آنان در صحنه غارند…»خار جمله لطف چون گل می‌شودپیش جزوی کو سوی کل می‌رودچیست تعظیم خدا افراشتنخویشتن را خوار و خاکی داشتنچیست توحید خدا آموختنخویشتن را پیش واحد سوختنقرآن کریم، سوره توحید(اخلاص)(۱۱۲)، آیه ۱Quran, Sooreh Al-Ikhlas(#112), Line #1« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ.»« بگو: اوست خداى يكتا.»گر همی‌خواهی که بفروزی چو روزهستی همچون شب خود را بسوزهستی‌ات در هست آن هستی‌نوازهمچو مس در کیمیا اندر گدازدر من و ما سخت کردستی دو دستهست این جمله‌ی خرابی از دو هست------------------------------

1716 قسمت