Ganje Hozour audio Program #875

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 298098570 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۷۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۴۰۰ تاریخ اجرا: ۲۰ ژوئیه ۲۰۲۱ - ۳۰ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2370, Divan e Shamsاین چه بادِ صَرصَرست(۱) از آسمان پویان شدهصد هزاران کَشتی از وی مست و سرگردان شدهمَخلَصِ(۲) کَشتی ز باد و غرقهٔ کَشتی ز بادهم بِدو زنده شُد‌ست و هم بِدو بی‌جان شدهباد اندر امرِ یزدان چون نَفَس در امرِ توز امرِ تو دشنام گشته، وز تو مِدحَت خوان شده بادها را مختلف از مِروَحِهٔ(۳) تقدیر دان از صبا مَعمورْ(۴) عالَم، با وبا ویران شدهباد را یا رَب نمودی، مِروَحِه پنهان مدارمِروَحِه دیدن چراغِ سینهٔ پاکان شدههر که بیند او سبب، باشد یقین صورت پَرَستوآنکه بیند او مسبِّب نورِ معنی دان شدهاهلِ صورت جان دهند از آرزویِ شَبَّه‌یی(۵)پیشِ اهلِ بَحرِ معنی دُرِّها(۶) ارزان شدهشد مُقَلِّد خاکِ مردان، نَقلها زیشان کُندوآن دگر خاموش کرده، زیرِ زیر ایشان شدهچشم بر رَه داشت پوینده، قُراضه می‌بچیدآن قُراضه چینِ(۷) رَه را بین کنون در کان شدههمچو مادر بر بچه، لرزیم بر ایمانِ خویشاز چه لرزد آن ظریفِ سَر به سَر ایمان شده؟همچو ماهی می‌گُدازی در غمِ سَرلشکریبینمت چون آفتابی، بی ‌حَشَم سلطان شدهچند گویی دود برهان است بر آتش؟ خمشبینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شدهچند گشت و چند گردد بر سَرَت کیوان، بگوبینمت همچون مسیحا بر سرِ کیوان شدهای نَصیبه جو(۸) ز من که این بیار و آن بیاربینمت رَسته ازین و آن و آن و آن شدهبس کن ای مستِ مُعَربِد(۹) ناطقِ بسیارگوبینمت خاموشِ گویان چون کفهٔ میزان شدهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #225 آدمی چون کِشتی است و بادبانتا کی آرد باد را آن بادران؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1272 ما چو کشتی‌ها به هم بر می‌زنیمتیره‌ چشمیم و در آبِ روشنیمای تو در کشتیِّ تن، رفته به خوابآب را دیدی، نگر در آبِ آبآب را آبی‌ست کو می‌رانَدَشروح را روحی‌ست کو می‌خوانَدَشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1300 این جهان چون خَس به دستِ بادِ غیبعاجزی پیشه گرفت و دادِ غیبگه بلندش می‌کند، گاهیش پَستگه درستش می‌کند، گاهی شِکستگه یَمینش می‌برد، گاهی یَسارگه گلستانش کند، گاهیش خاردست پنهان و، قلم بین خطْ ‌گُزاراسب در جَوْلان و، ناپیدا سوارتیر، پَرّان بین و ناپیدا کمانجان ها پیدا و پنهان، جانِ جانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #125 باد را دیدی که می‌جُنبد، بِدانبادجُنبانی‌ست اینجا بادْرانمرْوَحَهٔ تصریفِ صُنعِ ایزدش زد بَرین باد و همی جُنباندشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #132 باد را حق، گَه بهاری می‌کنددر دَیَش زین لطف عاری می‌کندبر گروهِ عاد صَرْصَرْ می‌کندباز بر هودَش مُعَطَّر می‌کندمی‌کُند یک باد را زهرِ سَموممر صبا را می‌کند خُرَّم ‌قُدوممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #153 پس یقین در عقل هر داننده هستاینکه با جُنبنده جُنباننده هستگر تو او را می‌نبینی در نظرفهم کن آن را به اظهارِ اثرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۷۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2974, Divan e Shamsآن دَم که دل کند سویِ دلبر اشارتیزان سر رسد به بی‌سر و با سر اشارتیزان رنگ اشارتی که به روزِ الست بودکآمد به جانِ مؤمن و کافر اشارتیزیرا که قهر و لطف کزان بحر دررسیدبر سنگ اشارتیست و به گوهر اشارتیبر سنگ اشارتیست، که بر حالِ خویش باشبر گوهرست هر دَم، دیگر اشارتیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۸۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #682 کَوْن پُر چاره‌ست و هیچت چاره نیتا که نگشاید خدایت روزنیگرچه تو هستی کنون غافل از آنوقتِ حاجت حق کُند آنرا عیانگفت پیغمبر که یزدانِ مجیداز پیِ هر درد درمان آفریدلیک ز آن درمان نبینی رنگ و بوبهرِ دَردِ خویش بی فرمانِ اوچشم را ای چاره‌جو در لامَکانهین بنه چون چشمِ کُشته سویِ جانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۶۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1665, Divan e Shamsهین قرائت کم کن و خاموش باشتا بخوانم عین قرآنت کنممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزونِ اینبعد از این میزانِ خود شو، تا شوی موزونِ خویشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2862, Divan e Shams همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3153 تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌ییدر سبب، از جهل بر چفسیده‌ییبا سبب‌ها از مُسَبِّب غافلیسویِ این روپوش‌ها ز آن مایلیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1554 از مُسَبِّب می‌رسد هر خیر و شرنیست اسباب و وسایط ای پدرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3787 آنکه بیند او مُسَبِّب را عیانکَی نهد دل بر سبب‌هایِ جهان؟ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2640 من سبب را ننگرم، کآن حادث است زآنکه حادث، حادثی را باعث استلطفِ سابق را نِظاره می‌کنم هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shamsبیش مزن دَم ز دوی، دو دو مگو چون ثَنَویاصلِ سبب را بطلب، بس شد از آثار، مرامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #331 یا چو غَوّاصان به زیرِ قعرِ آبهر کسی چیزی همی‌چیند شتابپُر اُمیدِ گوهر و دُرِّ ثَمینتُوبره پُر می‌کنند از آن و اینچون برآیند از تگِ دریایِ ژرفکشف گردد صاحبِ دُرِّ شِگَرفو آن دگر که بُرد مُرواریدِ خُردو آن دگر که سنگْ‌ریزه و شَبَّه بُردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1507 کالهٔ معیوب بخْریده بُدمشُکْر کز عیبش پَگه واقف شدمپیش از آن کز دست، سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1511 شُکر کین زر، قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عُمْر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون پگَه‌تر قلبیِ او رُو نمودپایِ خود زُو وا کَشَم من زود زودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2907 گَردشِ کف را چو دیدی مختصرحیرتت باید، به دریا در نگرآنکه کف را دید، سِرْ گویان بُوَدوآنکه دریا دید، او حیران بُوَد آنک کف را دید، نیّت‌ها کندو آنکه دریا دید، دل دریا کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2448 مرغ چون بر آبِ شوری می‌تندآبِ شیرین را ندیده‌ست او مددبلکه تقلیدست آن ایمانِ اورویِ ایمان را ندیده جانِ اوپس خطر باشد مُقَلِّد را عظیماز ره و رهزن، ز شیطانِ رجیم چون ببیند نورِ حق، ایمن شودز اضطراباتِ شک او ساکن شودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1572 چون شود فانی، چو جانش شاه بود؟بیخِ او در عصمتِ اَلله بودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shams دستگه و پیشه تو را، دانش و اندیشه تو راشیر، تو را، بیشه، تو را، آهویِ تاتار مرامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1319 پخته گرد و، از تغیُّر دور شورَوْ چو بُرهانِ مُحقِّق، نور شوچون ز خود رَستی، همه بُرهان شدیچونکه بنده نیست شد، سلطان شدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams دی مُنَجِّم گفت: دیدم طالعی داری تو سَعدگفتمش: آری ولیک از ماهِ روزافزونِ خویش مَه که باشد با مَهِ ما؟ کز جمال و طالعشنَحسِ اکبر، سَعدِ اکبر گشت بر گردونِ خویشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3439 « حکایتِ آن امیر که غلام را گفت که می بیآر. غلام رفت و سبویِ مَی می آورد، در راه زاهدی بود، امر معروف کرد، زد سنگی و سبو را بشکست. امیر بشنید و قصدِ گوشمالِ زاهد کرد و آن قصّه در عهد دین عیسی علیه‌السلام بود که هنوز می حرام نشده بود. ولیکن زاهد تَقَزُّزی(۱۰) می‌کرد واز تنعّم منع می کرد.»بود امیری خوش دل و مَی‌باره‌ای(۱۱)کَهفِ هر مَخمُور(۱۲) و هر بیچاره‌ایمُشفِقی، مسکین‌نوازی، عادلیجوهری، زربخششی، دریادلیشاهِ مردان و امیرالمؤمنینراه‌ْبان و رازْدان و دوستْ‌بیندورِ عیسی بود و ایّامِ مسیحخلق، دلدار و کم‌آزار و ملیحآمدش مهمان بناگاهان شبیهم امیری، جنسِ او، خوش‌ْمذهبیباده می‌بایَستِشان در نظمِ حالباده بود آن وقت، مأذون(۱۳) و حلالباده‌شان کم بود و گفتا ای غلامرَو سبو پُر کن به ما آور مُدام(۱۴) از فلان راهب که دارد خمرِ خاصتا ز خاص و عام یابد جان خلاصجُرعه‌یی زآن جامِ راهب، آن کندکه هزاران جَرّه(۱۵) و خُمْ دان(۱۶) کنداندر آن مَی، مایهٔ پنهانی استآنچنانک اندر عبا سلطانی استتو به دلقِ پاره‌ پاره کم نگرکه سیه کردند از بیرونِ زراز برایِ چشم بَد مردود شدوز برون آن لعل، دُودآلود شدگنج و گوهر کی میانِ خانه‌هاست؟گنج ها پیوسته در ویرانه‌هاست مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3480 پس تو را خود هوش کو؟ یا عقل کو؟تا خوری مَی، ای تو دانش را عدوروت بس زیباست، نیلی(۱۷) هم بکَشضُحکه(۱۸) باشد نیل بر روی حَبَشدر تو نوری کی درآمد؟ ای غَوی(۱۹)تا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شویسایه در روز است جُستن قاعدهدر شبِ ابری تو سایه‌جُو شده؟گر حلال آمد پیِ قوتِ عوامطالبانِ دوست را آمد حرامعاشقان را باده خونِ دل بودچشمشان بر راه و بر منزل بوددر چنین راهِ بیابانِ مَخوفاین قَلاوُوزِ(۲۰) خِرَد با صد کسوف خاک در چشمِ قَلاوزان زنیکاروان را هالِک و گمره کنینانِ جو حقّا حرام است و فسوسنفس را در پیش نِهْ نانِ سبوسدشمنِ راه خدا را خوار داردزد را مِنْبَر مَنِهْ، بر دار داردزد را تو دست بُبْریدن پسند*از بُریدن عاجزی، دستش ببندگر نبندی دستِ او، دستِ تو بستگر تو پایش نشکنی، پایت شکستتو عدو را مَی دهی و نیشکر؟بهرِ چه؟ گو: زَهر خند و خاک خَورزد ز غیرت بر سبو سنگ و شکستاو سبو انداخت و از زاهد بجَسترفت پیشِ میر و گفتش: باده کو؟ماجَرا را گفت یک یک پیشِ او « رفتنِ امیر خشم‌آلود برایِ گوشمالِ زاهد.»میر چون آتش شد و برجَست راستگفت: بنما خانهٔ زاهد کجاست؟ تا بدین گُرز گران کوبم سرشآن سرِ بی‌دانشِ مادرْغَرَش(۲۱)او چه داند امرِ معروف از سگیطالبِ معروفی است و شُهرگیتا بدین سالوس خود را جا کندتا به چیزی خویشتن پیدا کندکو ندارد خود هنر اِلّا همانکه تَسَلُّس(۲۲) می‌کند با این و آناو اگر دیوانه است و فتنه‌کاو(۲۳)دارویِ دیوانه باشد ... گاو تا که شیطان از سرش بیرون رودبی‌لَتِ(۲۴) خَربَندگان(۲۵)، خر چون رود؟میر بیرون جَست؛ دَبّوسی(۲۶) به دستنیم شب آمد به زاهد نیم‌مستخواست کُشتن مَردِ زاهد را ز خشممردِ زاهد گشت پنهان زیرِ پشممردِ زاهد می‌شنید از میر، آنزیرِ پشمِ آن رَسَن‌تابان نهانگفت: در رُو گفتنِ زشتیِّ مردآینه تاند، که رُو را سخت کردروی باید آینه‌وار آهنینتات گوید: رویِ زشتِ خود ببین « حکایتِ مات کردنِ دلقک، سیّد شاهِ تِرمَذ را.»شاه با دلقک همی شطرنج باختمات کردش زود، خشمِ شه بتاخت گفت: شَه شَه و آن شَهِ کِبرآورشیک یک از شطرنج می‌زد بر سَرشکه بگیر اینک شَهت، ای قَلتَبان(۲۷)صبر کرد آن دلقک و گفت: اَلَاْماندستِ دیگر باختن(۲۸) فرمود میراو چنان لرزان، که عُور از زَمهَریرباخت دستِ دیگر و شه مات شدوقتِ شَه شَه گفتن و میقات(۲۹) شدبَرجهید آن دلقک و در کُنج رفتشش نمد بر خود فکند از بیم، تَفت(۳۰)زیرِ بالش ها و زیرِ شش نمدخفت پنهان، تا ز زخمِ شَه رَهدگفت شَه: هی هی چه کردی؟ چیست این؟گفت: شَه شَه، شَه شَه ای شاهِ گُزینکی توان حق گفت جز زیرِ لحافبا تو ای خشم‌آورِ آتش‌سِجاف(۳۱)ای تو مات و من ز زخمِ شاه ماتمی‌زنم شَه شَه به زیرِ رخت هاتچون محلّه پُر شد از هَیهایِ میروز لگد بر در زدن، وز دار و گیر(۳۲)خلق بیرون جَست زود از چپّ و راستکِای مُقدَّم وقتِ عفو است و رضاستمغزِ او خشک ست و عقلش این زمانکمترست از عقل و فهمِ کودکان زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمدهواندر آن زُهدش گشادی ناشدهرنج دیده، گنج نادیده ز یارکارها دیده، ندیده مزدِ کاریا نبود آن کارِ او را خود گُهَریا نیامد وقتِ پاداش از قَدَریا که بود آن سعی چون سعیِ جُهودیا جزا وابستهٔ میقات بودمر وَرا درد و مصیبت این بس استکه درین وادیِّ پُر خون بی‌کَس استچشم پُر درد و نشسته او به کُنجرُو تُرُش کرده، فرو افکنده لُنج(۳۳)نه یکی کَحّال(۳۴)، کو را غم خورَدنیش(۳۵)، عقلی که به کُحلی(۳۶) پی بَرَداجتهادی می‌کند با حَرز(۳۷) و ظنکار، در بوک(۳۸) است تا نیکو شدنزآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوستکو نجویَد، سَر، رئیسیش آرزوستساعتی او با خدا اندر عِتاب(۳۹)که نصیبم رنج آمد زین حسابساعتی با بختِ خود اندر جدالکه همه پَرّان و ما ببْریده بالهر که محبوس است اندر بو و رنگگرچه در زُهدست، باشد خُوش تنگ(۴۰)تا برون ناید ازین ننگین مُناخ(۴۱)کَی شود خُویَش خوش و صَدرش فَراخ؟زاهدان را در خلا پیش از گشادکارد و اُستُرّه(۴۲) نشاید هیچ دادکز ضَجَر(۴۳) خود را بِدَرّاند شکمغصّهٔ آن بی‌مُرادی ها و غم * قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Al-Ma'ida(#5), Line #38« وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءً بِمَا كَسَبَا نَكَالًا مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.»« دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر كارى كه كرده‌اند ببريد. اين عقوبتى است از جانب خدا، كه او پيروزمند و حكيم است.» (۱) بادِ صَرصَر: باد سخت و سرد، باد بلندآواز، طوفان(۲) مَخلَص: محل خلاص و نجات، محل رهایی(۳) مِروَحِه: بادزن، بادبزن(۴) مَعمورْ: آباد شده(۵) شَبَه: شَبَق، از سنگهای زینتی (۶) دُرِّه: مروارید درشت(۷) قُراضه چین: ریزه خوار، نیازمند، مفلس(۸) نَصیبه جو: خواهندهٔ سهم، بهره جو(۹) مُعَربِد: عَربده کش(۱۰) تَقَزُّز: اظهار نفرت از پلیدی و ناپاکی (۱۱) مَی‌باره: کسی که شراب بسیار دوست داشته باشد.(۱۲) مَخمُور: خمار، آنکه از نوشیدن شراب مست شده است.(۱۳) مأذون: اذن داده شده، مجاز(۱۴) مُدام: شراب(۱۵) جَرّه: خُمچه، سبو(۱۶) خُمْ دان: خُمخانه، شرابخانه، میکده(۱۷) نیل: مادّه ای است آبی رنگ که از برگ درختچه نیل به دست می آید و در نقّاشی و خوش رنگ کردن لباسها بکار می رود.(۱۸) ضُحکه: مایهٔ خنده، خنده آور(۱۹) غَوی: گمراه(۲۰) قَلاوُوز: راهبر، بلدِ راه(۲۱) غَر: فاحشه، بدکار(۲۲) تَسَلُّس: سالوسی و مکّاری(۲۳) فتنه‌کاو: فتنه جو‌(۲۴) لَت: سیلی، کتک(۲۵) خَربَنده: نگهبان خر، خَرَکچی (۲۶) دَبّوس: گُرز آهنین، چوبدستی ستبر (۲۷) قَلتَبان: بی حمیّت، دیوث (۲۸) باختن: بازی کردن(۲۹) میقات: وعده گاه، وقت(۳۰) تَفت: شتاب، تعجیل(۳۱) آتش‌سِجاف: کنایه از آدم خشمگین(۳۲) دار و گیر: بگیر و ببند(۳۳) لُنج: لب(۳۴) کَحّال: طبیب چشم، چشم پزشک(۳۵) نیش: مخفّف نی اش، یعنی نیست او را (۳۶) کُحل: سرمه، سرمه کشیدن(۳۷) حَرز: حفط کردن، حدس، تخمین(۳۸) بوک: امید، کاش(۳۹) عِتاب: ملامت کردن، سرزنش(۴۰) خُوش تنگ: مخفّف خوی اش تنگ است.(۴۱) مُناخ: خوابگاه شتر، در اینجا یعنی حصار(۴۲) اُستُره: تیغ سلمانی، تیغ سَرتراشی(۴۳) ضَجَر: دلتنگی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2370, Divan e Shamsاین چه باد صرصرست از آسمان پویان شدهصد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شدهمخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز بادهم بدو زنده شد‌ست و هم بدو بی‌جان شدهباد اندر امر یزدان چون نفس در امر توز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شدهباد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدارمروحه دیدن چراغ سینه پاکان شدههر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرستوآنکه بیند او مسبب نور معنی دان شدهاهل صورت جان دهند از آرزوی شبه‌ییپیش اهل بحر معنی درها ارزان شدهشد مقلد خاک مردان نقلها زیشان کندوآن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شدهچشم بر ره داشت پوینده قراضه می‌بچیدآن قراضه چین ره را بین کنون در کان شدههمچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویشاز چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شدههمچو ماهی می‌گدازی در غم سرلشکریبینمت چون آفتابی بی ‌حشم سلطان شدهچند گویی دود برهان است بر آتش خمشبینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شدهچند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگوبینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شدهای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیاربینمت رسته ازین و آن و آن و آن شدهبس کن ای مست معربد ناطق بسیارگوبینمت خاموش گویان چون کفه میزان شدهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #225 آدمی چون کشتی است و بادبانتا کی آرد باد را آن بادرانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1272 ما چو کشتی‌ها به هم بر می‌زنیمتیره‌ چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آب آبآب را آبی‌ست کو می‌راندشروح را روحی‌ست کو می‌خواندشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1300 این جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیشه گرفت و داد غیبگه بلندش می‌کند گاهیش پستگه درستش می‌کند گاهی شکستگه یمینش می‌برد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خاردست پنهان و قلم بین خط ‌گزاراسب در جولان و ناپیدا سوارتیر پران بین و ناپیدا کمانجان ها پیدا و پنهان جان جانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #125 باد را دیدی که می‌جنبد بدانبادجنبانی‌ست اینجا بادرانمروحه تصریف صنع ایزدش زد برین باد و همی جنباندشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #132 باد را حق گه بهاری می‌کنددر دیش زین لطف عاری می‌کندبر گروه عاد صرصر می‌کندباز بر هودش معطر می‌کندمی‌کند یک باد را زهر سموممر صبا را می‌کند خرم ‌قدوممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #153 پس یقین در عقل هر داننده هستاینکه با جنبنده جنباننده هستگر تو او را می‌نبینی در نظرفهم کن آن را به اظهار اثرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۷۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2974, Divan e Shamsآن دم که دل کند سوی دلبر اشارتیزان سر رسد به بی‌سر و با سر اشارتیزان رنگ اشارتی که به روز الست بودکامد به جان مؤمن و کافر اشارتیزیرا که قهر و لطف کزان بحر دررسیدبر سنگ اشارتیست و به گوهر اشارتیبر سنگ اشارتیست که بر حال خویش باشبر گوهرست هر دم دیگر اشارتیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۸۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #682 کون پر چاره‌ست و هیچت چاره نیتا که نگشاید خدایت روزنیگرچه تو هستی کنون غافل از آنوقت حاجت حق کند آنرا عیانگفت پیغمبر که یزدان مجیداز پی هر درد درمان آفریدلیک ز آن درمان نبینی رنگ و بوبهر درد خویش بی فرمان اوچشم را ای چاره‌جو در لامکانهین بنه چون چشم کشته سوی جانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۶۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1665, Divan e Shamsهین قرائت کم کن و خاموش باشتا بخوانم عین قرآنت کنممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams ساعتی میزان آنی ساعتی موزون اینبعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2862, Divan e Shams همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3153 تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌ییدر سبب از جهل بر چفسیده‌ییبا سبب‌ها از مسبب غافلیسوی این روپوش‌ها ز آن مایلیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1554 از مسبب می‌رسد هر خیر و شرنیست اسباب و وسایط ای پدرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3787 آنکه بیند او مسبب را عیانکی نهد دل بر سبب‌های جهان مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2640 من سبب را ننگرم کان حادث است زآنکه حادث حادثی را باعث استلطف سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث دوپاره می‌کنممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shamsبیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنویاصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #331 یا چو غواصان به زیر قعر آبهر کسی چیزی همی‌چیند شتابپر امید گوهر و در ثمینتوبره پر می‌کنند از آن و اینچون برآیند از تگ دریای ژرفکشف گردد صاحب در شگرفو آن دگر که برد مروارید خردو آن دگر که سنگ‌ریزه و شبه بردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1507 کاله معیوب بخریده بدمشکر کز عیبش پگه واقف شدمپیش از آن کز دست سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۱۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1511 شکر کین زر قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عمر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون پگه‌تر قلبی او رو نمودپای خود زو وا کشم من زود زودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۰۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2907 گردش کف را چو دیدی مختصرحیرتت باید به دریا در نگرآنکه کف را دید سر گویان بودوآنکه دریا دید او حیران بود آنک کف را دید نیت‌ها کندو آنکه دریا دید دل دریا کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۴۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2448 مرغ چون بر آب شوری می‌تندآب شیرین را ندیده‌ست او مددبلکه تقلیدست آن ایمان اوروی ایمان را ندیده جان اوپس خطر باشد مقلد را عظیماز ره و رهزن ز شیطان رجیم چون ببیند نور حق ایمن شودز اضطرابات شک او ساکن شودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1572 چون شود فانی چو جانش شاه بودبیخ او در عصمت الله بودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shams دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو راشیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۱۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1319 پخته گرد و از تغیر دور شورو چو برهان محقق نور شوچون ز خود رستی همه برهان شدیچونکه بنده نیست شد سلطان شدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعدگفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعشنحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3439 « حکایتِ آن امیر که غلام را گفت که می بیآر. غلام رفت و سبویِ مَی می آورد، در راه زاهدی بود، امر معروف کرد، زد سنگی و سبو را بشکست. امیر بشنید و قصدِ گوشمالِ زاهد کرد و آن قصّه در عهد دین عیسی علیه‌السلام بود که هنوز می حرام نشده بود. ولیکن زاهد تَقَزُّزی(۱۰) می‌کرد واز تنعّم منع می کرد.»بود امیری خوش دل و می‌باره‌ایکهف هر مخمور و هر بیچاره‌ایمشفقی مسکین‌نوازی عادلیجوهری، زربخششی، دریادلیشاه مردان و امیرالمؤمنینراه‌بان و رازدان و دوست‌بیندور عیسی بود و ایام مسیحخلق دلدار و کم‌آزار و ملیحآمدش مهمان بناگاهان شبیهم امیری جنس او خوش‌مذهبیباده می‌بایستشان در نظم حالباده بود آن وقت مأذون و حلالباده‌شان کم بود و گفتا ای غلامرو سبو پر کن به ما آور مُدام از فلان راهب که دارد خمر خاصتا ز خاص و عام یابد جان خلاصجرعه‌یی زآن جام راهب آن کندکه هزاران جره و خم دان کنداندر آن می مایه پنهانی استآنچنانک اندر عبا سلطانی استتو به دلق پاره‌ پاره کم نگرکه سیه کردند از بیرون زراز برای چشم بد مردود شدوز برون آن لعل دودآلود شدگنج و گوهر کی میان خانه‌هاستگنج ها پیوسته در ویرانه‌هاست مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3480 پس تو را خود هوش کو یا عقل کوتا خوری می ای تو دانش را عدوروت بس زیباست نیلی هم بکشضحکه باشد نیل بر روی حبشدر تو نوری کی درآمد ای غویتا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شویسایه در روز است جستن قاعدهدر شب ابری تو سایه‌جو شدهگر حلال آمد پی قوت عوامطالبان دوست را آمد حرامعاشقان را باده خون دل بودچشمشان بر راه و بر منزل بوددر چنین راه بیابان مخوفاین قلاووز خرد با صد کسوف خاک در چشم قلاوزان زنیکاروان را هالک و گمره کنینان جو حقا حرام است و فسوسنفس را در پیش نه نان سبوسدشمن راه خدا را خوار داردزد را منبر منه بر دار داردزد را تو دست ببریدن پسند*از بریدن عاجزی دستش ببندگر نبندی دست او دست تو بستگر تو پایش نشکنی پایت شکستتو عدو را می دهی و نیشکربهر چه گو زهر خند و خاک خورزد ز غیرت بر سبو سنگ و شکستاو سبو انداخت و از زاهد بجسترفت پیش میر و گفتش باده کوماجرا را گفت یک یک پیش او « رفتنِ امیر خشم‌آلود برایِ گوشمالِ زاهد.»میر چون آتش شد و برجست راستگفت بنما خانه زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرشآن سر بی‌دانش مادرغرشاو چه داند امر معروف از سگیطالب معروفی است و شهرگیتا بدین سالوس خود را جا کندتا به چیزی خویشتن پیدا کندکو ندارد خود هنر الا همانکه تسلس می‌کند با این و آناو اگر دیوانه است و فتنه‌کاوداروی دیوانه باشد ... گاو تا که شیطان از سرش بیرون رودبی‌لت خربندگان خر چون رودمیر بیرون جست دبوسی به دستنیم شب آمد به زاهد نیم‌مستخواست کشتن مرد زاهد را ز خشممرد زاهد گشت پنهان زیر پشممرد زاهد می‌شنید از میر آنزیر پشم آن رسن‌تابان نهانگفت در رو گفتن زشتی مردآینه تاند که رو را سخت کردروی باید آینه‌وار آهنینتات گوید روی زشت خود ببین « حکایتِ مات کردنِ دلقک، سیّد شاهِ تِرمَذ را.»شاه با دلقک همی شطرنج باختمات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورشیک یک از شطرنج می‌زد بر سرشکه بگیر اینک شهت ای قلتبانصبر کرد آن دلقک و گفت الاماندست دیگر باختن فرمود میراو چنان لرزان که عور از زمهریرباخت دست دیگر و شه مات شدوقت شه شه گفتن و میقات شدبرجهید آن دلقک و در کنج رفتشش نمد بر خود فکند از بیم تفتزیر بالش ها و زیر شش نمدخفت پنهان تا ز زخم شه رهدگفت شه هی هی چه کردی چیست اینگفت شه شه شه شه ای شاه گزینکی توان حق گفت جز زیر لحافبا تو ای خشم‌آور آتش‌سجافای تو مات و من ز زخم شاه ماتمی‌زنم شه شه به زیر رخت هاتچون محله پر شد از هیهای میروز لگد بر در زدن وز دار و گیرخلق بیرون جست زود از چپ و راستکای مقدم وقت عفو است و رضاستمغز او خشک ست و عقلش این زمانکمترست از عقل و فهم کودکان زهد و پیری ضعف بر ضعف آمدهواندر آن زهدش گشادی ناشدهرنج دیده گنج نادیده ز یارکارها دیده، ندیده مزد کاریا نبود آن کار او را خود گهریا نیامد وقت پاداش از قدریا که بود آن سعی چون سعی جهودیا جزا وابسته میقات بودمر ورا درد و مصیبت این بس استکه درین وادی پر خون بی‌کس استچشم پر درد و نشسته او به کنجرو ترش کرده فرو افکنده لنجنه یکی کحال کو را غم خوردنیش عقلی که به کحلی پی برداجتهادی می‌کند با حرز و ظنکار در بوک است تا نیکو شدنزآن رهش دور است تا دیدار دوستکو نجوید سر رئیسیش آرزوستساعتی او با خدا اندر عتابکه نصیبم رنج آمد زین حسابساعتی با بخت خود اندر جدالکه همه پران و ما ببریده بالهر که محبوس است اندر بو و رنگگرچه در زهدست، باشد خوش تنگتا برون ناید ازین ننگین مناخکی شود خویش خوش و صدرش فراخزاهدان را در خلا پیش از گشادکارد و استره نشاید هیچ دادکز ضجر خود را بدراند شکمغصه آن بی‌مرادی ها و غم * قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۳۸« وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءً بِمَا كَسَبَا نَكَالًا مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.»« دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر كارى كه كرده‌اند ببريد. اين عقوبتى است از جانب خدا، كه او پيروزمند و حكيم است.»

1682 قسمت