Ganje Hozour audio Program #831

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 283157231 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۸ سپتامبر ۲۰۲۰ - ۱۹ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2886, Divan e Shamsاگر امشب بَرِ من باشی و خانه نَرَوییا علی شیرِ خدا باشی، یا خود عَلَوی(۱)اندک اندک به جنون راه بَری از دَمِ منبِرَهی از خِرَد و ناگَه دیوانه شویکهنه و پیر شدی، زین خِرَدِ پیر، گریزتا بهارِ تو نماید گُل و گلزارِ نویبه خیالی به من آیی، به خیالی بِرَویاین چه رسوایی و نَنگَست؟ زهی بَندِ قویبه ترازویِ زَر اَر راه دَهَنْدَت، غَلطَستبه جُوی زَر بِنَه اَرْزی(۲)، چو هَمان حَبِّ(۳) جُویپیک لابُد بِدَوَد، کِیک(۴) چو او هم بِدَوَدپس کمالِ تو در آن نیست، که یاوه بِدَویبهرِ بُردن بِدو، از هیبتِ مُردن بِمَدوبَهرِ کعبه بِدو ای جان، نه ز بیمِ بَدَوی(۵)باش شبها بَرِ من تا به سحر، تا که شبیمَه برآیَد بِرَهی از رَه و همراهِ غَوی(۶)همه کَس بیند رخسارهٔ مَه را از دورخُنُک آن کَس که بَرَد از بغلِ مَهْ گِرُویمَه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشیدکه بِبُرَّم سَرِ تو، گر تو ازینجا نَرَویچون ببیند که سَرِ خویش نمی‌گیرد اوگوید او را که: حریفی و ظریفی و رَوی(۷)من تواَم، ور تو نِیَم، یارِ شب و روزِ تواَمپدر و مادر و خویشِ تو به مِنهاجِ(۸) سَوی(۹)چه شود گر من و تو بی‌من و تو جمع شویمفرد باشیم و یکی، کوریِ چشمِ ثَنَوی(۱۰)؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #71 بر خیالی صُلحشان و جنگشانوز خیالی فخرشان و نَنگشانآن خیالاتی که دامِ اولیاستعکسِ مَه‌رویانِ بُستانِ خداستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1428 عاشقِ حالی، نه عاشق بر مَنیبر امیدِ حال بر من می‌تَنیآنکه یک دَم کم، دمی کامل بودنیست معبود خلیل، آفِل بودوآنکه آفِل باشد و، گه آن و ایننیست دلبر، لا اُحِبُّ الْآفِلینقرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶و۷۵Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #75,76« وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ.»(۷۵)« بدين سان به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم تا از اهل يقين گردد.»« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.»(۷۶)« چون شب او را فرو گرفت، ستاره ای دید. گفت: این است پروردگار من. چون فروشد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.» مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #888 از برایِ آن دلِ پُر نور و بِر(۱۱)هست آن سلطانِ دل ها منتظرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2, Divan e Shamsگیرم که خارم خار بر خار از پی گل می زهدصراف زر هم می نهد جو بر سر مثقال هامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1992, Divan e Shamsروی را پاک بِشو، عیب بر آیینه مَنِهنقدِ خود را سَره کُن(۱۲)، عیبِ ترازویْ مَکُنمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #376 جرأت و جهلت شود عریان و فاشاو برهنه کی شود ز آن اِفتِتاشگر بیاید ذرّه، سَنجَد کوه رابر دَرَد ز آن کُه، ترازوش ای فَتی مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1899 این ترازو بَهرِ این بنهاد حقتا رود انصاف ما را در سَبَقاز ترازو کم کنی، من کم کنمتا تو با من روشنی، من روشنممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1788 همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۱۳) تیه(۱۴)مانده یی بر جای، چل سال ای سَفیه(۱۵)می روی هر روز تا شب هَروَله(۱۶)خویش می بینی در اوّل مرحلهنگذری زین بُعدِ سیصد ساله توتا که داری عشقِ آن گوساله توتا خیالِ عِجْل(۱۷) از جانْشان نرفت*بُد بر ایشان تَیْه چون گردابِ تَفت(۱۸)غیرِ این عِجلی کزو یابیده ایبی نهایت لطف و نعمت دیده ایگاوْ طبعی، زآن نکوییهای زَفت(۱۹)از دلت، در عشقِ این گوساله رفت* قرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ٩٣Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #93«… وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ ۚ…»«... بر اثر كفرشان عشق گوساله در دلشان جاى گرفت…»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2219, Divan e Shamsای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیالخیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگومولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3041, Divan e Shamsحلاوتِ(۲۰) غمِ معشوق را چه داند عاقل؟چو جولَهَست(۲۱)، ندانَد طریقِ جنگ و سواریبرادر و پدر و مادر تو عُشّاقَندکه جمله یک شده‌اند و سِرِشته‌اند ز یاریمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3049, Divan e Shamsبرادرم، پدرم، اصل و فَصلِ من عشقستکه خویشِ عشق بمانَد، نه خویشیِ نَسَبیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2214, Divan e Shamsخُنُک(۲۲) آن دَم که نشینیم در ایوان من و توبه دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و توبه یکی نقش بَرین خاک و بر آن نقشِ دگردر بهشتِ ابدی و شکرستان من و تومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1935 ای فناتان نیست کرده زیرِ پوستباز گردید از عدم ز آوازِ دوست مطلق آن آواز، خود از شَه بُوَد گرچه از حلقومِ عبدالله بُوَد* گفته او را من زبان و چشم تومن حواس و من رضا و خشم تورَوْ که بی یَسْمَع وَ بی یُبْصِر تویسِر توی، چه جایِ صاحبْ‌سِر تویچون شدی مَنْ کانَ لِلَه از وَلَه(۲۳)**من تو را باشم که کان اللهُ لَهگَه توی گویم تو را، گاهی منمهر چه گویم، آفتابِ روشنمهر کجا تابم ز مِشکاتِ(۲۴) دَمیحل شد آنجا مشکلاتِ عالمیظلمتی را کآفتابش بر نداشت از دَمِ ما، گردد آن ظلمت چو چاشْت(۲۵) * قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ٣،۴Quran, Sooreh An-Najm(#53), Line #3,4 « وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ »(٣)« و سخن از روى هوى نمى‌گويد. »« إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ »(۴)« نيست اين سخن جز آنچه بدو وحى مى‌شود. »** حدیث« مَنْ كانَ لَله كانَ اللهُ لَه »« هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست »مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2932 گَر نباشد گندمِ محبوب‌نوشچه بَرَد گندم‌نمایِ جو فُروش؟پس مگو کین جمله دَم‌ها باطلندباطلان بر بویِ حق دامِ دِلَندپس مگو جمله خیال است و ضَلال(۲۶)بی‌حقیقت نیست در عالَمْ خَیال(٢۷)حق، شبِ قَدرست در شب‌ها نهانتا کُند جان هر شبی را امتحاننه همه شب‌ها بُوَد قَدْر ای جواننه همه شب‌ها بُوَد خالی از آندر میانِ دَلْق‌پوشانْ(۲۸) یک فقیرامتحان کُن وآنکه حقّ است آن بگیرمؤمنِ کَیِّس(۲۹) مُمَیِّز(۳۰) کو که تا*باز دانَد حیزَکان(۳۱) را از فَتیٰ(۳۲)؟گَر نه مَعیوبات باشد در جهانتاجران باشند جمله ابلهان* حدیث« اَلْمؤْمِنُ کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذٌِر.»« مؤمن، زیرک و هوشمند و با پرهیز است.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2127 همچو نوری تافته بر حایِطی(۳۳)حایط، آن انوار را چون رابطیلاجَرَم چون سایه سویِ اصل راندضالّ(۳۴) مَه گم کرد و ز اِستایش بماندیا ز چاهی عکس ماهی وانمودسَر به چَه دَرکرد و آن را می‌ستوددر حقیقت مادِحِ(۳۵) ماه است اوگرچه جهلِ او به عکسش کرد رُومدحِ او، مَه ‌راست، نی آن عکس راکفر شد آن، چون غلط شد ماجراکز شقاوت(۳۶) گشت گُمره آن دلیرمَه به بالا بود و او پنداشت زیرزین بُتان، خلقان پریشان می‌شوندشهوتِ رانده پشیمان می‌شوندزآنکه شهوت با خیالی رانده استوز حقیقت دورتر وامانده استبا خیالی میلِ تو چون پَر بُوَدتا بدان پَر بر حقیقت بَر شودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #111 عاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سر رهبرستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 27, Divan e Shamsغازی به دستِ پورِ خود شمشیرِ چوبین می‌دهدتا او در آن اُستا شود شمشیر گیرد در غَزامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2136 چون بِراندی شهوتی، پَرَّت بریختلَنگ گشتیّ و آن خیال از تو گریختمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #416 دیو را چون حُور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو، آبچونکه تخمِ نسلِ او در شوره ریختاو به خویش آمد، خیال از وی گریختضعفِ سَر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقشِ پدیدِ ناپدیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2137 پَر نگه دار و چنین شهوت مَرانتا پَرِ مِیلَت بَرَد سویِ جِنان(۳۷)خلق پندارند عشرت(۳۸) می‌کنندبَر خیالی پَرِّ خود بر می‌کَنَندوامدارِ شرحِ این نکته شدممُهلَتَم دِه، مُعْسِرم(۳۹) زآن تَن زدم(۴۰)قرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ۲۸۰Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #280« وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ ۚ…»« و اگر وامدار تنگدست بود، مهلتى بايد تا توانگر گردد…»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #457 « تمامیِ قصّهٔ زنده شدنِ استخوانها به دعایِ عیسی عَلَیهِ السَّلام »خواند عیسی نامِ حق بر استخواناز برایِ التماسِ آن جوانحکمِ یزدان از پیِ آن خامْ مَرد(۴۱)صورتِ آن استخوان را زنده کرداز میان بَرجَست یک شیرِ سیاهپَنجه‌ای زد، کرد نقشش را تباهکَلّه‌اش بَرکَنْد، مغزش ریخت زودمغزِ جَوْزی(۴۲) کاندرو مغزی نبودگر ورا مغزی بُدی اِشکَستَنَشخود نبودی نَقص، اِلاّ بر تَنَشگفت عیسی: چون شتابَش کوفتی؟گفت: زآن رو که تو زُو آشوفتیگفت عیسی: چون نخوردی خون مَرد؟گفت: در قسمت نبودم رِزقِ خَورْدای بسا کَس همچو آن شیرِ ژیانصیدِ خود ناخورده رفته از جهانقسمتش کاهی نَه و حرصَش چو کوهوَجه نَه و کرده تحصیلِ وجوهای مُیَسَّر کرده ما را در جهانسُخره و بیگار ما را وا رهانطعمه بِنموده به ما، وآن بوده شَسْت(۴٣)آنچنان بِنما به ما آن را که هستگفت آن شیر: ای مسیحا، این شکاربود خالص از برایِ اعتبارگر مرا روزی بُدی اندر جهانخود چه کارَستی مرا با مُردگان؟این سزای آنکه یابَد آبِ صافهمچو خَر در جو بِمیزَد(۴۴) از گزافگر بداند قیمتِ آن جوی، خراو به جایِ پا نَهَد در جوی، سراو بیابَد آنچنان پیغمبریمیرِ آبی زندگانی‌ پروریچون نمیرد پیشِ او کز امرِ کُن؟*ای امیرِ آب، ما را زنده کنهین سگِ نفسِ تو را زنده مخواهکو عدوِّ جانِ توست از دیرگاهخاک بر سَر استخوانی را که آنمانعِ این سگ بُوَد از صیدِ جانسگ نِه‌ای، بر استخوان چون عاشقی؟دیوچه‌وار(۴۵) از چه بر خون عاشقی؟آن چه چشم است آنکه بیناییش نیست؟ز امتحان ها جز که رسواییش نیست؟سَهو باشد ظَنّ ها را گاه گاهاین چه ظَنّ است، این که کور آمد ز راه؟دیده آ، بر دیگران، نوحه‌گریمدّتی بنشین و بر خود می‌گِریز ابرِ گریان، شاخ، سبز و تَر شودزآنکه شمع از گریه، روشن‌تر شودهر کجا نوحه کنند آنجا نِشینزآنکه تو اولیتری اندر حَنین(۴۶)زآنکه ایشان در فراقِ فانی‌اندغافل از لعلِ بقایِ کانی‌اندزآنکه بر دل، نقشِ تقلیدست بندرو به آبِ چشم، بَندَش(۴۷) را بِرَند(۴۸)زآنکه تقلید، آفتِ هر نیکوی استکَهْ بُوَد تقلید، اگر کوهِ قوی استگر ضَریری(۴۹) لَمتُرَست(۵۰) و تیز خشمگوشت‌پاره‌اش دان چو او را نیست چشمگر سخن گوید ز مو باریک ترآن سِرَش را زآن سخن نَبْوَد خبرمستی ای دارد ز گفتِ خود، ولیکاز بَرِ وی تا به مِی راهی است نیکهمچو جُویَست او، نه او آبی خورَدآب ازو بر آب‌خوران بگذردآب در جُو زآن نمی‌گیرد قرارزآنکه آن جُو نیست تشنه و آب‌خوارهمچو نایی، نالهٔ زاری کندلیک پیکارِ خریداری کندنوحه‌گر(۵۱) باشد مُقَلِّد در حدیثجز طمع نَبْوَد مُرادِ آن خَبیثنوحه‌گر گوید حدیثِ سوزناکلیک کو سوزِ دل و دامانِ چاک؟از محقِّق تا مُقَلِّد فرق هاستکین چو داوودَست و آن دیگر صَداست(۵۲)منبعِ گفتارِ این، سوزی بُوَدوآن مُقلِّد، کهنه‌آموزی بُوَدهین مشو غِرّه بِدآن گفتِ حَزین(۵۳)بار بر گاوست و بر گردون(۵۴) حَنینهم مُقلِّد نیست محروم از ثوابنوحه‌گر را مُزد باشد در حسابکافر و مؤمن خدا گویند لیک**در میانِ هر دو فرقی هست نیکآن گدا گوید خدا، از بهرِ نانمتّقی گوید خدا، از عینِ جانگر بدانستی گدا از گفتِ خویشپیشِ چشمِ او نه کم ماندی، نه بیشسال ها گوید خدا آن نانْ‌خواههمچو خر، مُصْحَف(۵۵) کَشَد از بهرِ کاه***گر به دل دَرتافتی گفتِ لَبَشذرّه ذرّه گشته بودی قالبش****نامِ دیوی ره بَرَد در ساحریتو به نامِ حق پَشیزی(۵۶) می‌بری؟* قرآن كريم، سوره بقره(۲)، آيه ۱۱۷Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #117«… إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.»«… چون اراده چيزى كند، مى‌گويد: موجود شو. و آن چيز موجود مى‌شود.»** قرآن كريم، سوره زُمَر(۳۹)، آيه ۳۸Quran, Sooreh Az-Zumar(#39), Line #38« وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ…» « اگر از آنها بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ خواهند گفت: خداى يكتا…» *** قرآن كريم، سوره جمعه(۶۲)، آيه ۵Quran, Sooreh Al-Jumu'a(#62), Line #5« مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا…» « مثَل كسانى كه تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمى‌كنند مثَل آن خر است كه كتابهايى را حمل مى‌كند…» **** قرآن كريم، سوره حشر(۵۹)، آيه ۲۱Quran, Sooreh Al-Hashr(#59), Line #21« لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّه…»« اگر اين قرآن را بر كوه نازل مى‌كرديم، از خوف خدا آن را ترسيده و شكاف خورده مى‌ديدى…» (۱) عَلَوی: از تبار علی ابن ابی طالب(۲) بِنَه اَرْزی: نمی ارزی(۳) حَبّ: دانه، بذر(۴) کیک: اسبی که آبی رنگ باشد.(۵) بَدَوی: عرب بادیه نشین، صحرانشین(۶) غَوی: گمراه، بیراه(۷) رَوی: تیزرو، تندرو، عاقل و تندرست(۸) مِنهاج: راه درست، راه روشن(۹) سَوی: هموار، یکسان، برابر(۱۰) ثَنَوی: معتقد به دو خدا یا دو صانع برای عالم، دوگانه‌پرست(۱۱) بِرّ: نیکی، نیکویی(۱۲) سره کردن: خالص گردانیدن، پاکیزه گردانیدن(۱۳) حَرّ: گرما، حرارت(۱۴) تیه: بیابانِ شن‌زار و بی‌ آب‌ و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.(۱۵) سَفیه: نادان، بی‌خرد(۱۶) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن(۱۷) عِجل: گوساله(۱۸) تَفت: با حرارت، شتابان(۱۹) زَفت: درشت، فربه(۲۰) حلاوت: دلپذیری، شیرینی، خوشایندی(۲۱) جوله: بافنده، نساج، جولاه(۲۲) خُنُک: خوش، خوشا(۲۳) وَلَه: حیرت(۲۴) مِشکات: چراغدان(۲۵) چاشْت: هنگام روز و نیمروز(۲۶) ضَلال: گمراه شدن، گمراهی(۲۷) خَیال: وهم و گمان، شبح و پیکری که از دور نمودار گردد و حقیقت آن معلوم نباشد.(۲۸) دَلْق‌پوش: صوفی ای که خرقه بر تن کند، ژنده پوش(۲۹) کَیِّس: زیرک، دانا، باهوش(۳۰) مُمَیِّز: تشخیص دهنده، تمیز کننده و جدا کننده خوب از زشت.(۳۱) حیز: نامرد، بدکار، مخنّث(۳۲) فَتیٰ: جوانمرد، کریم(۳۳) حایِط: دیوار(۳۴) ضالّ: گمراه، بیراه، آواره(۳۵) مادِح: مدح کننده، ستاینده، ستایشگر(۳۶) شقاوت: سختی، بدبختی، سخت دلی(۳۷) جِنان: جمعِ جنّة به معنی بهشت ها، باغهای بهشت(۳۸) عشرت: کامرانی، خوش گذرانی(۳۹) مُعْسِر: نیازمند، تنگدست و فقیر(۴۰) تَن زدن: خاموش بودن، ساکت شدن، امتناع کردن(۴۱) خامْ مَرد: شخص خام و ناآزموده(۴۲) جَوْز: گردو(۴۳) شَسْت:‌ قلاب ماهیگیری(۴۴) بمیزد: ادرار کند(۴۵) دیوچه‌وار: مانند زالو، دیوچه: زالو(۴۶) حَنین: ناله، زاری(۴۷) بند: سد، دیواری که جلو آب کشند.(۴۸) بِرَند: فعل امر از رَندیدن به معنی تراشیدن و رنده کردن. در اینجا به معنی کندن و ویران کردن است.(۴۹) ضریر:‌ نابینا، کور(۵۰) لَمتُر: چاق و فربه، درشت اندام(۵۱) نوحه‌گر:‌ نوحه خوان(۵۲) صَدا:‌ آوازی که در کوه و گنبد پیچد و باز همان شنیده شود، انعکاس صوت.(۵۳) حَزین: اندوهگین، غمناک(۵۴) گردون: ارّابه، گاری(۵۵) مُصحَف:‌ کتاب خدا، قرآن(۵۶) پَشیز: پولِ خُرد فلزی کم ارزش، سکّه مِسین ساسانیان************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2886, Divan e Shamsاگر امشب بر من باشی و خانه نروییا علی شیر خدا باشی یا خود علویاندک اندک به جنون راه بری از دم منبرهی از خرد و ناگه دیوانه شویکهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریزتا بهار تو نماید گل و گلزار نویبه خیالی به من آیی به خیالی برویاین چه رسوایی و ننگست زهی بند قویبه ترازوی زر ار راه دهندت غلطستبه جوی زر بنه ارزی چو همان حب جویپیک لابد بدود کیک چو او هم بدودپس کمال تو در آن نیست که یاوه بدویبهر بردن بدو از هیبت مردن بمدوبهر کعبه بدو ای جان نه ز بیم بدویباش شبها بر من تا به سحر تا که شبیمه برآید برهی از ره و همراه غویهمه کس بیند رخساره مه را از دورخنک آن کس که برد از بغل مه گرویمه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشیدکه ببرم سر تو گر تو ازینجا نرویچون ببیند که سر خویش نمی‌گیرد اوگوید او را که حریفی و ظریفی و رویمن توام ور تو نیم یار شب و روز توامپدر و مادر و خویش تو به منهاج سویچه شود گر من و تو بی‌من و تو جمع شویمفرد باشیم و یکی کوری چشم ثنویمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #71 بر خیالی صلحشان و جنگشانوز خیالی فخرشان و ننگشانآن خیالاتی که دام اولیاستعکس مه‌رویان بستان خداستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1428 عاشق حالی نه عاشق بر منیبر امید حال بر من می‌تنیآنکه یک دم کم دمی کامل بودنیست معبود خلیل آفل بودوآنکه آفل باشد و گه آن و ایننیست دلبر لا احب الافلینقرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶و۷۵Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #75,76« وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ.»(۷۵)« بدين سان به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم تا از اهل يقين گردد.»« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.»(۷۶)« چون شب او را فرو گرفت، ستاره ای دید. گفت: این است پروردگار من. چون فروشد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.» مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #888 از برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دل ها منتظرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2, Divan e Shamsگیرم که خارم خار بر خار از پی گل می زهدصراف زر هم می نهد جو بر سر مثقال هامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1992, Divan e Shamsروی را پاک بشو عیب بر آیینه منهنقد خود را سره کن عیب ترازوی مکنمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #376 جرات و جهلت شود عریان و فاشاو برهنه کی شود ز آن افتتاشگر بیاید ذره سنجد کوه رابر درد ز آن که ترازوش ای فتی مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1899 این ترازو بهر این بنهاد حقتا رود انصاف ما را در سبقاز ترازو کم کنی من کم کنمتا تو با من روشنی من روشنممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1788 همچو قوم موسی اندر حر تیهمانده یی بر جای چل سال ای سفیهمی روی هر روز تا شب هرولهخویش می بینی در اول مرحلهنگذری زین بعد سیصد ساله توتا که داری عشق آن گوساله توتا خیال عجل از جانشان نرفت*بد بر ایشان تیه چون گرداب تفتغیر این عجلی کزو یابیده ایبی نهایت لطف و نعمت دیده ایگاو طبعی زآن نکوییهای زفتاز دلت در عشق این گوساله رفت* قرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ٩٣Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #93«… وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ ۚ…»«... بر اثر كفرشان عشق گوساله در دلشان جاى گرفت…»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2219, Divan e Shamsای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیالخیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگومولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3041, Divan e Shamsحلاوت غم معشوق را چه داند عاقلچو جولهست نداند طریق جنگ و سواریبرادر و پدر و مادر تو عشاقندکه جمله یک شده‌اند و سرشته‌اند ز یاریمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3049, Divan e Shamsبرادرم پدرم اصل و فصل من عشقستکه خویش عشق بماند نه خویشی نسبیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2214, Divan e Shamsخنک آن دم که نشینیم در ایوان من و توبه دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و توبه یکی نقش برین خاک و بر آن نقش دگردر بهشت ابدی و شکرستان من و تومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1935 ای فناتان نیست کرده زیر پوستباز گردید از عدم ز آواز دوست مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبدالله بود* گفته او را من زبان و چشم تومن حواس و من رضا و خشم تورو که بی یسمع و بی یبصر تویسر توی چه جای صاحب‌سر تویچون شدی من کان لله از وله**من تو را باشم که کان الله لهگه توی گویم تو را گاهی منمهر چه گویم آفتاب روشنمهر کجا تابم ز مشکات دمیحل شد آنجا مشکلات عالمیظلمتی را کافتابش بر نداشت از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت * قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ٣،۴Quran, Sooreh An-Najm(#53), Line #3,4 « وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ »(٣)« و سخن از روى هوى نمى‌گويد. »« إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ »(۴)« نيست اين سخن جز آنچه بدو وحى مى‌شود. »** حدیث« مَنْ كانَ لَله كانَ اللهُ لَه »« هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست »مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2932 گر نباشد گندم محبوب‌نوشچه برد گندم‌نمای جو فروشپس مگو کین جمله دم‌ها باطلندباطلان بر بوی حق دام دلندپس مگو جمله خیال است و ضلالبی‌حقیقت نیست در عالم خیالحق شب قدرست در شب‌ها نهانتا کند جان هر شبی را امتحاننه همه شب‌ها بود قدر ای جواننه همه شب‌ها بود خالی از آندر میان دلق‌پوشان یک فقیرامتحان کن وآنکه حق است آن بگیرمومن کیس ممیز کو که تا*باز داند حیزکان را از فتیٰگر نه معیوبات باشد در جهانتاجران باشند جمله ابلهان* حدیث« اَلْمؤْمِنُ کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذٌِر.»« مؤمن، زیرک و هوشمند و با پرهیز است.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2127 همچو نوری تافته بر حایطیحایط آن انوار را چون رابطیلاجرم چون سایه سوی اصل راندضال مه گم کرد و ز استایش بماندیا ز چاهی عکس ماهی وانمودسر به چه درکرد و آن را می‌ستوددر حقیقت مادح ماه است اوگرچه جهل او به عکسش کرد رومدح او مه ‌راست نی آن عکس راکفر شد آن چون غلط شد ماجراکز شقاوت گشت گمره آن دلیرمه به بالا بود و او پنداشت زیرزین بتان خلقان پریشان می‌شوندشهوت رانده پشیمان می‌شوندزآنکه شهوت با خیالی رانده استوز حقیقت دورتر وامانده استبا خیالی میل تو چون پر بودتا بدان پر بر حقیقت بر شودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #111 عاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سر رهبرستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 27, Divan e Shamsغازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهدتا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2136 چون براندی شهوتی پرت بریختلنگ گشتی و آن خیال از تو گریختمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #416 دیو را چون حور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو آبچونکه تخم نسل او در شوره ریختاو به خویش آمد خیال از وی گریختضعف سر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقش پدی ناپدیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2137 پر نگه دار و چنین شهوت مرانتا پر میلت برد سوی جنانخلق پندارند عشرت می‌کنندبر خیالی پر خود بر می‌کَنَندوامدار شرح این نکته شدممهلتم ده معسرم زآن تن زدمقرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ۲۸۰Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #280« وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ ۚ…»« و اگر وامدار تنگدست بود، مهلتى بايد تا توانگر گردد…»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #457 « تمامیِ قصّهٔ زنده شدنِ استخوانها به دعایِ عیسی عَلَیهِ السَّلام »خواند عیسی نام حق بر استخواناز برای التماس آن جوانحکم یزدان از پی آن خام مردصورت آن استخوان را زنده کرداز میان برجست یک شیر سیاهپنجه‌ای زد کرد نقشش را تباهکله‌اش برکند مغزش ریخت زودمغز جوزی کاندرو مغزی نبودگر ورا مغزی بدی اشکستنشخود نبودی نقص الا بر تنشگفت عیسی چون شتابش کوفتیگفت زآن رو که تو زو آشوفتیگفت عیسی چون نخوردی خون مردگفت در قسمت نبودم رزق خوردای بسا کس همچو آن شیر ژیانصید خود ناخورده رفته از جهانقسمتش کاهی نه و حرصش چو کوهوجه نه و کرده تحصیل وجوهای میسر کرده ما را در جهانسخره و بیگار ما را وا رهانطعمه بنموده به ما وآن بوده شستآنچنان بنما به ما آن را که هستگفت آن شیر ای مسیحا این شکاربود خالص از برای اعتبارگر مرا روزی بدی اندر جهانخود چه کارستی مرا با مردگاناین سزای آنکه یابد آب صافهمچو خر در جو بمیزد از گزافگر بداند قیمت آن جوی خراو به جای پا نهد در جوی سراو بیابد آنچنان پیغمبریمیر آبی زندگانی‌ پروریچون نمیرد پیش او کز امر کن*ای امیر آب ما را زنده کنهین سگ نفس تو را زنده مخواهکو عدو جان توست از دیرگاهخاک بر سر استخوانی را که آنمانع این سگ بود از صید جانسگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقیدیوچه‌وار از چه بر خون عاشقیآن چه چشم است آنکه بیناییش نیستز امتحان ها جز که رسواییش نیستسهو باشد ظن ها را گاه گاهاین چه ظن است این که کور آمد ز راهدیده آ بر دیگران نوحه‌گریمدتی بنشین و بر خود می‌گریز ابر گریان شاخ سبز و تر شودزآنکه شمع از گریه روشن‌تر شودهر کجا نوحه کنند آنجا نشینزآنکه تو اولیتری اندر حنینزآنکه ایشان در فراق فانی‌اندغافل از لعل بقای کانی‌اندزآنکه بر دل نقش تقلیدست بندرو به آب چشم بندش را برندزآنکه تقلید آفت هر نیکوی استکه بود تقلید اگر کوه قوی استگر ضریری لمترست و تیز خشمگوشت‌پاره‌اش دان چو او را نیست چشمگر سخن گوید ز مو باریک ترآن سرش را زآن سخن نبود خبرمستی ای دارد ز گفت خود ولیکاز بر وی تا به می راهی است نیکهمچو جویست او نه او آبی خوردآب ازو بر آب‌خوران بگذردآب در جو زآن نمی‌گیرد قرارزآنکه آن جو نیست تشنه و آب‌خوارهمچو نایی ناله زاری کندلیک پیکار خریداری کندنوحه‌گر باشد مقلد در حدیثجز طمع نبود مراد آن خبیثنوحه‌گر گوید حدیث سوزناکلیک کو سوز دل و دامان چاکاز محقق تا مقلد فرق هاستکین چو داوودست و آن دیگر صداستمنبع گفتار این سوزی بودوآن مقلد کهنه‌آموزی بودهین مشو غره بدآن گفت حزینبار بر گاوست و بر گردون حنینهم مقلد نیست محروم از ثوابنوحه‌گر را مزد باشد در حسابکافر و مومن خدا گویند لیک**در میان هر دو فرقی هست نیکآن گدا گوید خدا از بهر نانمتقی گوید خدا از عین جانگر بدانستی گدا از گفت خویشپیش چشم او نه کم ماندی نه بیشسال ها گوید خدا آن نان‌خواههمچو خر مصحف کشد از بهر کاه***گر به دل درتافتی گفت لبشذره ذره گشته بودی قالبش****نام دیوی ره برد در ساحریتو به نام حق پشیزی می‌بری* قرآن كريم، سوره بقره(۲)، آيه ۱۱۷Quran, Sooreh Al-Baqarah(#2), Line #117«… إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.»«… چون اراده چيزى كند، مى‌گويد: موجود شو. و آن چيز موجود مى‌شود.»** قرآن كريم، سوره زُمَر(۳۹)، آيه ۳۸Quran, Sooreh Az-Zumar(#39), Line #38« وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ…» « اگر از آنها بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ خواهند گفت: خداى يكتا…» *** قرآن كريم، سوره جمعه(۶۲)، آيه ۵Quran, Sooreh Al-Jumu'a(#62), Line #5« مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا…» « مثَل كسانى كه تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمى‌كنند مثَل آن خر است كه كتابهايى را حمل مى‌كند…» **** قرآن كريم، سوره حشر(۵۹)، آيه ۲۱Quran, Sooreh Al-Hashr(#59), Line #21« لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّه…»« اگر اين قرآن را بر كوه نازل مى‌كرديم، از خوف خدا آن را ترسيده و شكاف خورده مى‌ديدى…»

1670 قسمت