Ganje Hozour audio Program #821

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 283157241 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۲۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۲۹ ژوئن ۲۰۲۰ - ۱۰ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه درشت برای مطالعه در دستگاههای هوشمندPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2455, Divan e Shamsبَرگُذری، دَرنِگری، جُز دلِ خوبان نَبَریسَر مَکش ای دل که ازو هر چه کُنی، جان نَبَریتا نشوی خاکِ دَرَش، دَر نَگُشاید به رضاتا نَکَشی خارِ غَمَش گُل ز گُلِستان نَبَریتا نَکَنی کوه بَسی، دست به لَعْلی نرسدتا سویِ دریا نروی، گوهر و مَرجان نَبَریسَر نَنَهد چَرخْ تو را، تا که تو‌ بی‌سَر نَشویکَس نَخَرَد نَقدِ تو را، تا سویِ میزان(۱) نَبَریتا نشویِ مَستِ خدا، غم نشود از تو جُداتا صِفَتِ گُرگ دَری، یوسُفِ کَنعان نَبَریتا تو اَیازی(۲) نکُنی، کِی همه محمود(۳) شَوی؟تا تو زِ دیوی نَرَهی، مُلکِ سُلیمان نَبَرینعمتِ تَن خام کُند، مِحنتِ(۴) تَن رام کُندمِحنتِ دین تا نَکشی، دولتِ ایمان نَبَریخیره مَیا، خیره مَرو، جانبِ بازارِ جهانزانکه دَرین بِیْع و شَری'(۵)، این ندهی، آن نَبَریخاک که خاکی نَهِلَد(۶)، سوسن و نسرین نشودتا نَکَنی دَلْقِ(۷) کُهَن، خَلعَتِ(۸) سُلطان نَبَریآه گِدارو(۹) شُده‌ ای، خاطرِ تو خوش نشودتا نَکُنی کافریی، مالِ مسلمان نَبَریهیچ نَبُردَست کسی مُهره زِ اَنبانِ(۱۰) جهانرَنجه مَشو، زان که تو هم مُهره ز اَنبانْ نَبَریمُهره زِ اَنْبان نَبَرَم، گوهرِ ایمان بِبَرمگَر تو به جان بُخل(۱۱) کُنی، جان بَرِ جانان نَبَریای کِششِ عشقِ خدا، می‌نَنِشینَد کَرَمَتدست نداری زِ کِهان(۱۲) تا دل ازیشان نَبَریهین بِکِشان هین بِکِشان، دامَنِ ما را به خوشانزانکه دلی که تو بَری، راهِ پریشان(۱۳) نَبَریراست کُنی وَعده خود، دست نداری ز کِشِشتا همه را رَقص کُنان جانِبِ میدان نَبَری*هیچ مگو ای لبِ من، تا دلِ من باز شودزانکه تو تا سنگ دلی، لَعْلِ(۱۴) بَدَخشان(۱۵) نَبَریگر چه که صد شَرط کُنی،‌ بی ‌همه شَرطی بِدَهیزانکه تو بَس‌ بی ‌طَمَعی، زَر به حُرُمْدان(۱۶) نَبَری* قرآن کریم، سوره انشقاق(۸۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Al-Inshiqaq(#84), Line #6« يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ.»« اى انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان مى‌كشى؛ پس پاداش آن را خواهى ديد.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2841 محو می‌باید نه نحو اینجا، بدانگر تو محوی، بی‌خطر در آب رانآبِ دریا مُرده را بر سَر نَهَدور بُوَد زنده ز دریا کِی رَهَد؟چون بِمُردی تو ز اوصافِ بَشَربحرِ اسرارَت نَهَد بر فرقِ سَرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsجان و روانِ من تویی، فاتحه خوانِ(۱۷) من توییفاتحه شو تو یکسری تا که به دل بخوانَمَتصیدِ منی، شکارِ من، گر چه ز دام جَسته‌ای(۱۸)جانبِ(۱۹) دام باز رو، وَر نَروی برانَمت(۲۰)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1723, Divan e Shamsهزار ابرِ عنایت بر آسمانِ رضاست اگر بِبارَم از آن ابر بر سَرَت بارَممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2284, Divan e Shamsخسرو جانی و جهان وز جهتِ کوهکَنانبا تو کُلندی است گِران جُز که به فرهاد مدهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shamsساعتی میزان آنی ساعتی موزون اینبعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #122 هم ترازو را ترازو راست کردهم ترازو را ترازو کاسْت کردهر که با ناراستان هَمسَنگ(۲۱) شددر کَمی افتاد و عقلش دَنگ(۲۲) شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1420 ساعتی گرگی در آید در بشرساعتی یوسف‌ْرُخی همچون قَمَرمی‌رود از سینه‌ها در سینه‌هااز رهِ پنهان، صَلاح و کینه‌هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3182 فعلِ توست این غُصّه‌های دَم به دَماین بُوَد معنیِ قَد جَفَّ الْقَلَم*که نگردد سُنّتِ ما از رَشَد(۲۳)نیک را نیکی بُوَد بَد راست بَدکار کُن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی تیغ او بُرَّنده است* حدیث« جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»« خشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۸۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1896 ای اَیاز از عشق تو گَشتم چو مویماندم از قِصّه، تو قصّهٔ من بگویمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3353 ای اَیاز از تو غلامی نور یافتنورَت از پَستی سویِ گردون شتافتحسرت آزادگان شد بندگیبندگی را چون تو دادی زندگیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1211 شرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زَنَددیو را در شیشهٔ حُجّت کُنَدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 945, Divan e Shamsندایِ فَاعْتَبِروا(۲۴) بشنوید اُولُوالْابْصار(۲۵)*نه کودکیت، سرِ آستین چه می‌خایید(۲۶)؟خود اعتبار چه باشد به جز ز جو جَستن؟هلا، ز جو بجهید آن طرف، چو بُرنایید(۲۷)* قرآن کریم، سوره حشر(۵۹)، آیه ۲Quran, Sooreh Al-Hashr(#59), Line #2«… فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ »«… پس اى اهل بصيرت، عبرت بگيريد.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2897 نعمت آرد غفلت و شکر انتباهصید نعمت کن به دام شکر شاهمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1463 مشتریِّ ماست اللهُ اشْتَریاز غمِ هر مُشتری هین برتر آکسی که فرموده است: « خداوند می خرد »، مشتری ماست. بهوش باش از غم مشتریانِ فاقد اعتبار بالاتر بیا.مشتریی جُو که جُویانِ تو استعالِمِ آغاز و پایانِ تو استهین مَکَش هر مشتری را تو به دستعشقْ‌بازی با دو معشوقه بَد استمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #552 چونکه عمرت بُرد دیو فاضِحهبی‌نمک باشد اَعُوذ و فاتحهحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۱۶Hafez Poem(Qazal)# 316, Divan e Qazaliatحافظ از جور تو حاشا که بگرداند رویمن از آن روز که در بند توام آزادممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2670 حکمِ حق گُسترد بهر ما بِساطکه بگویید از طریقِ اِنبساطمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۵۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3151 معنی جَفَّ الْقَلَم کی آن بودکه جفاها با وفا یکسان بود؟بل جفا را، هم جفا جَفَّ الْقَلَموآن وفا را هم وفا جَفَّ الْقَلَممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #918 گر قَضا انداخت ما را در عذابکی رود آن خو و طبع مُستَطاب؟گر گدا گشتم، گدارو کی شوم؟ور لباسم کهنه گردد، من نُواَممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3697 هرچه از وی شاد گردی در جهاناز فراقِ او بیندیش آن زمانزآنچه گشتی شاد، بس کَس شاد شدآخر از وی جَست و همچون باد شداز تو هم بجهد، تو دل بر وَی مَنهپیش از آن کو بجهد، از وی تو بِجِهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2466 پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامَکانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1906 چون قضای حق رضایِ بنده شُدحُکمِ او را بندهٔ خواهَنده شُدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1985 لا بُوَد، چون او نشد از هست نیستچونکه طَوْعاً لا نشد، کُرْهاً بسی استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #4471 عاقلانش، بندگانِ بندی‌اندعاشقانش، شِکّری و قندی‌انداِئْتیا کَرْهاً مهار عاقلاناِئْتیا طَوْعاً بهار بیدلاناز روی کراهت و بی میلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١Quran, Sooreh Al-Fussilat(#41), Line #11«… فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»«… پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.»قرآن کریم، سوره انشقاق(۸۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Al-Inshiqaq(#84), Line #6« يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ.»« اى انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان مى‌كشى؛ پس پاداش آن را خواهى ديد.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2724 اَنْصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزای اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۱۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1911 از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟خاک شو، تا گل برویی رنگ رنگسال ها تو سنگ بودی دل‌خراشآزمون را، یک زمانی خاک باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2873, Divan e Shamsرو رو ای جانِ سَبُک خیزِ غَریبِ سَفَریسویِ دریایِ مَعانی که گرامی گُهَریبَرگُذشتی زِ بَسی منزل اگر یادت هستمَکُن اِستیزه، کَزین مَصْطَبه هم بَرگُذَریپَر فُرو شوی ازین آب و گِل و باش سَبُکپیِ یارانِ پَریده چه کُنی که نَپَریمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3071, Divan e Shamsرَوان چرات نَیابَد، چو پَرّ و بالِ وِیی؟نظر چرات نَبینَد، چو مایهٔ نظری؟چه زَهره دارد توبه، که با تو توبه کُند؟خبر که باشد تا با تو مانَدَش خبری؟کِیَست آن مِسِ مِسکین چو کیمیا آیدکه او فَنا نَشود از مِسی به وَصفِ زَری؟کِیَست دانهٔ مِسکین چو نوبهار آیدکه دانَگیش نگردد فَنا پیِ شَجری؟کِیَست هیزمِ مِسکین که چون دراُفتَد نار(۲۹)بَدَل نگردد هیزم به شعلهٔ شَرَری(۳۰)؟ستاره‌هاست همه عقلها و دانشهاتو آفتابِ جهانی، که پَرده شان بِدَریجهان چو برف و یخی آمد و تو فصلِ تَموز(۳۱)اثر نَمانَد ازو، چون تو شاهْ بر اثریکیَم بگو منِ مِسکین که با تو من مانَم؟فَنا شَوَم من و صد من، چو سویِ من نِگَریکمالِ وصفِ خداوندْ شمسِ تبریزیگذشته است زِ اوهامِ(۳۲) جَبَری و قَدَری(۳۳)مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2456, Divan e Shamsچند فَلَک گشت قَمَر، تا به خودش راه دَهی(۳۴)چند گُدازید(۳۵) شِکَر تا تو بِدو دَرنِگریچند جُنون کرد خِرَد، در هَوَسِ سِلسله‌ییچند صِفَت گشت دلم، تا تو بَرو بَرگُذریآن قَدَحِ شاده بِده، دَم مَده(۳۶) و باده بِدههین که خروسِ سَحری مانده شد(۳۷) از ناله گَری(۳۸)مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsهر لحظه و هر ساعت یک شیوه(۳۹) نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2456, Divan e Shamsگَر به خَراباتِ بُتان هر طَرَفی لاله رُخیستلاله رُخا، تو زِ یکی لاله سِتانی دِگَریهم تو جُنون را مَدَدی، هم تو جمالِ خِرَدیتیرِ بَلا از تو رسد، هم تو بَلا را سِپَری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 408, Divan e Shamsآن شنیدی که خَضِر تختهٔ کشتی بشکست؟تا که کشتی ز کََفِ ظالمِ جَبّار بِرَست(۴۰)قرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۶۹و۶۸Quran, Sooreh Al-Kahf(#18), Line #68,69« وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا.» (۶۸)« و چگونه در برابر چيزى كه بدان آگاهى نيافته‌اى صبر خواهى كرد؟»« قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا.» (۶۹)« گفت: اگر خدا بخواهد، مرا صابر خواهى يافت آنچنان كه در هيچ كارى تو را فرمانى نكنم.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #979 در طلب زن دایماً تو هر دو دستکه طلب در راه، نیکو رهبر استلنگ و لوک(۴۱) و خفته ‌شکل(۴۲) و بی‌ادبسوی او می‌غیژ(۴۳) و او را می‌طلبمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1819 دوست دارد یار، این آشفتگیکوشش بیهوده به از خفتگیآنکه او شاه است، او بی کار نیستناله، از وی طُرفه(۴۴)، کو بیمار نیستبهر این فرمود رحمان ای پسر:کُلُّ یَومٍ هُوَ فِی شَأن ای پسرای پسر معنوی، برای همین است که حضرت رحمان فرمود: او در هر روز به کاری است.اندرین ره، می‌تراش و می‌خراشتا دم آخر، دمی فارغ مباشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1842 « صبرکردن لقمان چون دید که داود حلقه‌ها می‌ساخت از سؤال کردن، با این نیت که صبر از سؤال موجب فرج باشد.»رفت لقمان سویِ داودِ صَفادید کو می‌کرد ز آهن حلقه‌هاجمله را با هم دگر در می‌فگندز آهنِ پولاد، آن شاهِ بلندصنعتِ زَرّاد(۴۵) او کم دیده بوددرعجب می‌ماند، وَسواسش فزودکین چه شاید بود؟ وا پُرسم ازوکه: چه می‌سازی ز حلقه تُو به تُو؟باز با خود گفت: صبر اولیتر استصبر تا مقصود زوتر رهبر استچون نپرسی، زودتر کشفت شودمرغ صبر از جمله پرّان‌تر بُوَدور بپرسی دیرتر حاصل شودسَهل از بی صبریت مشکل شودچونکه لقمان تَن بِزَد(۴۶)، هم در زمانشد تمام از صنعتِ داود آنپس زِرِه سازید و در پوشید اوپیش لقمانِ کریمِ صبرخُوگفت: این نیکو لباس است ای فَتیدر مَصاف(۴۷) و جنگ، دفعِ زخم راگفت لقمان: صبر هم نیکو دمی ست(۴۸)که پناه و دافعِ هر جا غَمی ستصبر را با حق قرین کرد ای فلانآخِرِ وَالْعَصر را آگَه بخوان*صد هزاران کیمیا، حق آفریدکیمیایی همچو صبر، آدم ندید* قرآن کریم، سوره العصر (۱۰۳)، آیه ۳-۱Quran, Sooreh Al-Asr(#103), Line #1-3وَالْعَصْرِ (۱)سوگند به عصر. إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (۲)كه آدمى در زیانکاری است. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ. (۳) مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى نیک كردند و يكديگر را به حق و صبر سفارش كردند. (۱) میزان: ترازو، مقیاس، معیار(۲) اَیازی: اَیازی: مثل ایاز بودن و اطاعت کردن از اوامر سلطان بجای اوامر من ذهنی. (۳) محمود: ستوده، ستایش کرده شده(۴) مِحنت: سختی، بلا، رنج(۵) بِیْع و شَری': خرید و فروش، معامله(۶) هلیدن: گذاشتن، هشتن(۷) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۸) خلعت: جامۀ دوخته که از طرف شخص بزرگ به عنوان جایزه یا انعام به کسی داده شود. هدیه، پاداش.(۹) گدارو: سِمِج، پُررو، بسیار حریص(۱۰) اَنبان: کیسۀ بزرگ که از پوست دباغی‌شدۀ بز یا گوسفند درست کنند. توشه دان.(۱۱) بُخل: حسد، رشک، بخیل بودن(۱۲) کِهان: جمع کِه به معنی کوچک، خُرد، حقیر(۱۳) راهِ پَریشان: راه پراکنده و آشفته، راه غلط، کوره راه(۱۴) لعل: نوعی سنگ قیمتی از ترکیبات آلومینیوم به ‌رنگ سرخ.(۱۵) بَدَخشان: نام شهری در افغانستان که لعل آن معروف است.(۱۶) حُرُمْدان: کیسه‌ای چرمی که در آن زر و سیم ریخته و به ‌کمر می‌بستند.(۱۷) فاتحه خوان: کسی که سوره فاتحه را برای شفا بر سر بیمار بخوانَد.(۱۸) جَستن: رهایی یافتن، خلاص شدن(۱۹) جانِب: سوی، جهت(۲۰) راندَن: روان کردن، جاری ساختن(۲۱) هَمسَنگ: هم وزن، همتایی، مصاحبت(۲۲) دَنگ: احمق، بیهوش(۲۳) رَشَد: هدايت، به راه راست رفتن، از گمراهی درآمدن(۲۴) فَاعْتَبِروا: عبرت بگیرید(۲۵) اُولُوالْابْصار: صاحبان بصیرت، مردمان روشن بین(۲۶) خاییدن: جویدن، چیزی را با دندان نرم کردن(۲۷) بُرنا: جوان(۲۸) مَصْطَبه: سکویی که بر آن نشینند، دنیا، جایگاه مردم(۲۹) نار: آتش(۳۰) شَرَر: جرقّه، آنچه از آتش به ‌هوا می‌پرد.(۳۱) تَموز: ماه دهم از ماههای رومی که برابر مرداد شمسی است.(۳۲) اوهام: جمعِ وَهم، به معنی خیال، گمان، پندار(۳۳) جَبَری و قَدَری: جبری فرقه ای است که معتقد است همه اعمال انسان از روی اجبار است و انسان در آن مختار نیست. قدری فرقه ای است در قبال آنان که معتقد به اختیار انسانند. (۳۴) تا به خودش راه دهی: تا او را به خود راه دهی(۳۵) گُدازیدن: گداختن، ذوب شدن، آب شدن(۳۶) دَم دادن: فریب دادن(۳۷) مانده شدن: از کار فرو ماندن، در تَعب افتادن(۳۸) ناله گَری: ناله و فغان کردن بسیار(۳۹) شیوه: راه و روش(۴۰) رَستن: رها شدن، خلاص شدن(۴۱) لوک: آن که از شدت ضعف و سستی به زانو و دست راه رود، عاجزی و زبونی(۴۲) خفته: خوابیده، خمیده(۴۳) غیژیدن: خزیدن، چهار دست و پا مانند کودکان راه رفتن، به روی زانو نشسته راه رفتن(۴۴) طُرفه: شگفتی آور، عجیب(۴۵) زَرّاد: زره ساز، زره گر(۴۶) تن زدن: خاموش بودن و خاموش شدن(۴۷) مَصاف: جمع مَصَف به معنی جای صف کشیدن، آوردگاه(۴۸) نیکو دم: دم و نفس خوب و خوش************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2455, Divan e Shamsبرگذری درنگری جز دل خوبان نبریسر مکش ای دل که ازو هر چه کنی جان نبریتا نشوی خاک درش در نگشاید به رضاتا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبریتا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسدتا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبریسر ننهد چرخ تو را تا که تو‌ بی‌سر نشویکس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبریتا نشوی مست خدا غم نشود از تو جداتا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبریتا تو ایازی نکنی کی همه محمود شویتا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبرینعمت تن خام کند محنت تن رام کندمحنت دین تا نکشی دولت ایمان نبریخیره میا خیره مرو جانب بازار جهانزانکه درین بیع و شری این ندهی آن نبریخاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشودتا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبریآه گدارو شده‌ ای خاطر تو خوش نشودتا نکنی کافریی مال مسلمان نبریهیچ نبردست کسی مهره ز انبان جهانرنجه مشو زان که تو هم مهره ز انبان نبریمهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرمگَر تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبریای کشش عشق خدا می‌ننشیند کرمتدست نداری ز کهان تا دل ازیشان نبریهین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشانزانکه دلی که تو بری راه پریشان نبریراست کنی وعده خود دست نداری ز کششتا همه را رقص کنان جانب میدان نبری*هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شودزانکه تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبریگر چه که صد شرط کنی‌ بی ‌همه شرطی بدهیزانکه تو بس‌ بی ‌طمعی زر به حرمدان نبری* قرآن کریم، سوره انشقاق(۸۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Al-Inshiqaq(#84), Line #6« يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ.»« اى انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان مى‌كشى؛ پس پاداش آن را خواهى ديد.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2841 محو می‌باید نه نحو اینجا بدانگر تو محوی بی‌خطر در آب رانآب دریا مرده را بر سر نهدور بود زنده ز دریا کی رهدچون بمردی تو ز اوصاف بشربحر اسرارت نهد بر فرق سرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsجان و روان من تویی فاتحه خوان من توییفاتحه شو تو یکسری تا که به دل بخوانمتصید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ایجانب دام باز رو ور نروی برانمتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1723, Divan e Shamsهزار ابر عنایت بر آسمان رضاست اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2284, Divan e Shamsخسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنانبا تو کلندی است گران جز که به فرهاد مدهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shamsساعتی میزان آنی ساعتی موزون اینبعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #122 هم ترازو را ترازو راست کردهم ترازو را ترازو کاست کردهر که با ناراستان همسنگ شددر کمی افتاد و عقلش دنگ شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1420 ساعتی گرگی در آید در بشرساعتی یوسف‌رخی همچون قمرمی‌رود از سینه‌ها در سینه‌هااز ره پنهان صلاح و کینه‌هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3182 فعل توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قد جف القلم*که نگردد سنت ما از رشدنیک را نیکی بود بد راست بدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی تیغ او برنده است* حدیث« جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»« خشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۸۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1896 ای ایاز از عشق تو گشتم چو مویماندم از قصه تو قصه من بگویمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3353 ای ایاز از تو غلامی نور یافتنورت از پستی سوی گردون شتافتحسرت آزادگان شد بندگیبندگی را چون تو دادی زندگیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1211 شرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشه حجت کندمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 945, Divan e Shamsندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار*نه کودکیت سر آستین چه می‌خاییدخود اعتبار چه باشد به جز ز جو جستنهلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید* قرآن کریم، سوره حشر(۵۹)، آیه ۲Quran, Sooreh Al-Hashr(#59), Line #2«… فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ »«… پس اى اهل بصيرت، عبرت بگيريد.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2897 نعمت آرد غفلت و شکر انتباهصید نعمت کن به دام شکر شاهمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1463 مشتری ماست الله اشتریاز غم هر مشتری هین برتر آکسی که فرموده است: « خداوند می خرد »، مشتری ماست. بهوش باش از غم مشتریانِ فاقد اعتبار بالاتر بیا.مشتریی جو که جویان تو استعالم آغاز و پایان تو استهین مکش هر مشتری را تو به دستعشقْ‌بازی با دو معشوقه بد استمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #552 چونکه عمرت برد دیو فاضحهبی‌نمک باشد اعوذ و فاتحهحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۱۶Hafez Poem(Qazal)# 316, Divan e Qazaliatحافظ از جور تو حاشا که بگرداند رویمن از آن روز که در بند توام آزادممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2670 حکم حق گسترد بهر ما بساطکه بگویید از طریق انبساطمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۵۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3151 معنی جف القلم کی آن بودکه جفاها با وفا یکسان بودبل جفا را هم جفا جف القلموآن وفا را هم وفا جَف القلممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #918 گر قضا انداخت ما را در عذابکی رود آن خو و طبع مستطابگر گدا گشتم گدارو کی شومور لباسم کهنه گردد من نواممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3697 هرچه از وی شاد گردی در جهاناز فراق او بیندیش آن زمانزآنچه گشتی شاد بس کس شاد شدآخر از وی جست و همچون باد شداز تو هم بجهد تو دل بر وی منهپیش از آن کو بجهد از وی تو بجهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2466 پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1906 چون قضای حق رضای بنده شدحکم او را بنده خواهنده شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1985 لا بود چون او نشد از هست نیستچونکه طوعا لا نشد کرها بسی استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #4471 عاقلانش بندگان بندی‌اندعاشقانش شکری و قندی‌اندائتیا کرها مهار عاقلانائتیا طوعا بهار بیدلاناز روی کراهت و بی میلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١Quran, Sooreh Al-Fussilat(#41), Line #11«… فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»«… پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.»قرآن کریم، سوره انشقاق(۸۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Al-Inshiqaq(#84), Line #6« يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ.»« اى انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان مى‌كشى؛ پس پاداش آن را خواهى ديد.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2724 انصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۱۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1911 از بهاران کی شود سرسبز سنگخاک شو تا گل برویی رنگ رنگسال ها تو سنگ بودی دلخراشآزمون را یک زمانی خاک باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2873, Divan e Shamsرو رو ای جان سبک خیزِ غریب سفریسوی دریای معانی که گرامی گهریبرگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هستمکن استیزه کزین مصطبه هم برگذریپر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبکپی یاران پریده چه کنی که نپریمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3071, Divan e Shamsروان چرات نیابد چو پر و بال ویینظر چرات نبیند چو مایه نظریچه زهره دارد توبه که با تو توبه کندخبر که باشد تا با تو ماندش خبریکیست آن مس مسکین چو کیمیا آیدکه او فنا نشود از مسی به وصف زریکیست دانه مسکین چو نوبهار آیدکه دانگیش نگردد فنا پی شجریکیست هیزم مسکین که چون درافتد ناربدل نگردد هیزم به شعله شرریستاره‌هاست همه عقلها و دانشهاتو آفتاب جهانی که پرده شان بدریجهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموزاثر نماند ازو چون تو شاه بر اثریکیم بگو من مسکین که با تو من مانمفنا شوم من و صد من چو سوی من نگریکمال وصف خداوند شمس تبریزیگذشته است ز اوهام جبری و قدریمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2456, Divan e Shamsچند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهیچند گدازید شکر تا تو بدو درنگریچند جنون کرد خرد در هوس سلسله‌ییچند صفت گشت دلم تا تو برو برگذریآن قدح شاده بده دم مده و باده بدههین که خروس سحری مانده شد از ناله گریمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsهر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2456, Divan e Shamsگر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخیستلاله رخا تو ز یکی لاله ستانی دگریهم تو جنون را مددی هم تو جمال خردیتیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 408, Divan e Shamsآن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکستتا که کشتی ز کف ظالم جبار برستقرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۶۹و۶۸Quran, Sooreh Al-Kahf(#18), Line #68,69« وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا.» (۶۸)« و چگونه در برابر چيزى كه بدان آگاهى نيافته‌اى صبر خواهى كرد؟»« قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا.» (۶۹)« گفت: اگر خدا بخواهد، مرا صابر خواهى يافت آنچنان كه در هيچ كارى تو را فرمانى نكنم.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #979 در طلب زن دایما تو هر دو دستکه طلب در راه نیکو رهبر استلنگ و لوک و خفته ‌شکل و بی‌ادبسوی او می‌غیژ و او را می‌طلبمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1819 دوست دارد یار این آشفتگیکوشش بیهوده به از خفتگیآنکه او شاه است او بی کار نیستناله، از وی طرفه کو بیمار نیستبهر این فرمود رحمان ای پسرکل یوم هو فی شان ای پسرای پسر معنوی، برای همین است که حضرت رحمان فرمود: او در هر روز به کاری است.اندرین ره می‌تراش و می‌خراشتا دم آخر دمی فارغ مباشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1842 « صبرکردن لقمان چون دید که داود حلقه‌ها می‌ساخت از سؤال کردن، با این نیت که صبر از سؤال موجب فرج باشد.»رفت لقمان سوی داود صفادید کو می‌کرد ز آهن حلقه‌هاجمله را با هم دگر در می‌فگندز آهن پولاد آن شاه بلندصنعت زراد او کم دیده بوددرعجب می‌ماند وسواسش فزودکین چه شاید بود وا پرسم ازوکه چه می‌سازی ز حلقه تو به توباز با خود گفت صبر اولیتر استصبر تا مقصود زوتر رهبر استچون نپرسی زودتر کشفت شودمرغ صبر از جمله پران‌تر بودور بپرسی دیرتر حاصل شودسهل از بی صبریت مشکل شودچونکه لقمان تن بزد هم در زمانشد تمام از صنعت داود آنپس زره سازید و در پوشید اوپیش لقمان کریم صبرخوگفت این نیکو لباس است ای فتیدر مصاف و جنگ دفع زخم راگفت لقمان صبر هم نیکو دمی ستکه پناه و دافع هر جا غمی ستصبر را با حق قرین کرد ای فلانآخر والعصر را آگه بخوان*صد هزاران کیمیا حق آفریدکیمیایی همچو صبر آدم ندید* قرآن کریم، سوره العصر (۱۰۳)، آیه ۳-۱Quran, Sooreh Al-Asr(#103), Line #1-3وَالْعَصْرِ (۱)سوگند به عصر. إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (۲)كه آدمى در زیانکاری است. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ. (۳) مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى نیک كردند و يكديگر را به حق و صبر سفارش كردند.

1670 قسمت