Ganje Hozour audio Program #886

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 304050642 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
نامه شماره ۸۸۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۴۰۰ تاریخ اجرا: ۵ اکتبر ۲۰۲۱ - ۱۴ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF تمام اشعار این برنامه PDF نسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2502, Divan e Shamsامیرِ دل همی ‌گوید تو را: گر تو دلی داریکه عاشق باش تا گیری زِ نان و جامه بیزاریتو را گر قَحطِ نان باشد، کند عشقِ تو خَبّازی(۱)وگر گُم گشت دَستارت، کند عشقِ تو دَستاریببین‌‌ بی‌نان و‌‌ بی‌جامه، خوش و طَیّار(۲) و خودکامه(۳)ملایک را و جان‌ها را بَرین ایوانِ زنگاریچو زین لوت و ازین فُرنی(۴) شود آزاد و مُسْتَغنی(۵)پی مُلکی دگر افتد تو را اندیشه و زاریوگر دربندِ نان مانی، بیاید یارِ روحانیتو را گوید که: یاری کن، نیاری کردنش یاریعصایِ عشق از خارا کند چشمه روانْ(۶) ما راتو زین جُوعُ الْبَقَر(۷) یارا، مکن زین بیش بَقّاری(۸)*فرو ریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابهکه اوّل من بُرون آیم، خَمُش مانَم ز بسیاریاَلا یا صاحِبَ الدّارِ رَاَیْتُ الْحُسْنَ فی جاری**فَاَوْقِدْ بَیْنَنا ناراً یُطَفّی نُورُهُ ناریای صاحب خانه، جمال را در همسایگی خود دیدم، میان ما آتشی برافروز که نور آن آتشم را فرو نشاند.چو من تازی همی‌ گویم، به گوشم پارسی گویدمگر بَدخِدمتی(۹) کردم که رو این سو نمی‌آری؟نکردی جُرم ای مَهْ رو، ولی انعامِ عامِ اوبه هر باغی گُلی سازد، که تا نَبْوَد کسی عاری(۱۰)غلامان دارد او رُومی، غلامان دارد او زنگیبه نوبت روی بنماید به هِندو و به تُرکاری(۱۱)غُلامِ رومی‌یَش شادی، غُلامِ زَنگیَش اَنْدُهدَمی این را، دَمی آن را دهد فرمان و سالاریهمه رویِ زمین نَبْوَد، حَریفِ آفتاب و مَهْبه شب پُشتِ زمین روشن شود، رویِ زمین تاری(۱۲)شبِ این، روزِ آن باشد، فِراقِ آن، وصالِ اینقَدح در دور می‌گردد، زِ صِحّتها و بیماریگَرت نَبْوَد شبی نوبت، مَبَر گندم ازین طاحون(۱۳)که بسیار آسیا بینی که نَبْوَد جویِ او جاریچو من قشرِ سخن گفتم، بگو ای نَغز(۱۴) مَغزش راکه تا دریا بیاموزد دُرافشانی و دُرباری * قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۶۰Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #60« وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ ۖ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا ۖ قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ ۖ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ »« و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن. پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست. از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد. »** حدیث« تَقُولُ النّارُ لِلْمُؤمِنِ جُزْ يا مُؤمِنُ، فَقَدْ اَطْفَأَ نُورُکَ ناری.»آتش دوزخ به مؤمن می گوید: ای مؤمن بگذر، که نور تو آتش مرا خاموش می کند.(۱) خَبّازی: نانوایی گری(۲) طَیّار: پروازکننده، چست و چالاک، تیزرو.(۳) خودکامه: مستبد، خودسر، در اینجا به معنی کامروا و آزاد است.(۴) فُرنی: نوعی طعام است که با آرد برنج، شیر و شکر درست می کنند.(۵) مُسْتَغنی: توانگر، بی نیاز(۶) روانْ کردن چشمه : اشاره به چشمه ای که از سنگ برای موسی بیرون آمد.(۷) جُوعُ الْبَقَر: نوعی بیماری که بیمار از خوردن احساس سیری نکند.(۸) بَقّاری: گاوداری، گاوچرانی(۹) بَدخِدمتی: کوتاهی کردن در خدمت و وظیفه(۱۰) عاری: تهی، بی بهره و عریان(۱۱) تُرکاری: ترک بودن، زیبا بودن، بر عکس من ذهنی که زشت است.(۱۲) تاری: تاریک(۱۳) طاحون: آسیا(۱۴) نَغز: خوب، نیکو، لطیف-------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2269 دل نباشد غیر آن دریایِ نوردل نظرگاهِ خدا، وانگاه کور؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۱۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3718 خود نباشد آفتابی را دلیلجُز که نورِ آفتابِ مُستَطیلمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3488 ز آن که محدود است و معدود است آنآینه‌‌ی دل را نباشد حد بدانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۳۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #837 دل نباشد، تن چه داند گفت‏وگو؟دل نجوید، تن چه داند جستجو؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۵۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1655 تا نباشد برقِ دل و ابرِ دو چشمکی نشیند آتشِ تهدید و خشم؟‏مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۴۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1849 جز به شب، جلوه نباشد ماه راجز به دَردِ دل، مجو دل خواه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۰۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2501 چون که مردی نیست، خنجرها چه سود؟چون نباشد دل، ندارد سودْ خُود(۱۵) (۱۵) خُود: کلاه جنگی، کلاهخود-------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2874 گفت روبه را: جگر کو؟ دل چه شد؟که نباشد جانور را زین دو بُدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2878 چون نباشد نورِ دل، دل نیست آنچون نباشد روح، جز گِل نیست آن مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۴۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4043 هر یکی را هست در دل صد مراداین نباشد مذهبِ عشق و وَداد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4188 در دلت خوف افکند از موضعیتا نباشد غیرِ آنَتْ مَطْمَعیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2263 دل، تو این آلوده را پنداشتیلاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #881 صد جَوالِ زر بیاری ای غَنیحق بگوید دل بیار ای مُنْحَنی(۱۶)(۱۶) مُنْحَنی: خمیده، کج و کوله، نادرست-------------مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۹۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1496 یک مثال ای دل پیِ فرقی بیارتا بدانی جبر را از اختیارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۵۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #558 کاین چه بد بختی است ما را ای کریم؟ از دل و دین مانده ما بی‌‌تو یتیم‌‌مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3215 از دل و از دیده‌‌ات بس خون رَوَدتا ز تو این مُعْجِبی(۱۷) بیرون رَوَد(۱۷) مُعْجِبی: خودبینی-------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #99 دیده‏ی تو چون دلم را دیده شداین دلِ نادیده، غرقِ دیده شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۷۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1678 هین میاور این نشان را تو به گفتوین سخن را دار اندر دل نهفتمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۱۵۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1151 خاتَمِ تو این دلست و هوش دارتا نگردد دیو را خاتَم شکارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #111 ما بِشوییم این حَدَث(۱۸) را تو بِهِل(۱۹)کارِ دستست این نَمَط(۲۰) نه کارِ دل(۱۸) حَدَث: مدفوع، سرگین(۱۹) بِهِل: رها کن، فعل امر از مصدر هِلیدن(۲۰) نَمَط: نوع، روش، اسلوب-------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #371 این دلِ سرگشته را تدبیر بخش وین کمانهای دوتو را تیر بخش مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #285 تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2297 کو هنر؟ کو من؟ کجا دلْ مُستوی این همه عکسِ توست و خود توی مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #888 از برای آن دلِ پُر نور و بِرّ(۲۱)هست آن سلطانِ دلها منتظر(۲۱) بِرّ: نیکی-------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2266 پس بُوَد دل، جوهر(۲۲) و عالَم عَرَضسایه‌ی دل چون بُوَد دل را غَرَض؟(۲۲) جوهر: ماهیتی است که اگر موجود شود، قایم بهویش است. ولی عَرَض ماهیتی است که اگر موجود شود، وجودش قائم به موضوع اوست. مانند رنگ و شکل و کمیَّتِ جسم که به جسم قائم است. در اینجا مراد از جوهر و عَرَض، جمیع موجودات و مراتب هستی ‌است.-------------مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۷۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #976 جمله عالَم خود عَرَض بودند تااندر این معنی بیامد هَل أتیقرآن کریم، سوره انسان (۷۶)، آیه ۱Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #1«هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا»« آیا (جز این است که) مدّت زمانی بر انسان گذشته است و او چیز قابل ذکر (ذکر کردنی با ذهن) نبوده است؟! »مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2243 تو دلا منظورِ حق آنگه شویکه چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَویمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2245 تو همی‌گویی: مرا دل نیز هستدل فرازِ عَرْش(۲۳) باشد، نه به پست(۲۳) عَرْش: در لغت به معنای جایی است که دارای سقف باشد و گاهی به خود سقف هم گفته می‌شود. در اینجا یعنی بلند مرتبه‌ترین درجه‌ی کائنات.-------------مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #804 تو به هر صورت که آیی بیستی که منم این، والله آن تو نیستیمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #806 این تو کی باشی؟ که تو آن اَوْحَدیکه خوش و زیبا و سرمستِ خَودیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2242 در پناهِ شیر کَم ناید کبابروبها، تو سوی جیفه(۲۴) کم شتابای دلا منظورِ حق آنگه شویکه چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَویحق همی گوید: نَظَرْمان بر دل استنیست بر صورت که آن آب و گِل استتو همی‌گویی مرا دل نیز هستدل فرازِ عرش باشد، نی به پستدر گلِ تیره یقین هم آب هستلیک ز آن آبت نشاید آب‌دستزآنکه گر آب است، مغلوبِ گِل استپس دلِ خود را مگو کین هم دل استآن دلی کز آسمان ها برتر استآن دلِ ابدال(۲۵) یا پیغمبر استپاک گشته آن، ز گِل صافی شدهدر فزونی آمده، وافی(۲۶) شدهتَرکِ گل کرده، سوی بحر آمدهرَسته از زندانِ گِل، بحری شده(۲۴) جیفه: لاشه، مردار(۲۵) اَبدال: گروهی از اولیا که صفات زشت بشری خود را به اوصاف نیک الهی مبدّل کرده اند.(۲۶) وافی: به کمال رسیده، کافی، وفا کننده به عهد-------------مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #885 مادر و بابا و اصلِ خلق، اوستای خُنُک آنکس که دانَد دل ز پوستتو بگویی: نَک دل آوردم به توگویَدت: پُرَّست ازین دل ها قُتو(۲۷)آن دلی آور که قطب عالم اوستجانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوستّاز برای آن دلِ پر نور و بِرّ(۲۸)هست آن سلطانِ دل ها منتظرتو بگردی روزها در سبزوارآنچنان دل را نیابی ز اعتبارپس دلِ پژمردهٔ پوسیده‌ جانبر سرِ تخته نهی، آن سو کشانکه دل آوردم تو را ای شهریاربِهْ ازین، دل نَبوَد اندر سبزوارگویدت: این گورخانه‌ست ای جَری(۲۹)که دلِ مُرده بدینجا آوری؟رَو بیاور آن دلی کو شاه‌خُوستکه امانِ سبزوارِ کَوْن از اوستگویی: آن دل زین جهان پنهان بُوَدزآنکه ظلمت با ضیا ضدّان بُوَددشمنیِّ آن دل از روزِ اَلَستسبزوارِ طبع را میراثی استزآنکه او بازست و، دنیا شهرِ زاغدیدنِ ناجنس بر ناجنس داغ(۲۷) قُتو: عالم ظاهر، ذهن این جهانی(۲۸) بِرّ: نیکی(۲۹) جَری: گستاخ-------------مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1359 ننگرم کس را و گر هم بنگرماو بهانه باشد و تو مَنْظَرمعاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبرعاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر؟عاشقِ صُنعِ خدا با فَر بوَدعاشقِ مصنوعِ او کافر بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2466 پیش چوگان‌های حکمِ کُنْ فَكانمی‌دویم اندر مکان و لامکان‌مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1381 حق قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُنْ فَكانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2441, Divan e Shamsجز عشق او در دل مکُن، تدبیرِ بی‌حاصل مکُناندر مکان منزل مکُن، لا کُن مکان را ساعتیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۴۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3747 این دهان بستی، دهانی باز شدکو خورندهٔ لقمه‌هایِ راز شدگر ز شیرِ دیو، تن را وابُریدر فِطامِ(۳۰) او، بسی نعمت خوری(۳۰) فِطام: از شیر باز گرفتن-------------مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #916 نیست کسبی از توکّل خوب‌ترچیست از تسلیم، خود محبوب‌تر؟بس گُریزند از بلا سویِ بلابس جهند از مار، سویِ اژدهامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۵۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #557 « حواله کردن مرغ، گرفتاریِ خود را در دام، به فعل و مکر و زرق زاهد و جوابِ زاهد، مرغ را.»گفت آن مرغ: این سزایِ او بودکه فسونِ زاهدان را بشنودگفت زاهد: نه، سزای آن نِشاف(۳۱)کو خورد مالِ یتیمان از گِزافبعد از آن نوحه‌گری آغاز کردکه فخ و صیّاد لرزان شد ز دَردکز تناقضهایِ دل، پُشتم شکستبر سرم جانا بیا می‌مال دستزیرِ دستِ تو سرم را راحتی ‌ستدستِ تو در شُکربخشی آیتی ‌ستسایۀ خود از سرِ من برمَداربی‌قرارم، بی‌قرارم، بی‌قرارخواب ها بیزار شد از چشم مندر غمت، ای رَشکِ سَروْ و یاسمنگر نی ام لایق، چه باشد گر دَمیناسزایی را بپرسی در غمی؟مَر عدم را خود چه استحقاق بودکه بَرو لطفت چنین درها گشود؟خاکِ گَرگین(۳۲) را کَرَم آسیب کرددَه گُهَر از نورِ حس در جیب کردپنج حسِّ ظاهر و پنجِ نهانکه بَشر شد نطفهٔ مُرده از آنتوبه، بی توفیقت ای نور بلندچیست جز بر ریشِ توبه ریشخند؟قرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۳۷ Quran, Sooreh Al-Kahf(#18), Line #37«… أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا.»«… آيا بر آن كس كه تو را از خاك و سپس از نطفه بيافريد و مردى راست بالا كرد، كافر شده‌اى؟»قرآن کریم، سوره عبس(۸۰)، آیه ۱۹ Quran, Sooreh Abasa(#80), Line #19« مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ.»« از نطفه‌اى آفريد و به اندازه پديد آورد.»سَبلتانِ توبه یک یک بَرکَنیتوبه سایه‌ست و تو ماهِ روشنیای ز تو ویران دکان و منزلمچون ننالم؟ چون بیفشاری دلمچون گریزم؟ زآنکه بی تو زنده نیستبی خداوندیت بودِ بنده نیستجانِ من بِستان، تو ای جان را اصولزآنکه بی‌تو گشته‌ام از جان مَلول(۳۳)عاشقم من بر فنِ دیوانگیسیرم از فرهنگی و فرزانگیچون بدرّد شرم، گویم راز فاشچند ازین صبر و زَحیر(۳۴) و ارتعاش(۳۵)در حیا پنهان شدم همچون سِجاف(۳۶)ناگهان بِجهَم ازین زیرِ لحافای رفیقان، راهها را بست یارآهویِ لَنگیم و او شیرِ شکارجز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟در کفِ شیرِ نرِ خون‌خواره‌ایاو ندارد خواب و خور، چون آفتابروحها را می‌کند بی‌خورد و خوابکه بیا من باش یا همخویِ منتا ببینی در تجلّی رویِ منور ندیدی، چون چنین شیدا شدی؟خاک بودی طالبِ احیا شدیقرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۵۵ Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #255«… لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ…»« نه خواب سبك او را فرا مى‌گيرد و نه خواب سنگين.»قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۴ Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #14«… وَهُوَ يُطْعِمُ وَلَا يُطْعَمُ…»«… و مى‌خوراند و به طعامش نياز نيست…»گر ز بی‌سویت نداده ست او علفچشمِ جانت چون بمانده ست آن طرف؟گُربه بر سوراخ زآن شد مُعتَکِف(۳۷)که از آن سوراخ او شد مُعتَلِف(۳۸)گربهٔ دیگر همی‌گردد به بامکز شکارِ مرغ یابید او طعامآن یکی را قبله شد جُولاهِگی(۳۹)وآن یکی حارِس برای جامِگی(۴۰)وآن یکی بیکار و رُو در لامکانکه از آن سو دادیش تو قُوتِ جانکار، او دارد که حق را شد مُریدبهرِ کارِ او زِ هَر کاری بُریددیگران چون کودکان این روزِ چندتا به شب تَرحال(۴۱) بازی می‌کنندخوابناکی کو ز یَقْظَت(۴۲) می‌جهددایهٔ وسواس عِشوه‌ش می‌دهد(۴۳)رَوْ بخسپ ای جان که نگذاریم ماکه کسی از خواب بِجهاند تو راهم تو خود را بَرکَنی از بیخِ خوابهمچو تشنه که شنود او بانگِ آببانگِ آبم من به گوشِ تشنگانهمچو باران می‌رسم از آسمانبَرجِه ای عاشق، برآور اضطراببانگِ آب و تشنه و آنگاه خواب؟(۳۱) نِشاف: جنون، دیوانگی(۳۲) گَرگین: کسی که مبتلا به بیماری کچلی است. خاک گَرگین: کنایه از خاک حقیر و بی حاصل است.(۳۳) مَلول: افسرده، اندوهگین(۳۴) زَحیر: ناله(۳۵) ارتعاش: لرزش، در اینجا به معنی پریشانی و اضطراب است.(۳۶) سِجاف: پرده‌ای که بر در آویزان کنند.(۳۷) مُعتَکِف: گوشه نشین، در اینجا به معنی در کمین نشسته.(۳۸) معتَلِف: علف خورنده، در اینجا فقط به معنی خورنده است.(۳۹) جُولاهِگی: بافندگی، نسّاجی(۴۰) جامِگی: مقرّری و مستمری که به سپاهیان و خادمان دهند.(۴۱) تَرحال: کوچ کردن، کوچیدن. در اینجا منظور کوچیدن از دنیاست.(۴۲) یَقْظَت: بیداری(۴۳) عِشوه‌ دادن: فریب دادن-------------مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۹۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #593 « حکایت آن عاشق که شب بیامد بر امیدِ وعدهٔ معشوق، بدان وثاقی که اشارت کرده بود، و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهرِ اِنجازِ وعده، او را خفته یافت، جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت.»عاشقی بوده ست در ایّامِ پیشپاسبانِ عهد اندر عهدِ خویشسال ها در بندِ وصلِ ماهِ خودشاهمات و ماتِ(۴۴) شاهنشاهِ خودعاقبت جوینده یابنده بودکه فَرَج از صبر زاینده بودحدیث« اَلصَّْبرُ مِفْتاحُ الْفَرَج.»« صبر، کلید فتح و گشایش است.»گفت: روزی یارِ او کامشب بیاکه بپختم از پیِ تو لوبیادر فلان حُجره نشین تا نیم‌شبتا بیایم نیم‌شب من بی طلبمَرد، قُربان کرد و نان ها بخش کردچون پدید آمد مَهش از زیرِ گَردشب در آن حُجره نشست آن گُرمْ دار(۴۵)بر امیدِ وعدهٔ آن یارِ غاربعدِ نصف اللَّیل، آمد یارِ اوصادِقُ الْوَعْدانه آن دلدارِ اوعاشقِ خود را فتاده خفته دیداندکی از آستینِ او دریدگِردگانی(۴۶) چندش اندر جیب کردکه تو طفلی، گیر این، می‌باز نردچون سَحر از خواب، عاشق برجَهیدآستین و گِردگان ها را بدیدگفت: شاهِ ما همه صدق و وفاستآنچه بر ما می‌رسد، آن هم ز ماستای دلِ بی‌خواب، ما زین ایمنیمچون حَرَس(۴۷) بر بام چُوبَک(۴۸) می‌زنیمگِردگانِ ما درین مِطْحَن(۴۹) شکستهر چه گوییم از غمِ خود، اندک استعاذِلا(۵۰) چند این صَلایِ(۵۱) ماجراپند کم دِه بعد از این دیوانه رامن نخواهم عشوهٔ هجران شنودآزمودم، چند خواهم آزمود؟هرچه غیرِ شورش و دیوانگی ستاندرین ره دُوری و بیگانگی ستهین بِنِهْ بر پایم آن زنجیر راکه دریدم سلسلهٔ تدبیر راغیرِ آن جَعدِ(۵۲) نگارِ مُقْبِلم(۵۳)گر دو صد زنجیر آری، بُگسَلمعشق و ناموس، ای برادر راست نیستبر درِ ناموس ای عاشق مَایستوقتِ آن آمد که من عریان شومنقش بگذارم، سراسر جان شومای عدوِّ شرم و اندیشه بیاکه دریدم پردهٔ شرم و حیاحدیث« اَلْحَیاءُ یَمْنَعُ الْایمان.»« شرم، بازدارندهٔ ایمان است.»ای ببسته خوابِ جان از جادويیسخت‌دل یارا که در عالم تويیهین گلویِ صبر گیر و می‌فشارتا خُنُک گردد دلِ عشق ای سوارتا نسوزم، کی خُنُک گردد دلش؟ای دلِ ما خاندان و منزلشخانهٔ خود را همی‌سوزی، بسوزکیست آن کَس که بگوید: لایَجُوز؟(۵۴)خوش بسوز این خانه را ای شیرِ مستخانهٔ عاشق چنین اولیتر(۵۵) استبعد از این، این سوز را قبله کنمزانکه شمعم من، به سوزش روشنمخواب را بگذار امشب ای پدریک شبی بر کویِ بی‌خوابان گذربنگر اینها را که مجنون گشته‌اندهمچو پروانه به وُصلَت(۵۶) کُشته‌اندبنگر این کَشتیِّ خَلقان غرقِ عشقاژدهایی گشت گویی حلقِ عشقاژدهایی ناپدیدِ دلرُباعقل همچون کوه را او کهرُباعقلِ هر عطّار کآگه شد ازوطبله‌ها(۵۷) را ریخت اندر آبِ جورَو کزین جو برنیایی تا ابدلَمْ یَکُن حَقّاً لَهُ کُفْواً اَحَدقرآن کریم، سوره اخلاص(۱۱۲)، آیه ۴Quran, Sooreh Al-Ikhlas(#112), Line #4« وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ.»« و نه هيچ كس همتاى اوست.»ای مُزَوِّر(۵۸) چشم بگشای و ببینچند گویی: می‌ندانم آن و این؟از وَبایِ زَرْق(۵۹) و محرومی برآدر جهانِ حَیّ و قَیّومی درآتا نمی‌بینم، همی‌ بینم شودوین ندانم هات، می‌دانم بودبگذر از مستیّ و مستی‌بَخش باشزین تَلَوُّن(۶۰) نقل کن در اِستِواشچند نازی تو بدین مستی؟ بس استبر سرِ هر کوی چندان مست هستگر دو عالَم پُر شود سرمستِ یارجمله یک باشند و آن یک نیست خوارحدیث« اَلُمْؤْمِنُونَ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ.»« مؤمنان یک تَن اند.»این ز بسیاری نیابد خوارایخوار، که بْوَد؟ تن‌پرستی، نارایگر جهان پُر شد ز نورِ آفتابکی بُوَد خوار آن تَفِ(۶۱) خوش‌التهاب؟لیک با این جمله بالاتر خرامچونکه ارضُ الله واسع بود و رامقرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۹۷Quran, Sooreh Al-Nisaa(#4), Line #97« إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا.»« كسانى هستند كه فرشتگان جانشان را مى‌ستانند در حالى كه بر خويشتن ستم كرده بودند. از آنها مى‌پرسند: در چه كارى بوديد؟ گويند: ما در روى زمين مردمى بوديم زبون گشته. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ مكان اينان جهنم است و سرانجامشان بد.»قرآن کریم، سوره عنکبوت(۲۹)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Al-Ankaboot(#29), Line #56« يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ.»« اى بندگان من كه به من ايمان آورده‌ايد، زمين من فراخ است، پس تنها مرا بپرستيد.»گرچه این مستی چو بازِ اَشْهَب(۶۲) استبرتر از وی در زمینِ قدس هسترَو سرافیلی شو اندر امتیازدر دَمَندهٔ روح و مست و مست‌سازمست را چون دل مِزاح(۶۳) اندیشه شداین ندانم و آن ندانم پیشه شداین ندانم و آن ندانم بهرِ چیست؟تا بگویی آنکه می‌دانیم، کیستنفی، بهرِ ثَبت باشد در سخننفی بگذار و ز ثَبت آغاز کننیست این و نیست آن هین واگذارآنکه آن هست است، آن را پیش آرنفی بگذار و همان هستی پَرستاین درآموز ای پدر زآن تُرکِ مست(۴۴) شاهمات و مات: شاهمات و مات در شطرنج یک معنی دارد و آن وقتی است که شاه در تیررس مهره های حریف قرار گرفته است و نه می تواند به خانه ای بگریزد و نه مهره های خودی می توانند از او دفاع کنند.(۴۵) گُرمْ دار: اندوهگین(۴۶) گِردگان: گردو(۴۷) حَرَس: جمعِ حارس به معنی نگهبانان(۴۸) چُوبَک: چوب کوتاه و باریک که با آن طبل می‌زنند.(۴۹) مِطْحَن: آسیا(۵۰) عاذِل: سرزنش کننده، ملامتگر(۵۱) صَلا: بانگ زدن(۵۲) جَعد: زلف معشوق، موی پیچیده و تابدار(۵۳) مُقْبِل: نیک بخت(۵۴) لایَجُوز: جایز نیست(۵۵) اولیتر: سزاوارتر(۵۶) وُصلت: رسیدن، وصال(۵۷) طَبله: صندوقچه(۵۸) مُزَوِّر: حیله گر، مکّار، دروغگو(۵۹) زَرْق: حیله و تزویر(۶۰) تَلَوُّن: رنگ به رنگ شدن، تغییر حال(۶۱) تَف: حرارت(۶۲) اَشْهَب: سیاه و سفید. باز اَشْهَب: بازِ سفید(۶۳) مزاح اندیش: شوخ طبع-------------------------مجموع لغات: (۱) خَبّازی: نانوایی گری(۲) طَیّار: پروازکننده، چست و چالاک، تیزرو.(۳) خودکامه: مستبد، خودسر، در اینجا به معنی کامروا و آزاد است.(۴) فُرنی: نوعی طعام است که با آرد برنج، شیر و شکر درست می کنند.(۵) مُسْتَغنی: توانگر، بی نیاز(۶) روانْ کردن چشمه : اشاره به چشمه ای که از سنگ برای موسی بیرون آمد.(۷) جُوعُ الْبَقَر: نوعی بیماری که بیمار از خوردن احساس سیری نکند.(۸) بَقّاری: گاوداری، گاوچرانی(۹) بَدخِدمتی: کوتاهی کردن در خدمت و وظیفه(۱۰) عاری: تهی، بی بهره و عریان(۱۱) تُرکاری: ترک بودن، زیبا بودن، بر عکس من ذهنی که زشت است.(۱۲) تاری: تاریک(۱۳) طاحون: آسیا(۱۴) نَغز: خوب، نیکو، لطیف(۱۵) خُود: کلاه جنگی، کلاهخود(۱۶) مُنْحَنی: خمیده، کج و کوله، نادرست(۱۷) مُعْجِبی: خودبینی(۱۸) حَدَث: مدفوع، سرگین(۱۹) بِهِل: رها کن، فعل امر از مصدر هِلیدن(۲۰) نَمَط: نوع، روش، اسلوب(۲۱) بِرّ: نیکی(۲۲) جوهر: ماهیتی است که اگر موجود شود، قایم بهویش است. ولی عَرَض ماهیتی است که اگر موجود شود، وجودش قائم به موضوع اوست. مانند رنگ و شکل و کمیَّتِ جسم که به جسم قائم است. در اینجا مراد از جوهر و عَرَض، جمیع موجودات و مراتب هستی ‌است.(۲۳) عَرْش: در لغت به معنای جایی است که دارای سقف باشد و گاهی به خود سقف هم گفته می‌شود. در اینجا یعنی بلند مرتبه‌ترین درجه‌ی کائنات.(۲۴) جیفه: لاشه، مردار(۲۵) اَبدال: گروهی از اولیا که صفات زشت بشری خود را به اوصاف نیک الهی مبدّل کرده اند.(۲۶) وافی: به کمال رسیده، کافی، وفا کننده به عهد(۲۷) قُتو: عالم ظاهر، ذهن این جهانی(۲۸) بِرّ: نیکی(۲۹) جَری: گستاخ(۳۰) فِطام: از شیر باز گرفتن(۳۱) نِشاف: جنون، دیوانگی(۳۲) گَرگین: کسی که مبتلا به بیماری کچلی است. خاک گَرگین: کنایه از خاک حقیر و بی حاصل است.(۳۳) مَلول: افسرده، اندوهگین(۳۴) زَحیر: ناله(۳۵) ارتعاش: لرزش، در اینجا به معنی پریشانی و اضطراب است.(۳۶) سِجاف: پرده‌ای که بر در آویزان کنند.(۳۷) مُعتَکِف: گوشه نشین، در اینجا به معنی در کمین نشسته.(۳۸) معتَلِف: علف خورنده، در اینجا فقط به معنی خورنده است.(۳۹) جُولاهِگی: بافندگی، نسّاجی(۴۰) جامِگی: مقرّری و مستمری که به سپاهیان و خادمان دهند.(۴۱) تَرحال: کوچ کردن، کوچیدن. در اینجا منظور کوچیدن از دنیاست.(۴۲) یَقْظَت: بیداری(۴۳) عِشوه‌ دادن: فریب دادن(۴۴) شاهمات و مات: شاهمات و مات در شطرنج یک معنی دارد و آن وقتی است که شاه در تیررس مهره های حریف قرار گرفته است و نه می تواند به خانه ای بگریزد و نه مهره های خودی می توانند از او دفاع کنند.(۴۵) گُرمْ دار: اندوهگین(۴۶) گِردگان: گردو(۴۷) حَرَس: جمعِ حارس به معنی نگهبانان(۴۸) چُوبَک: چوب کوتاه و باریک که با آن طبل می‌زنند.(۴۹) مِطْحَن: آسیا(۵۰) عاذِل: سرزنش کننده، ملامتگر(۵۱) صَلا: بانگ زدن(۵۲) جَعد: زلف معشوق، موی پیچیده و تابدار(۵۳) مُقْبِل: نیک بخت(۵۴) لایَجُوز: جایز نیست(۵۵) اولیتر: سزاوارتر(۵۶) وُصلت: رسیدن، وصال(۵۷) طَبله: صندوقچه(۵۸) مُزَوِّر: حیله گر، مکّار، دروغگو(۵۹) زَرْق: حیله و تزویر(۶۰) تَلَوُّن: رنگ به رنگ شدن، تغییر حال(۶۱) تَف: حرارت(۶۲) اَشْهَب: سیاه و سفید. باز اَشْهَب: بازِ سفید(۶۳) مزاح اندیش: شوخ طبع-----------------------------------************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2502, Divan e Shamsامیر دل همی ‌گوید تو را: گر تو دلی داریکه عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاریتو را گر قحط نان باشد، کند عشق تو خبّازیوگر گم گشت دستارت، کند عشق تو دستاریببین‌‌ بی‌نان و‌‌ بی‌جامه، خوش و طیار و خودکامهملایک را و جان‌ها را برین ایوان زنگاریچو زین لوت و ازین فرنی شود آزاد و مستغنیپی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاریوگر دربند نان مانی، بیاید یار روحانیتو را گوید که: یاری کن، نیاری کردنش یاریعصای عشق از خارا کند چشمه روان ما راتو زین جوع البقر یارا، مکن زین بیش بقاریفرو ریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابهکه اول من برون آیم، خمش مانم ز بسیاریالا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاریفاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناریای صاحب خانه، جمال را در همسایگی خود دیدم، میان ما آتشی برافروز که نور آن آتشم را فرو نشاند.چو من تازی همی‌ گویم، به گوشم پارسی گویدمگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‌آری؟نکردی جرم ای مه رو، ولی انعام عام اوبه هر باغی گلی سازد، که تا نبود کسی عاریغلامان دارد او رومی، غلامان دارد او زنگیبه نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاریغلام رومی‌یش شادی، غلام زنگیش اندهدمی این را، دمی آن را دهد فرمان و سالاریهمه روی زمین نبود، حریف آفتاب و مهبه شب پشت زمین روشن شود، روی زمین تاریشب این، روز آن باشد، فراق آن، وصال اینقدح در دور می‌گردد، ز صحتها و بیماریگرت نبود شبی نوبت، مبر گندم ازین طاحونکه بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاریچو من قشر سخن گفتم، بگو ای نغز مغزش راکه تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری * قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۶۰Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #60« وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ ۖ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا ۖ قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ ۖ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ »« و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن. پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست. از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد. »** حدیث« تَقُولُ النّارُ لِلْمُؤمِنِ جُزْ يا مُؤمِنُ، فَقَدْ اَطْفَأَ نُورُکَ ناری.»آتش دوزخ به مؤمن می گوید: ای مؤمن بگذر، که نور تو آتش مرا خاموش می کند.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2269 دل نباشد غیر آن دریای نوردل نظرگاه خدا، وانگاه کور؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۱۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3718 خود نباشد آفتابی را دلیلجز که نور آفتاب مستطیلمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3488 ز آن که محدود است و معدود است آنآینه‌‌ی دل را نباشد حد بدانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۳۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #837 دل نباشد، تن چه داند گفت‏وگو؟دل نجوید، تن چه داند جستجو؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۵۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1655 تا نباشد برق دل و ابر دو چشمکی نشیند آتش تهدید و خشم؟‏مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۴۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1849 جز به شب، جلوه نباشد ماه راجز به درد دل، مجو دل خواه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۰۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2501 چون که مردی نیست، خنجرها چه سود؟چون نباشد دل، ندارد سود خودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2874 گفت روبه را: جگر کو؟ دل چه شد؟که نباشد جانور را زین دو بدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2878 چون نباشد نور دل، دل نیست آنچون نباشد روح، جز گل نیست آن مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۴۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4043 هر یکی را هست در دل صد مراداین نباشد مذهب عشق و وداد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4188 در دلت خوف افکند از موضعیتا نباشد غیر آنت مطمعیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2263 دل، تو این آلوده را پنداشتیلاجرم دل ز اهل دل برداشتیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #881 صد جوال زر بیاری ای غنیحق بگوید دل بیار ای منحنیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۹۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1496 یک مثال ای دل پی فرقی بیارتا بدانی جبر را از اختیارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۵۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #558 کاین چه بد بختی است ما را ای کریم؟ از دل و دین مانده ما بی‌‌تو یتیم‌‌مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3215 از دل و از دیده‌‌ات بس خون رودتا ز تو این معجبی بیرون رودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #99 دیده‏ی تو چون دلم را دیده شداین دل نادیده، غرق دیده شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۷۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1678 هین میاور این نشان را تو به گفتوین سخن را دار اندر دل نهفتمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۱۵۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1151 خاتم تو این دلست و هوش دارتا نگردد دیو را خاتم شکارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #111 ما بشوییم این حدث را تو بهلکار دستست این نمط نه کار دلمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #371 این دل سرگشته را تدبیر بخش وین کمانهای دوتو را تیر بخش مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #285 تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2297 کو هنر؟ کو من؟ کجا دل مستوی این همه عکس توست و خود توی مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #888 از برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دلها منتظرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2266 پس بود دل، جوهر و عالم عرضسایه‌ی دل چون بود دل را غرض؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۷۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #976 جمله عالم خود عرض بودند تااندر این معنی بیامد هل أتیقرآن کریم، سوره انسان (۷۶)، آیه ۱Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #1«هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا»« آیا (جز این است که) مدّت زمانی بر انسان گذشته است و او چیز قابل ذکر (ذکر کردنی با ذهن) نبوده است؟! »مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2243 تو دلا منظور حق آنگه شویکه چو جزوی سوی کل خود رویمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2245 تو همی‌گویی: مرا دل نیز هستدل فراز عرش باشد، نه به پستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۴Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #804 تو به هر صورت که آیی بیستی که منم این، والله آن تو نیستیمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #806 این تو کی باشی؟ که تو آن اوحدیکه خوش و زیبا و سرمست خودیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۲Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2242 در پناه شیر کم ناید کبابروبها، تو سوی جیفه کم شتابای دلا منظور حق آنگه شویکه چو جزوی سوی کل خود رویحق همی گوید: نظرمان بر دل استنیست بر صورت که آن آب و گل استتو همی‌گویی مرا دل نیز هستدل فراز عرش باشد، نی به پستدر گل تیره یقین هم آب هستلیک ز آن آبت نشاید آب‌دستزآنکه گر آب است، مغلوب گل استپس دل خود را مگو کین هم دل استآن دلی کز آسمان ها برتر استآن دل ابدال یا پیغمبر استپاک گشته آن، ز گل صافی شدهدر فزونی آمده، وافی شدهترک گل کرده، سوی بحر آمدهرسته از زندان گل، بحری شدهمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۵Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #885 مادر و بابا و اصل خلق، اوستای خنک آنکس که داند دل ز پوستتو بگویی: نک دل آوردم به توگویدت: پرست ازین دل ها قتوآن دلی آور که قطب عالم اوستجان جان جان جان آدم اوستّاز برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دل ها منتظرتو بگردی روزها در سبزوارآنچنان دل را نیابی ز اعتبارپس دل پژمرده پوسیده‌ جانبر سر تخته نهی، آن سو کشانکه دل آوردم تو را ای شهریاربه ازین، دل نبود اندر سبزوارگویدت: این گورخانه‌ست ای جریکه دل مرده بدینجا آوری؟رو بیاور آن دلی کو شاه‌خوستکه امان سبزوار کون از اوستگویی: آن دل زین جهان پنهان بودزآنکه ظلمت با ضیا ضدان بوددشمنی آن دل از روز الستسبزوار طبع را میراثی استزآنکه او بازست و، دنیا شهر زاغدیدن ناجنس بر ناجنس داغمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1359 ننگرم کس را و گر هم بنگرماو بهانه باشد و تو منظرمعاشق صنع توام در شکر و صبرعاشق مصنوع کی باشم چو گبر؟عاشق صنع خدا با فر بودعاشق مصنوع او کافر بودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2466 پیش چوگان‌های حکم کن فكانمی‌دویم اندر مکان و لامکان‌مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1381 حق قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کن فكانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2441, Divan e Shamsجز عشق او در دل مکن، تدبیر بی‌حاصل مکناندر مکان منزل مکن، لا کن مکان را ساعتیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۴۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3747 این دهان بستی، دهانی باز شدکو خورنده لقمه‌های راز شدگر ز شیر دیو، تن را وابریدر فطام او، بسی نعمت خوریمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۶Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #916 نیست کسبی از توکل خوب‌ترچیست از تسلیم، خود محبوب‌تر؟بس گریزند از بلا سوی بلابس جهند از مار، سوی اژدهامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۵۷Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #557 « حواله کردن مرغ، گرفتاریِ خود را در دام، به فعل و مکر و زرق زاهد و جوابِ زاهد، مرغ را.»گفت آن مرغ: این سزای او بودکه فسون زاهدان را بشنودگفت زاهد: نه، سزای آن نشافکو خورد مال یتیمان از گزافبعد از آن نوحه‌گری آغاز کردکه فخ و صیاد لرزان شد ز دردکز تناقضهای دل، پشتم شکستبر سرم جانا بیا می‌مال دستزیر دست تو سرم را راحتی ‌ستدست تو در شکربخشی آیتی ‌ستسایه خود از سر من برمداربی‌قرارم، بی‌قرارم، بی‌قرارخواب ها بیزار شد از چشم مندر غمت، ای رشک سرو و یاسمنگر نی ام لایق، چه باشد گر دمیناسزایی را بپرسی در غمی؟مر عدم را خود چه استحقاق بودکه برو لطفت چنین درها گشود؟خاک گرگین را کرم آسیب کردده گهر از نور حس در جیب کردپنج حس ظاهر و پنج نهانکه بشر شد نطفه مرده از آنتوبه، بی توفیقت ای نور بلندچیست جز بر ریش توبه ریشخند؟قرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۳۷ Quran, Sooreh Al-Kahf(#18), Line #37«… أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا.»«… آيا بر آن كس كه تو را از خاك و سپس از نطفه بيافريد و مردى راست بالا كرد، كافر شده‌اى؟»قرآن کریم، سوره عبس(۸۰)، آیه ۱۹ Quran, Sooreh Abasa(#80), Line #19« مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ.»« از نطفه‌اى آفريد و به اندازه پديد آورد.»سبلتان توبه یک یک برکنیتوبه سایه‌ست و تو ماه روشنیای ز تو ویران دکان و منزلمچون ننالم؟ چون بیفشاری دلمچون گریزم؟ زآنکه بی تو زنده نیستبی خداوندیت بود بنده نیستجان من بستان، تو ای جان را اصولزآنکه بی‌تو گشته‌ام از جان ملولعاشقم من بر فن دیوانگیسیرم از فرهنگی و فرزانگیچون بدرد شرم، گویم راز فاشچند ازین صبر و زحیرو ارتعاشدر حیا پنهان شدم همچون سجافناگهان بجهم ازین زیر لحافای رفیقان، راهها را بست یارآهوی لنگیم و او شیر شکارجز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟در کف شیر نر خون‌خواره‌ایاو ندارد خواب و خور، چون آفتابروحها را می‌کند بی‌خورد و خوابکه بیا من باش یا همخوی منتا ببینی در تجلی روی منور ندیدی، چون چنین شیدا شدی؟خاک بودی طالب احیا شدیقرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۵۵ Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #255«… لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ…»« نه خواب سبك او را فرا مى‌گيرد و نه خواب سنگين.»قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۴ Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #14«… وَهُوَ يُطْعِمُ وَلَا يُطْعَمُ…»«… و مى‌خوراند و به طعامش نياز نيست…»گر ز بی‌سویت نداده ست او علفچشم جانت چون بمانده ست آن طرف؟گربه بر سوراخ زآن شد معتکفکه از آن سوراخ او شد معتلفگربهٔ دیگر همی‌گردد به بامکز شکار مرغ یابید او طعامآن یکی را قبله شد جولاهگیوآن یکی حارس برای جامگیوآن یکی بیکار و رو در لامکانکه از آن سو دادیش تو قوت جانکار، او دارد که حق را شد مریدبهر کار او ز هر کاری بریددیگران چون کودکان این روز چندتا به شب ترحال بازی می‌کنندخوابناکی کو ز یقظت می‌جهددایه وسواس عشوه‌ش می‌دهدرو بخسپ ای جان که نگذاریم ماکه کسی از خواب بجهاند تو راهم تو خود را برکنی از بیخ خوابهمچو تشنه که شنود او بانگ آببانگ آبم من به گوش تشنگانهمچو باران می‌رسم از آسمانبرجه ای عاشق، برآور اضطراببانگ آب و تشنه و آنگاه خواب؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۹۳Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #593 « حکایت آن عاشق که شب بیامد بر امیدِ وعدهٔ معشوق، بدان وثاقی که اشارت کرده بود، و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهرِ اِنجازِ وعده، او را خفته یافت، جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت.»عاشقی بوده ست در ایام پیشپاسبان عهد اندر عهد خویشسال ها در بند وصل ماه خودشاهمات و مات شاهنشاه خودعاقبت جوینده یابنده بودکه فرج از صبر زاینده بودحدیث« اَلصَّْبرُ مِفْتاحُ الْفَرَج.»« صبر، کلید فتح و گشایش است.»گفت: روزی یار او کامشب بیاکه بپختم از پی تو لوبیادر فلان حجره نشین تا نیم‌شبتا بیایم نیم‌شب من بی طلبمرد، قربان کرد و نان ها بخش کردچون پدید آمد مهش از زیر گردشب در آن حجره نشست آن گرم داربر امید وعده آن یار غاربعد نصف اللیل، آمد یار اوصادق الوعدانه آن دلدار اوعاشق خود را فتاده خفته دیداندکی از آستین او دریدگردگانی چندش اندر جیب کردکه تو طفلی، گیر این، می‌باز نردچون سحر از خواب، عاشق برجهیدآستین و گردگان ها را بدیدگفت: شاه ما همه صدق و وفاستآنچه بر ما می‌رسد، آن هم ز ماستای دل بی‌خواب، ما زین ایمنیمچون حرس بر بام چوبک می‌زنیمگردگان ما درین مطحن شکستهر چه گوییم از غم خود، اندک استعاذلا چند این صلای ماجراپند کم ده بعد از این دیوانه رامن نخواهم عشوه هجران شنودآزمودم، چند خواهم آزمود؟هرچه غیر شورش و دیوانگی ستاندرین ره دوری و بیگانگی ستهین بنه بر پایم آن زنجیر راکه دریدم سلسله تدبیر راغیر آن جعد نگار مقبلمگر دو صد زنجیر آری، بگسلمعشق و ناموس، ای برادر راست نیستبر در ناموس ای عاشق مایستوقت آن آمد که من عریان شومنقش بگذارم، سراسر جان شومای عدو شرم و اندیشه بیاکه دریدم پرده شرم و حیاحدیث« اَلْحَیاءُ یَمْنَعُ الْایمان.»« شرم، بازدارندهٔ ایمان است.»ای ببسته خواب جان از جادويیسخت‌دل یارا که در عالم تويیهین گلوی صبر گیر و می‌فشارتا خنک گردد دل عشق ای سوارتا نسوزم، کی خنک گردد دلش؟ای دل ما خاندان و منزلشخانه خود را همی‌سوزی، بسوزکیست آن کس که بگوید: لایجوز؟خوش بسوز این خانه را ای شیر مستخانه عاشق چنین اولیتر استبعد از این، این سوز را قبله کنمزانکه شمعم من، به سوزش روشنمخواب را بگذار امشب ای پدریک شبی بر کوی بی‌خوابان گذربنگر اینها را که مجنون گشته‌اندهمچو پروانه به وصلت کشته‌اندبنگر این کشتی خلقان غرق عشقاژدهایی گشت گویی حلق عشقاژدهایی ناپدید دلرباعقل همچون کوه را او کهرباعقل هر عطار کآگه شد ازوطبله‌ها را ریخت اندر آب جورو کزین جو برنیایی تا ابدلم یکن حقا له کفوا احدقرآن کریم، سوره اخلاص(۱۱۲)، آیه ۴Quran, Sooreh Al-Ikhlas(#112), Line #4« وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ.»« و نه هيچ كس همتاى اوست.»ای مزور چشم بگشای و ببینچند گویی: می‌ندانم آن و این؟از وبای زرق و محرومی برآدر جهان حی و قیومی درآتا نمی‌بینم، همی‌ بینم شودوین ندانم هات، می‌دانم بودبگذر از مستی و مستی‌بخش باشزین تلون نقل کن در استواشچند نازی تو بدین مستی؟ بس استبر سر هر کوی چندان مست هستگر دو عالم پر شود سرمست یارجمله یک باشند و آن یک نیست خوارحدیث« اَلُمْؤْمِنُونَ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ.»« مؤمنان یک تَن اند.»این ز بسیاری نیابد خوارایخوار، که بود؟ تن‌پرستی، نارایگر جهان پر شد ز نور آفتابکی بود خوار آن تف خوش‌التهاب؟لیک با این جمله بالاتر خرامچونکه ارض الله واسع بود و رامقرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۹۷Quran, Sooreh Al-Nisaa(#4), Line #97« إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا.»« كسانى هستند كه فرشتگان جانشان را مى‌ستانند در حالى كه بر خويشتن ستم كرده بودند. از آنها مى‌پرسند: در چه كارى بوديد؟ گويند: ما در روى زمين مردمى بوديم زبون گشته. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ مكان اينان جهنم است و سرانجامشان بد.»قرآن کریم، سوره عنکبوت(۲۹)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Al-Ankaboot(#29), Line #56« يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ.»« اى بندگان من كه به من ايمان آورده‌ايد، زمين من فراخ است، پس تنها مرا بپرستيد.»گرچه این مستی چو باز اشهب استبرتر از وی در زمین قدس هسترو سرافیلی شو اندر امتیازدر دمنده روح و مست و مست‌سازمست را چون دل مزاح اندیشه شداین ندانم و آن ندانم پیشه شداین ندانم و آن ندانم بهر چیست؟تا بگویی آنکه می‌دانیم، کیستنفی، بهر ثبت باشد در سخننفی بگذار و ز ثبت آغاز کننیست این و نیست آن هین واگذارآنکه آن هست است، آن را پیش آرنفی بگذار و همان هستی پرستاین درآموز ای پدر زآن ترک مست

1692 قسمت