Ganje Hozour audio Program #858

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 287842684 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۵۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۱۷ مارس ۲۰۲۱ - ۲۸ اسفندPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2089, Divan e Shamsتَنَت زین جهان است و دل زان جهانهوا یارِ این و خدا یار آندلِ تو غریب و غمِ او غریبنیَند از زمین و نه از آسماناگر یارِ جانی و یارِ خِرَدرسیدی به یار و بِبُردی تو جانوگر یارِ جسمی و یارِ هواتو با این دو ماندی در این خاکدانمگر ناگهان آن عنایت رسدکه ای من غلامِ چنان ناگهانکه یک جذبِ حق بِه ز صد کوشش است*نشانها چه باشد بَرِ بی‌نشان؟نشان چون کَف و بی‌نشان بَحر داننشان چون بَیان، بی‌نشان چون عیانز خورشید یک جو چو ظاهر شودبِروبَد ز گردون رهِ کهکشان(۱)خَمُش کن، خَمُش کن، که در خامشیستهزاران زبان و هزاران بیان* ابوالقاسم نصرآبادی« جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَيْنِِ.»« جذبه یی از جذبه های حق با عمل دنیا و آخرت برابری می کند.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2334 خود ندارم هیچ، بِه سازد مراکه ز وَهمِ دارم است این صد عَنامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3438 هر وفا را کی پسندد هِمّتت؟هر صفا را کَی گزیند صَفوَتَت؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3365 زآنکه نامی بیند و معنیش نیچون بیابان را مَفازه(۲) گفتنیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1472 در جهان بازگونه زین بسی استدر نظرشان گوهری کم از خسی استمر بیابان را مَفازه نام شدنام و رنگی عقلشان را دام شدبه عنوان مثال، تازیان به هر بیابانی، نام «جایگاه نجات و رهایی» داده اند، و هماره نام و نشان ظاهری، مردم را می فریبد.یک گُرُه را خود مُعَرِّف جامه استدر قبا گویند کو از عامه استیک گره را ظاهر سالوس(۳) زهدنور باید تا بود جاسوس(۴) زهدنور باید پاک از تقلید و غَوْل(۵)تا شناسد مرد را بی فعل و قَوْلدر رود در قلب او از راه عقلنقد او بیند نباشد بند نقلبندگانِ خاصِّ عَلّامُ الْغُیوبدر جهان جان جواسیس الْقُلوببندگان خداوندی که دانا به غیب است، در عالم روح جاسوس دلها هستند.در درون دل در آید چون خیالپیش او مکشوف باشد سِرِّ حالدر تن گنجشک، چه بُوْد از برگ و سازکه شود پوشیده آن بر عقلِ بازآنکه واقف گشت بر اسرار هُوسِرِّ مخلوقات چه بْوَد پیش اومولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4093 زهرِ قاتل، صورتش شهدست و شیرهین مرو بی‌صحبتِ پیر خَبیرجمله لذات هوا مَکرست و زَرق(۶)سوز و تاریکیست گرد نور برقبرقِ نورِ کوته و کِذب و مَجازگرد او ظُلمات و راه تو درازدرخشش نور گذرا، دروغین و غیرحقیقی، تاریکی هایی در پی دارد، در حالیکه راه تو طولانی است.نه به نورش نامه تانی خواندننه به منزل اسپ دانی راندنلیک جرم آنک باشی رهن برق(۷)از تو رو اندر کشد انوار شرقمی‌کشاند مَکر برقت بی‌دلیلدر مفازهٔ مُظْلِمی شب، میل میلآذرخش فريبنده، تو رابدون راهنما، فرسنگ فرسنگ در بیابانهای تاریک می کشاند.بر کُه افتی گاه و در جوی اوفتیگه بدین سو گه بدان سوی اوفتیخود نبینی تو دلیل ای جاه‌جو(۸)ور ببینی رو، بگردانی ازوکه سفر کردم درین ره شصت میل(۹)مر مرا گمراه گوید این دلیلگر نهم من گوش سوی این شگفتز امر او راهم ز سر باید گرفتمن درین ره عمر خود کردم گروهرچه بادا باد ای خواجه بروراه کردی لیک در ظن چو برقعُشر(۱۰) آن ره کن پی وحی چو شرقمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #532 نیست بر این کاروان این ره درازکی مَفازه زَفت آید با مُفاز(۱۱)این راه بر این کاروان، دراز نیست؛ کی ممکن است که بیابان به نظر انسان نیرومند و پیروزمند، بزرگ و بی انتها بیاید؟ یعنی نمی آید.دل به کعبه می‌رود در هر زمانجسم، طبع دل بگیرد ز اِمتنان(۱۲)این دراز و کوتهی مر جسم راستچه دراز و کوته آنجا که خداست؟چون خدا مر جسم را تبدیل کردرفتنش بی‌فرسخ و بی‌میل(۱۳) کردصد امیدست این زمان، بردار گامعاشقانه ای فتی خَلِّ الْکَلام(۱۴)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3398 آنکه ایمان یافت، رفت اندر امانکفرهایِ باقیان شد دو گمانکفرِ صِرفِ اوّلین باری نَماندیا مسلمانیّ و یا بیمی نشانداین، به حیله آب و روغن کردنی ستاین مثل ها کُفوِ(۱۵) ذَرّهٔ نور نیستذَرّه نبود جز حقیری مُنجَسِم(۱۶)ذَرّه نبود شارِقِ(۱۷) لایَنقَسِم(۱۸) گفتنِ ذَرّه مرادی دان خَفی(۱۹)مَحرمِ(۲۰) دریا نه‌ای این دَم، کفی مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1477 اصل، خود جذب است، لیک ای خواجه‌تاشکار کن، موقوفِ آن جذبه مباشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #3869 ذره‌یی سایهٔ عنایت بهتر استاز هزاران کوششِ طاعت‌پَرَستزآنکه شیطان خشتِ طاعت برکَنَدگر دو صد خشت است، خود را ره کُندمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #3838 غیر مُردن هیچ فرهنگی دگردرنگیرد با خدای، ای حیله‌گریک عنایت بِه ز صد گون اجتهادجهد را خوف است از صد گون فَسادوآن عنایت هست موقوفِ مَماتتجربه کردند این رَه را ثِقاتبلکه مرگش، بی‌عنایت نیز نیستبی‌عنایت، هان و هان جایی مَایستآن زُمُرُّد باشد این افعیِّ پیربی زُمُرُّد کی شود افعی ضَریر؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 940, Divan e Shamsمرا عنایتِ دریا چو بختِ بیدارستمرا چه غم اَگَرَم هست چشم خواب آلود؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2045 گر رسد جذبهٔ خدا، آبِ مَعینچاه ناکنده، بجوشد از زمین کار می‌کُن تو، به گوشِ آن مباش اندک اندک خاکِ چَه را می‌تراش هر که رنجی دید، گنجی شد پدیدهر که جِدّی کرد، در جَدّی رسید گفت پیغمبر: رکوع است و سجودبر درِ حق، کوفتن حلقهٔ وجودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #127 پس بنه بر جای هر دَم را عِوَضتا ز وَاسْجُدْ واقتَرِبْ یابی غرضمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٢٠٩Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1209 سجده آمد کندنِ خشتِ لَزِبموجبِ قربی که وَاسْجُدْ واقتَرِبْ کندن این سنگ های چسبنده همانند سجده آوردن است و سجود، موجب قرب بنده به حق می شود.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2033, Divan e Shamsجانا نخست ما را مَردِ مُدام گَردانوآنگه مُدام دَردِه، ما را مُدام گَرداناز ما و خدمتِ ما چیزی نیاید ای جانهم تو بنا نهادی، هم تو تمام گرداندارالسّلامِ(۲۱) ما را، دارُالمَلام(۲۲) کردیدارُالمَلام ما را، دارالسّلام گرداناین راهِ بی‌نهایت گر دور و گر دراز استاز فضلِ بی‌نهایت بر ما دو گام گردان(۲۳)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1547 تا تو با من باشی ای مُردهٔ وطنپس ز لیلی دُور مانَد جانِ من روزگارم رفت زین گون حال هاهمچو تَیْه(۲۴) و قومِ موسی، سال ها قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۷۶ Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #176« وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ…»« اگر خواسته بوديم به سبب آن علم كه به او داده بوديم رفعتش مى‌بخشيديم، ولى او در زمين بماند و از پى هواى خويش رفت…»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1788 همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۲۵) تیهمانده یی بر جای، چل سال ای سَفیه(۲۶) می روی هر روز تا شب هَروَله(۲۷)خویش می بینی در اول مرحلهنگذری زین بُعدِ سیصد ساله توتا که داری عشقِ آن گوساله تو مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1549 خُطوتَیْنی(۲۸) بود این رَه تا وِصالمانده‌ام در رَه ز شَستَت(۲۹) شصت سالاین راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد، درحالیکه من در این راه شصت سال است که از کمند وصال تو دور مانده ام.مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2670 حکمِ حق گُسترد بهر ما بِساطکه بگویید از طریقِ اِنبساطمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2033, Divan e Shamsما را اسیر کردی، امّاره(۳۰) را امیریما را امیر گردان، او را غلام گردانانعامِ عامِ خود را کردی نصیبِ خاصانانعامِ خاصِ خود را امروز عام گردانهر ذرّه را ز فضلت خورشیدیی(۳۱) دگر دِهخورشیدِ فضلِ خود را بر جمله رام گرداندر کامِ ما دعا را چون شَهد و شیر خوش کنوان را که گوید آمین، هم دوستکام(۳۲) گرداناز ما و خدمتِ ما چیزی نیاید ای جانهم تو بنا نهادی، هم تو تمام گردانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3339 نعرهٔ لاضَیْر(۳۳) بر گردون رسید*هین بِبُر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زی ایمای خُنُک(۳۴) آن را که ذاتِ خود شناختاندر اَمنِ سَرمدی قصری بساختکودکی گِریَد پیِ جُوز(۳۵) و مَویزپیشِ عاقل، باشد آن بس سهل چیزپیشِ دل، جُوز و مَویز آمد جسدطفل کَی در دانشِ مردان رسد؟هر که محجوب است، او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک است گر به ریش و خایه مردستی کسیهر بُزی را ریش و مو باشد بسیپیشوایِ بَد بُوَد آن بُز، شتابمی‌بَرَد اصحاب را پیشِ قَصابریش شانه کرده که من سابِقَم(۳۶)سابِقی، لیکن به سوی مرگ و غمهین رَوِش بگزین و ترکِ ریش کنترکِ این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بویِ گُل با عاشقانپیشوا و رهنمای گُلسِتان(۳۷)کیست بویِ گُل؟ دَمِ عقل و خِرَدخوش قَلاوُوزِ(۳۸) رَهِ مُلکِ ابد * قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰ Quran, Sooreh Ash-Shu'araa(#26), Line #50 « قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.» « گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2600 « دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش.»پس بیآمد زود روبه سویِ خرگفت خر از چون تو یاری اَلْحَذَر(۳۹)ناجوانمردا چه کردم من تو راکه به پیشِ اژدها بُردی مراموجبِ کینِ تو با جانم چه بود؟غیرِ خُبثِ جوهرِ(۴۰) تو، ای عَنود(۴۱)همچو کژدُم، کو گَزَد پایِ فَتی(۴۲)نارسیده از وی او را زحمتییا چو دیوی کو عدویِ جانِ ماستنارسیده زحمتش از ما و کاستبلکه طبعاً خصمِ جانِ آدمی ستاز هلاکِ آدمی در خُرّمی ستاز پیِ هر آدمی او نَسکُلَد(۴۳)خو و طبعِ زشتِ خود او کَی هِلَد(۴۴)؟زآنکه خُبثِ ذاتِ او بی‌موجبیهست سویِ ظلم و عُدوان(۴۵) جاذبیهر زمان خوانَد تو را تا خرگَهی(۴۶)که دَراَندازد تو را اندر چَهی که فلان جا حوضِ آب است و عُیونتا دَراَندازد به حوضت سرنگونآدمی را با همه وحی و نظراندر افکند آن لعین در شور و شَربی‌گناهی، بی‌گزندِ سابقیکه رسد او را ز آدم، ناحقیگفت روبه: آن طلسمِ سِحْر بودکه تو را در چشم، آن شیری نمودورنه من از تو به تَن مسکین‌ترمکه شب و روز اندر آنجا می‌چَرمگرنه زآن گونه طلسمی ساختیهر شکم‌خواری بدآنجا تاختییک جهانِ بی‌نوا پُر پیل و اَرج(۴۷)بی‌طلسمی کی بماندی سبز مَرْج(۴۸)؟من تو را خود خواستم گفتن به درسکه چنان هولی اگر بینی، مترسلیک رفت از یاد علم آموزیتکه بُدم مُستَغرقِ(۴۹) دلسوزیتدیدمت در جوعِ کَلب(۵۰) و بی‌نوامی‌شتابیدم که آیی تا دواورنه با تو گفتمی شرحِ طلسمکآن خیالی می‌نماید، نیست جسم« جواب گفتنِ خر، روباه را.»گفت: رَو رَو، هین ز پیشم ای عدوتا نبینم رویِ تو، ای زشت‌رُو آن خدایی که تو را بدبخت کردرویِ زشتت را کَریه و سخت کردبا کدامین روی می‌آیی به مناین چنین سَغری(۵۱) ندارد کرگدنرفته‌ یی در خونِ جانم آشکارکه تو را من رَه ‌برم تا مَرغزارتا بدیدم روی عِزرائیل راباز آوردی فن و تَسویل(۵۲) را؟گرچه من ننگِ خرانم، یا خرمجانْوَرَم، جان دارم این را کی خرم؟آنچه من دیدم ز هولِ بی‌امانطفل دیدی، پیر گشتی در زمان*بی‌دل و جان، از نَهیبِ(۵۳) آن شِکُوه(۵۴)سرنگون خود را در افکندم ز کوهبسته شد پایم در آن دَم از نَهیبچون بدیدم آن عذابِ بی‌حجابعهد کردم با خدا کِای ذُوالـْمِنَن(۵۵)برگشا زین بستگی تو پایِ منتا نَنوشم(۵۶) وسوسهٔ کَس بعد از اینعهد کردم، نذر کردم ای مُعین(۵۷)حق گشاده کرد آن دَم پایِ منزآن دعا و زاری و ایمایِ(۵۸) منورنه اندر من رسیدی شیرِ نرچون بُدی در زیرِ پنجهٔ شیر، خر؟باز بفرستادت آن شیرِ عَرین(۵۹)سویِ من از مَکر، ای بِئْسَ الْقَرین(۶۰)**حقِ ذاتِ پاکِ الله الصَّمَد(۶۱)که بُوَد بِهْ مارِ بَد از یارِ بَد مارِ بَد جانی ستاند از سَلیم(۶۲)یارِ بَد آرَد سویِ نارِ مقیماز قَرین(۶۳) بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اوچونکه او افکند بر تو سایه رادزدد آن بی‌مایه از تو مایه راعقلِ تو گر اژدهایی گشت مستیارِ بَد او را زُمُرُّد دان که هستدیدهٔ عقلت بدو بیرون جهدطَعنِ(۶۴) اوت اندر کفِ طاعون نهد« جواب گفتن روبه، خر را.»گفت روبه: صافِ(۶۵) ما را دُرد(۶۶) نیستلیک تخییلاتِ(۶۷) وَهمی خُورد نیست این همه وَهمِ تو است ای ساده‌دلورنه بر تو نه غشی دارم نه غِلاز خیالِ زشتِ خود منگر به منبر مُحِبّان از چه داری سوءِ ظنّ؟ظنِّ نیکو بر بر اِخوانِ صفاگرچه آید ظاهر از ایشان جفااین خیال و وَهمِ بَد چون شد پدیدصد هزاران یار را از هم بُریدمَشفِقی گر کرد جور و امتحانعقل باید که نباشد بدگمانخاصه من بَدرَگ(۶۸) نبودم زشت‌اِسمآنکه دیدی بَد نَبُد، بود آن طلسمور بُدی بَد آن سِگالِش(۶۹) قَدَّراعفو فرمایند یاران زآن خطاعالَمِ وَهم و خیال و طمع و بیمهست رهرو را یکی سدّی عظیمنقش هایِ این خیالِ نقش‌بند(۷۰)***چون خلیلی را که کُه بُد، شد گزندگفت: هذا رَبّی(۷۱)، ابراهیمِ راد(۷۲)چونکه اندر عالَمِ وَهم اوفتاد ذکرِ کوکب را چنین تأویل گفتآن کسی که گوهر تأویل سُفتعالَمِ وَهمِ خیالِ چشم‌بندآن چنان کُه را ز جایِ خویش کَندتا که هذا رَبّی آمد قالِ(۷۳) اوخَربَط(۷۴) و خر را چه باشد حالِ او؟غرق گشته عقل هایِ چون جِبالدر بِحار(۷۵) وَهم و گِردابِ خیالکوه ها را هست زین طوفان فُضوح(۷۶)کو امانی؟ جز که در کشتیِّ نوحزین خیالِ رهزنِ راهِ یقینگشت هفتاد و دو ملّت، اهل دینمردِ ایقان رَست از وَهم و خیالمویِ ابرو را نمی‌گوید هلالوآنکه نور عُمَّرَش نبود سَنَد(۷۷)مویِ ابرویِ کژی راهش زندصد هزاران کشتیِ با هول و سَهم(۷۸)تخته تخته گشته در دریایِ وَهمکمترین، فرعونِ چُستِ فیلسوفماهِ او در بُرجِ وَهمی در خُسوف کَس نداند روسپیْ‌زن کیست آنوآن که داند، نیستش بر خود گمانچون تو را وهمِ تو دارد خیره‌سراز چه گَردی گِردِ وَهمِ آن دگر؟عاجزم من از منیِّ خویشتنچه نشستی پُرمنی تو پیشِ من؟بی‌من و مایی همی‌جویم به جانتا شوم من گُویِ آن خوش صَوْلَجان(۷۹)هر که بی‌من شد، همه من‌ها خود اوستدوست جمله شد، چو خود را نیست دوستآینهٔ بی‌نقش شد، یابد بهازآنکه شد حاکیِّ جملهٔ نقش ها * قرآن کریم، سوره مُزَّمِّل(۷۳)، آیه ١٧Quran, Sooreh Al-Muzzammil(#73), Line #17« فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا.»« اگر کافر شوید در روزی که کودکان را پیر گرداند، چگونه (از سختی عذاب الهی) در امان خواهید ماند؟»** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Az-Zukhruf(#43), Line #38« حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ.»« هنگامی که به سوی ما آید (در نهایت حسرت) گوید: ای کاش میان من و تو (شیطان) فاصله ای به مسافت خاور و باختر می بود که او (شیطان) همنشین بدی است.»*** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۹-۷۶Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #76-79« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» (٧٦)« چون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگارمن. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.»« فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ.» (٧٧)« آنگاه ماه را ديد كه طلوع مى‌كند. گفت: اين است پروردگار من. چون فروشد، گفت: اگر پروردگار من مرا راه ننمايد، از گمراهان خواهم بود.»« فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَٰذَا رَبِّي هَٰذَا أَكْبَرُ ۖ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ.» (٧٨)« و چون خورشيد را ديد كه طلوع مى‌كند، گفت: اين است پروردگار من، اين بزرگتر است. و چون فروشد، گفت: اى قوم من، من از آنچه شريك خدايش مى‌دانيد بيزارم.»« إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.» (٧٩)« من از روى اخلاص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم.»(۱) رهِ کهکشان: راه کهکشان، راه شیری(۲) مَفازه: جای مردن و هلاک شدن، بیابان بی آب و علف(۳) سالوس: پارسایی ظاهری(۴) جاسوس: خبر دهنده، تشخیص دهنده(۵) غَوْل: سستی،درد سر، مستی(۶) زَرق: حيله و تزوير(۷) رهن برق: مرهون و گرو آذرخش، اسیر و مقید صاعقه(۸) جاه‌جو: جاه طلب(۹) شصت میل: اینجا شصت سال(۱۰) عُشر: یک دهم(۱۱) مُفاز: پیروز گردانیده شده(۱۲) اِمتنان: سپاس داشتن(۱۳) میل: واحد مسافت، حدود چهار هزار متر(۱۴) خَلِّ الْکَلام: سخن را رها کن(۱۵) کُفو: همتا، نظیر(۱۶) مُنجَسِم: جسم یافته، تجسّم پذیر(۱۷) شارِق: خورشید به هنگام طلوع(۱۸) لایَنقَسِم: قسمت ناپذیر(۱۹) خَفیّ: پنهان، پوشیده(۲۰) مَحرم: بسیار صمیمی و امین، آشنا(۲۱) دارالسّلام: سرای سلامت، بهشت(۲۲) دارُالمَلام: خانه ملامت، دنیا(۲۳) دو گام گردان: دو گام برداشتی، رسیده ای(۲۴) تَیْه: بیابان شن‌زار و بی‌ آب‌ و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.(۲۵) حَرّ: گرما، حرارت(۲۶) سَفیه: نادان، بی‌خرد(۲۷) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۲۸) خُطوتَیْن: دو قدم، دو گام. بایزید نیز خُطوتَیْن را اینگونه بیان می کند: هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیب های خود نهد و یکی بر فرمان های حق. آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای بدارد.(۲۹) شَست: قلّاب ماهیگیری(۳۰) امّاره: امر کننده(۳۱) خورشیدیی: خورشید بودن، درخشندگی و گرما(۳۲) دوستکام: موافق میل دوستان، کامروا(۳۳) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۳۴) خُنُک: خوشا (۳۵) جُوز: گردو(۳۶) سابِق: سبقت‌گیرنده، پیشتاز(۳۷) گُلسِتان: گُلِستان، گلزار، گلشن(۳۸) قَلاوُوز: پیشرو لشکر، رهبر، راهنما(۳۹) اَلْحَذَر: ترسیدن، پرهیز کردن، دوری کردن(۴۰) خُبثِ جوهر: پلیدی باطن، ناپاکی درون(۴۱) عَنود: معاند، ستیزه گر(۴۲) فَتی: جوان، جوانمرد(۴۳) نسکُلَد: نمی گسلد، نمی بُرد، در اینجا یعنی دست بر نمی دارد و جدا نمی شود.(۴۴) هِلَد: ترک گوید. از مصدر هلیدن(۴۵) عُدوان: تجاوز، ستم(۴۶) خرگَه: مخفّف خرگاه، به معنی خیمهٔ بزرگ، سراپرده(۴۷) اَرج: کرگدن(۴۸) مَرْج: چمنزار(۴۹) مُستَغرق: غرق شده، فرورفته، کسی که سخت سرگرم کاری باشد.(۵۰) جوعِ کَلب: نوعی بیماری معده که شخص هرچه می خورد سیر نمی شود. در اینجا گرسنگی سخت.(۵۱) سَغری: مخفّف ساغری به معنی پوست اسب و الاغ، در اینجا مراد پوست کلفت و ضخیم است.(۵۲) تَسویل: آراستن زشتی، عمل بدی را خوب جلوه دادن، فریب دادن(۵۳) نَهیب: هیبت، ترس، در اینجا مراد شدت و سختی است،(۵۴) شِکُوه: ترس و بیم(۵۵) ذُوالـْمِنَن: دارای نعمت ها(۵۶) ننوشم: نشنوم، مخفّف ننیوشم از مصدر نیوشیدن به معنی شنیدن.(۵۷) مُعین: یاور، یاری کننده(۵۸) ایماء: اشاره کردن با دست و ابرو و غیره(۵۹) عَرین: بیشه، نیزار(۶۰) بِئْسَ الْقَرین: همنشین بد(۶۱) صَمَد: بی نیاز، از صفات خداوند(۶۲) سَلیم: مار گزیده(۶۳) قَرین: همنشین(۶۴) طَعن: طعنه(۶۵) صاف: شراب صاف و زلال(۶۶) دُرد: ته نشینِ مایعات بخصوص شراب(۶۷) تخییلات: خیالات(۶۸) بَدرَگ: بدنهاد، ناسازگار(۶۹) سِگالِش: اندیشیدن(۷۰) نقش‌بند: نقش آفرین، نقّاش(۷۱) هذا رَبّی: اینست پروردگار من(۷۲) ابراهیمِ راد: ابراهیم جوانمرد و دلیر(۷۳) قال: سخن، گفتار(۷۴) خَربَط: غاز(۷۵) بِحار: جمعِ بحر، به معنی دریاها(۷۶) فُضوح: رسوایی(۷۷) سَنَد: کسی یا چیزی که بدو تکیه کنند.(۷۸) سَهم: ترس، هراس(۷۹) صَوْلَجان: معرَّبِ چوگان************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2089, Divan e Shamsتنت زین جهان است و دل زان جهانهوا یار این و خدا یار آندل تو غریب و غم او غریبنیند از زمین و نه از آسماناگر یار جانی و یار خردرسیدی به یار و ببردی تو جانوگر یار جسمی و یار هواتو با این دو ماندی در این خاکدانمگر ناگهان آن عنایت رسدکه ای من غلام چنان ناگهانکه یک جذب حق به ز صد کوشش است*نشانها چه باشد بر بی‌نشاننشان چون کف و بی‌نشان بحر داننشان چون بیان بی‌نشان چون عیانز خورشید یک جو چو ظاهر شودبروبد ز گردون ره کهکشانخمش کن خمش کن که در خامشیستهزاران زبان و هزاران بیان* ابوالقاسم نصرآبادی« جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَيْنِِ.»« جذبه یی از جذبه های حق با عمل دنیا و آخرت برابری می کند.»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2334 خود ندارم هیچ به سازد مراکه ز وهم دارم است این صد عنامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3438 هر وفا را کی پسندد همتتهر صفا را کی گزیند صفوتتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3365 زآنکه نامی بیند و معنیش نیچون بیابان را مفازه گفتنیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1472 در جهان بازگونه زین بسی استدر نظرشان گوهری کم از خسی استمر بیابان را مفازه نام شدنام و رنگی عقلشان را دام شدبه عنوان مثال، تازیان به هر بیابانی، نام «جایگاه نجات و رهایی» داده اند، و هماره نام و نشان ظاهری، مردم را می فریبد.یک گره را خود معرف جامه استدر قبا گویند کو از عامه استیک گره را ظاهر سالوس زهدنور باید تا بود جاسوس زهدنور باید پاک از تقلید و غولتا شناسد مرد را بی فعل و قولدر رود در قلب او از راه عقلنقد او بیند نباشد بند نقلبندگان خاص علام الغیوبدر جهان جان جواسیس القلوببندگان خداوندی که دانا به غیب است، در عالم روح جاسوس دلها هستند.در درون دل در آید چون خیالپیش او مکشوف باشد سر حالدر تن گنجشک چه بود از برگ و سازکه شود پوشیده آن بر عقل بازآنکه واقف گشت بر اسرار هوسر مخلوقات چه بود پیش اومولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4093 زهر قاتل صورتش شهدست و شیرهین مرو بی‌صحبت پیر خبیرجمله لذات هوا مکرست و زرقسوز و تاریکیست گرد نور برقبرق نور کوته و کذب و مجازگرد او ظلمات و راه تو درازدرخشش نور گذرا، دروغین و غیرحقیقی، تاریکی هایی در پی دارد، در حالیکه راه تو طولانی است.نه به نورش نامه تانی خواندننه به منزل اسپ دانی راندنلیک جرم آن که باشی رهن برقاز تو رو اندر کشد انوار شرقمی‌کشاند مکر برقت بی‌دلیلدر مفازه مظلمی شب میل میلآذرخش فريبنده، تو رابدون راهنما، فرسنگ فرسنگ در بیابانهای تاریک می کشاند.بر که افتی گاه و در جوی اوفتیگه بدین سو گه بدان سوی اوفتیخود نبینی تو دلیل ای جاه‌جوور ببینی رو بگردانی ازوکه سفر کردم درین ره شصت میلمر مرا گمراه گوید این دلیلگر نهم من گوش سوی این شگفتز امر او راهم ز سر باید گرفتمن درین ره عمر خود کردم گروهرچه بادا باد ای خواجه بروراه کردی لیک در ظن چو برقعشر آن ره کن پی وحی چو شرقمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #532 نیست بر این کاروان این ره درازکی مفازه زفت آید با مفازاین راه بر این کاروان، دراز نیست؛ کی ممکن است که بیابان به نظر انسان نیرومند و پیروزمند، بزرگ و بی انتها بیاید؟ یعنی نمی آید.دل به کعبه می‌رود در هر زمانجسم طبع دل بگیرد ز امتناناین دراز و کوتهی مر جسم راستچه دراز و کوته آنجا که خداستچون خدا مر جسم را تبدیل کردرفتنش بی‌فرسخ و بی‌میل کردصد امیدست این زمان بردار گامعاشقانه ای فتی خل الکلاممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3398 آنکه ایمان یافت رفت اندر امانکفرهای باقیان شد دو گمانکفر صرف اولین باری نماندیا مسلمانی و یا بیمی نشانداین به حیله آب و روغن کردنی ستاین مثل ها کفو ذره نور نیستذره نبود جز حقیری منجسمذره نبود شارق لاینقسم گفتن ذره مرادی دان خفیمحرم دریا نه‌ای این دم کفی مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1477 اصل خود جذب است لیک ای خواجه‌تاشکار کن موقوف آن جذبه مباشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #3869 ذره‌یی سایه عنایت بهتر استاز هزاران کوشش طاعت‌پرستزآنکه شیطان خشت طاعت برکندگر دو صد خشت است خود را ره کندمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #3838 غیر مردن هیچ فرهنگی دگردرنگیرد با خدای ای حیله‌گریک عنایت به ز صد گون اجتهادجهد را خوف است از صد گون فسادوآن عنایت هست موقوف مماتتجربه کردند این ره را ثقاتبلکه مرگش بی‌عنایت نیز نیستبی‌عنایت هان و هان جایی مایستآن زمرد باشد این افعی پیربی زمرد کی شود افعی ضریرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 940, Divan e Shamsمرا عنایت دریا چو بخت بیدارستمرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2045 گر رسد جذبه خدا آب معینچاه ناکنده بجوشد از زمین کار می‌کن تو به گوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می‌تراش هر که رنجی دید گنجی شد پدیدهر که جدی کرد در جدی رسید گفت پیغمبر رکوع است و سجودبر در حق کوفتن حلقه وجودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #127 پس بنه بر جای هر دم را عوضتا ز واسجد واقترب یابی غرضمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٢٠٩Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1209 سجده آمد کندن خشت لزبموجب قربی که واسجد واقترب کندن این سنگ های چسبنده همانند سجده آوردن است و سجود، موجب قرب بنده به حق می شود.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2033, Divan e Shamsجانا نخست ما را مرد مدام گردانوآنگه مدام درده ما را مدام گرداناز ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جانهم تو بنا نهادی هم تو تمام گرداندارالسلام ما را دارالملام کردیدارالملام ما را دارالسلام گرداناین راه بی‌نهایت گر دور و گر دراز استاز فضل بی‌نهایت بر ما دو گام گردانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1547 تا تو با من باشی ای مرده وطنپس ز لیلی دور ماند جان من روزگارم رفت زین گون حال هاهمچو تیه و قوم موسی سال ها قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۷۶ Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #176« وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ…»« اگر خواسته بوديم به سبب آن علم كه به او داده بوديم رفعتش مى‌بخشيديم، ولى او در زمين بماند و از پى هواى خويش رفت…»مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1788 همچو قوم موسی اندر حر تیهمانده یی بر جای چل سال ای سفیهمی روی هر روز تا شب هرولهخویش می بینی در اول مرحلهنگذری زین بعد سیصد ساله توتا که داری عشق آن گوساله تو مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1549 خطوتینی بود این ره تا وصالمانده‌ام در ره ز شستت شصت سالاین راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد، درحالیکه من در این راه شصت سال است که از کمند وصال تو دور مانده ام.مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2670 حکم حق گسترد بهر ما بساطکه بگویید از طریق انبساطمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2033, Divan e Shamsما را اسیر کردی اماره را امیریما را امیر گردان او را غلام گردانانعام عام خود را کردی نصیب خاصانانعام خاص خود را امروز عام گردانهر ذره را ز فضلت خورشیدیی دگر دهخورشید فضل خود را بر جمله رام گرداندر کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کنوان را که گوید آمین هم دوستکام گرداناز ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جانهم تو بنا نهادی هم تو تمام گردانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3339 نعره لاضیر بر گردون رسید*هین ببر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زی ایمای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساختکودکی گرید پی جوز و مویزپیش عاقل باشد آن بس سهل چیزپیش دل جوز و مویز آمد جسدطفل کی در دانش مردان رسدهر که محجوب است او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک است گر به ریش و خایه مردستی کسیهر بزی را ریش و مو باشد بسیپیشوای بد بود آن بز شتابمی‌برد اصحاب را پیش قصابریش شانه کرده که من سابقمسابقی لیکن به سوی مرگ و غمهین روش بگزین و ترک ریش کنترک این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گلستانکیست بوی گل دم عقل و خردخوش قلاووز ره ملک ابد * قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰ Quran, Sooreh Ash-Shu'araa(#26), Line #50 « قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ.» « گفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2600 « دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش.»پس بیامد زود روبه سوی خرگفت خر از چون تو یاری الحذرناجوانمردا چه کردم من تو راکه به پیش اژدها بردی مراموجب کین تو با جانم چه بودغیر خبث جوهر تو ای عنودهمچو کژدم کو گزد پای فتینارسیده از وی او را زحمتییا چو دیوی کو عدوی جان ماستنارسیده زحمتش از ما و کاستبلکه طبعا خصم جان آدمی ستاز هلاک آدمی در خرمی ستاز پی هر آدمی او نسکلدخو و طبع زشت خود او کی هلدزآنکه خبث ذات او بی‌موجبیهست سوی ظلم و عدوان جاذبیهر زمان خواند تو را تا خرگهیکه دراندازد تو را اندر چهی که فلان جا حوض آب است و عیونتا دراندازد به حوضت سرنگونآدمی را با همه وحی و نظراندر افکند آن لعین در شور و شربی‌گناهی بی‌گزند سابقیکه رسد او را ز آدم ناحقیگفت روبه آن طلسم سحر بودکه تو را در چشم آن شیری نمودورنه من از تو به تن مسکین‌ترمکه شب و روز اندر آنجا می‌چرمگرنه زآن گونه طلسمی ساختیهر شکم‌خواری بدآنجا تاختییک جهان بی‌نوا پر پیل و ارجبی‌طلسمی کی بماندی سبز مرجمن تو را خود خواستم گفتن به درسکه چنان هولی اگر بینی مترسلیک رفت از یاد علم آموزیتکه بدم مستغرق دلسوزیتدیدمت در جوع کلب و بی‌نوامی‌شتابیدم که آیی تا دواورنه با تو گفتمی شرح طلسمکان خیالی می‌نماید نیست جسم« جواب گفتنِ خر، روباه را.»گفت رو رو هین ز پیشم ای عدوتا نبینم روی تو ای زشت‌رو آن خدایی که تو را بدبخت کردروی زشتت را کریه و سخت کردبا کدامین روی می‌آیی به مناین چنین سغری ندارد کرگدنرفته‌ یی در خون جانم آشکارکه تو را من ره ‌برم تا مرغزارتا بدیدم روی عزرائیل راباز آوردی فن و تسویل راگرچه من ننگ خرانم یا خرمجانورم جان دارم این را کی خرمآنچه من دیدم ز هول بی‌امانطفل دیدی پیر گشتی در زمان*بی‌دل و جان از نهیب آن شکوهسرنگون خود را در افکندم ز کوهبسته شد پایم در آن دم از نهیبچون بدیدم آن عذاب بی‌حجابعهد کردم با خدا کای ذوالـمننبرگشا زین بستگی تو پای منتا ننوشم وسوسه کس بعد از اینعهد کردم نذر کردم ای معینحق گشاده کرد آن دم پای منزآن دعا و زاری و ایمای منورنه اندر من رسیدی شیر نرچون بدی در زیر پنجه شیر خرباز بفرستادت آن شیر عرینسوی من از مکر ای بئس القرین**حق ذات پاک الله الصمدکه بود به مار بد از یار بد مار بد جانی ستاند از سلیمیار بد آرد سوی نار مقیماز قرین بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اوچونکه او افکند بر تو سایه رادزدد آن بی‌مایه از تو مایه راعقل تو گر اژدهایی گشت مستیار بد او را زمرد دان که هستدیده عقلت بدو بیرون جهدطعن اوت اندر کف طاعون نهد« جواب گفتن روبه، خر را.»گفت روبه صاف ما را درد نیستلیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم تو است ای ساده‌دلورنه بر تو نه غشی دارم نه غلاز خیال زشت خود منگر به منبر محبان از چه داری سوء ظنظن نیکو بر بر اخوان صفاگرچه آید ظاهر از ایشان جفااین خیال و وهم بد چون شد پدیدصد هزاران یار را از هم بریدمشفقی گر کرد جور و امتحانعقل باید که نباشد بدگمانخاصه من بدرگ نبودم زشت‌اسمآنکه دیدی بد نبد بود آن طلسمور بدی بد آن سگالش قدراعفو فرمایند یاران زآن خطاعالم وهم و خیال و طمع و بیمهست رهرو را یکی سدی عظیمنقش های این خیال نقش‌بند***چون خلیلی را که که بد شد گزندگفت هذا ربی ابراهیم رادچونکه اندر عالم وهم اوفتاد ذکر کوکب را چنین تأویل گفتآن کسی که گوهر تأویل سفتعالم وهم خیال چشم‌بندآن چنان که را ز جای خویش کندتا که هذا ربی آمد قال اوخربط و خر را چه باشد حال اوغرق گشته عقل های چون جبالدر بحار وهم و گرداب خیالکوه ها را هست زین طوفان فضوحکو امانی جز که در کشتی نوحزین خیال رهزن راه یقینگشت هفتاد و دو ملت اهل دینمرد ایقان رست از وهم و خیالموی ابرو را نمی‌گوید هلالوآنکه نور عمرش نبود سندموی ابروی کژی راهش زندصد هزاران کشتی با هول و سهمتخته تخته گشته در دریای وهمکمترین فرعون چست فیلسوفماه او در برج وهمی در خسوف کس نداند روسپی‌زن کیست آنوآن که داند نیستش بر خود گمانچون تو را وهم تو دارد خیره‌سراز چه گردی گرد وهم آن دگرعاجزم من از منی خویشتنچه نشستی پرمنی تو پیش منبی‌من و مایی همی‌جویم به جانتا شوم من گوی آن خوش صولجانهر که بی‌من شد همه من‌ها خود اوستدوست جمله شد چو خود را نیست دوستآینه بی‌نقش شد یابد بهازآنکه شد حاکی جملهٔ نقش ها * قرآن کریم، سوره مُزَّمِّل(۷۳)، آیه ١٧Quran, Sooreh Al-Muzzammil(#73), Line #17« فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا.»« اگر کافر شوید در روزی که کودکان را پیر گرداند، چگونه (از سختی عذاب الهی) در امان خواهید ماند؟»** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Az-Zukhruf(#43), Line #38« حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ.»« هنگامی که به سوی ما آید (در نهایت حسرت) گوید: ای کاش میان من و تو (شیطان) فاصله ای به مسافت خاور و باختر می بود که او (شیطان) همنشین بدی است.»*** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۹-۷۶Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #76-79« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.» (٧٦)« چون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگارمن. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.»« فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ.» (٧٧)« آنگاه ماه را ديد كه طلوع مى‌كند. گفت: اين است پروردگار من. چون فروشد، گفت: اگر پروردگار من مرا راه ننمايد، از گمراهان خواهم بود.»« فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَٰذَا رَبِّي هَٰذَا أَكْبَرُ ۖ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ.» (٧٨)« و چون خورشيد را ديد كه طلوع مى‌كند، گفت: اين است پروردگار من، اين بزرگتر است. و چون فروشد، گفت: اى قوم من، من از آنچه شريك خدايش مى‌دانيد بيزارم.»« إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.» (٧٩)« من از روى اخلاص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم.»

1693 قسمت