Ganje Hozour audio Program #872

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 295875560 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۷۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۴۰۰ تاریخ اجرا: ۲۲ ژوئن ۲۰۲۱ - ۲ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 71, Divan e Shamsاگر نه عشقِ شمس الدین بُدی در روز و شب ما را،فراغت‌ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را؟! بُتِ شهوت(۱) برآوردی، دَمار(۲) از ما ز تابِ خود،اگر از تابش(۳) عشقش، نبودی تاب و تب(۴)، ما رانوازش‌هایِ عشقِ او، لطافت‌هایِ مهرِ اورهانید و فراغت داد از رنج و نَصَب(۵) ما رازِهی این کیمیایِ حق که هست از مهرِ جانِ(۶) اوکه عینِ ذَوق(۷) و راحت شد همه رنج و تَعَب(۸) ما راعنایت‌هایِ رَبّانی ز بهرِ خدمتِ آن شه،برویانید و هستی داد از عینِ ادب، ما رابهارِ حُسنِ(۹) آن مهتر، به ما بنمود ناگاهانشقایق‌ها و ریحان‌ها و گُل‌هایِ عَجَب ما رازِهی دولت! زِهی رِفعت! زِهی بخت و زِهی اختر!که مطلوبِ همه جان‌ها کُند از جان، طلب ما راگَزید او لب گَهِ مستی که: « رَو، پیدا مکن مستی »چو جامِ جان، لبالَب شد از آن می‌هایِ لب(۱۰)، ما راعجب بختی که رو بنمود ناگاهان، هزاران شُکرز معشوقِ لطیفْ اوصافِ خوبِ بُوالْعَجَب، ما رادر آن مجلس که گَردان کرد از لطف، او صُراحی‌ها(۱۱)گرانقدر و سَبُک دل شد دل و جان از طرب، ما رابه سویِ خِطّهٔ تبریز چه چشمهٔ آب حیوان است؟!کشانَد دل بدان جانب به عشقِ چون کَنَب(۱۲)، ما رامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2131, Divan e Shamsگوید سلیمان مر تو را بشنو لسانُ الطّیر(۱۳) رادامی و مرغ از تو رَمد، رو لانه شو، رو لانه شومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #43 بَطّ و طاوسست و زاغست و خروساین مثال چار خُلق اندر نُفوسبَطّ، حرصست و خروس آن شهوتستجاه، چون طاوس و زاغ اُمنیّتستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #31 تو خلیلِ وقتی ای خورشیدْهُشاین چهار اَطیارِ رهزن را بکُشزآنکه هر مرغی ازینها زاغ‌وَشهست عقلِ عاقلان را دیده‌کَشچار وصفِ تن، چو مرغانِ خلیلبِسمِلِ ایشان دهد جان را سَبیلای خلیل اندر خلاص نیک و بَدسر بِبُرشان، تا رَهَد پاها ز سَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #376 در عدم بودی، نَرَستی از کَفَشاز کَفِ او چون رهی ای دستخَوش(۱۴)؟آرزو جُستن، بود بگریختنپیشِ عدلش خونِ تقوی ریختناین جهان دامست و دانه ش ‌آرزودر گریز از دام ها، روی آر، زوچون چنین رفتی، بدیدی صد گشادچون شدی در ضِدّ آن، دیدی فسادپس پیمبر گفت: اِسْتَفْتُوا الْقُلوب*گر چه مُفتی تان برون گوید خُطُوب(۱۵)پیامبر به همین جهت فرمود: از دل ها فتوی بخواهید، گرچه فتوی دهندگان در بیرون قلوب سخنانی بگویند.آرزو بگذار تا رحم آیدشآزمودی که چنین می‌بایدشچون نتانی جَست، پس خدمت کُنَشتا رَوی از حبسِ او در گُلشنشدم به دم چون تو مراقب می‌شویداد می‌بینی و داور ای غَوی(۱۶)ور ببندی چشمِ خود را ز احتِجاب(۱۷)کارِ خود را کی گذارد آفتاب؟* حدیث« اِسْتَفتِ قَلْبَکَ وَ اِنْ اَفْتاکَ اَلمُْفتونَ.»« از قلب خود فتوا بگیر، گرچه فتوی دهندگان به تو فتوی دهند.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #267 حَزْم آن باشد که ظنِّ بَد بَریتا گُریزیّ و، شوی از بَد، بَریحَزْم، سُوء الظن گفته ست آن رسولهر قَدَم را دام می‌دان ای فَضولرویِ صحرا هست هموار و فراخهر قدم دامی است، کم ران اُوستاخآن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو؟چون بتازد، دامش افتد در گلومولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2741, Divan e Shamsای دل، چو به دامِ او فتادیاز بَندِ هزار دام رَستیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #407 در زمانه صاحبِ دامی بُوَد؟همچو ما احمق که صیدِ خود کند؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2629 چون شوی تمییزدِه را ناسپاسبِجهَد از تو خَطرَتِ قبله شناسمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2670 حکمِ حق گُسترد بهرِ ما بِساطکه بگویید از طریقِ اِنبساطهرچه آید بر زبانْتان بی‌حذرهمچو طفلانِ یگانه با پدرزانکه این دمها چه گر نالایق استرحمتِ من بر غضب، هم سابق استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #918 حیله کرد انسان و حیله‌اش دام بودآنکه جان پنداشت، خون‌آشام بوددر بِبَست و دشمن اندر خانه بودحیلهٔ فرعون، زین افسانه بودصد هزاران طفل کُشت آن کینه‌کَشوآنکه او می‌جُست، اندر خانه‌اشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #213 زین کمین، بی صبر و حَزمی کَس نَجَستحَزم را خود، صبر آمد پا و دستحَزم کن از خورد، کین زَهرین گیاستحَزم کردن زور و نورِ انبیاستکاه باشد کو به هر بادی جَهَدکوه کی مر باد را وزنی نَهد؟هر طرف غولی همی ‌خوانَد تو راکِای برادر راه خواهی؟ هین بیاره نمایم، همرهت باشم رفیقمن قلاووزم در این راهِ دقیقنی قلاوزست و نی رَه دانَد اویوسفا کم رو سویِ آن گرگ‌ْ خوحَزم، آن باشد که نفریبد تو راچرب و نوش و دام هایِ این سراکه نه چربِش دارد و نی نوش، اوسِحر خوانَد، می‌دَمد در گوش، اوکه بیا مهمانِ ما ای روشنیخانه، آنِ توست و تو آنِ مَنیحَزم، آن باشد که گویی: تُخمه‌امیا سَقیمم، خستهٔ این دَخمه‌امیا سَرَم دَرد است، دردِ سَر بِبَریا مرا خواندست آن خالو پسر زآنکه یک نُوشَت دهد با نیش هاکه بکارد در تو نُوشَش ریش هازر اگر پنجاه، اگر شصتت دهدماهیا، او گوشت در شَستَت دهدگر دهد، خود کی دهد آن پُر حِیَل؟جوزِ پوسیدست گفتارِ دَغَلژَغژَغِ آن، عقل و مغزت را بَرَدصد هزاران عقل را یک نشمردیارِ تو خُرجینِ توست و کیسه‌اتگر تو رامینی، مجو جُز ویسه‌اتویسه و معشوقِ تو هم ذاتِ توستوین برونی ها همه آفاتِ توستحَزم آن باشد که چون دعوت کنندتو نگویی: مست و خواهانِ من انددعوتِ ایشان، صفیرِ مُرغ دانکه کند صیّاد در مَکْمَن نهانمرغِ مُرده پیش بنهاده که اینمی‌کُند این بانگ و آواز و حَنینمرغ، پندارد که جنسِ اوست اوجمع آید، بَردَرَدْشان پوست، اوجُز مگر مرغی که حَزمش داد حقتا نگردد گیجِ آن دانه و مَلَق مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1540 صد هزاران معجزاتِ انبیاکآن نگنجد در ضمیر و عقلِ مانیست از اسباب، تصریفِ خداستنیست ها را قابلیّت از کجاست؟قابلی گر شرطِ فعلِ حق بُدیهیچ معدومی به هستی نآمدیسُنّتی بنهاد و اسباب و طُرُقطالبان را زیرِ این اَزرَق تُتُقبیشتر، احوال بر سُنّت رودگاه قدرت، خارقِ سُنّت شودسنّت و عادت نهاده با مزهباز، کرده خرقِ عادت معجزه بی‌سبب گر عِز به ما موصول نیستقدرت از عزلِ سبب معزول نیستای گرفتارِ سبب بیرون مَپَرلیک عزلِ آن مُسَبِّب ظن مَبَرهرچه خواهد آن مُسبِّب آوردقدرتِ مطلق سبب ها بَردَردلیک اغلب بر سبب رانَد نَفاذتا بداند طالبی جُستن مرادچون سبب نبود، چه رَه جُوید مُرید؟پس سبب در راه می‌باید بدیداین سبب ها بر نظرها پرده‌هاستکه نه هر دیدار، صُنعش را سزاستدیده‌یی باید، سبب سوراخ کُنتا حُجُب را بَرکَند از بیخ و بُنتا مُسبِّب بیند اندر لامکانهرزه داند جهد و اَکساب و دکاناز مُسبِّب می‌رسد هر خیر و شرنیست اسباب و وسایط ای پدرجز خیالی مُنعقِد بر شاهراهتا بماند دورِ غفلت چند گاه مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3153 تو ز طفلی چون سبب ها دیده‌ يیدر سبب، از جهل بر چفسیده‌ يی(۱۸)با سبب ها از مُسبِّب غافلیسویِ این روپوش ها زان مایلیچون سبب ها رفت، بَر سَر می‌زنیربَّنا و ربَّناها می‌کُنیربّ می‌گوید: برو سویِ سببچون ز صُنعم(۱۹) یاد کردی؟ ای عجبگفت: زین پس من تو را بینم همهننگرم سویِ سبب و آن دَمدَمه(۲۰)گویدش: رُدُّوا لَعادُوا(۲۱)، کارِ توست*ای تو اندر توبه و میثاق، سُستحضرت پروردگار که به سست ایمانی چنین بنده ای واقف است می فرماید: هرگاه تو را به عالم اسباب باز گردانم، دوباره مفتون همان اسباب و علل ظاهری می شوی و مرا از یاد می بری. کار تو همین است ای بنده توبه شکن و سست عهد.لیک من آن ننگرم، رحمت کنمرحمتم پُرّست، بر رحمت تنم**ننگرم عهدِ بَدت، بِدْهم عطااز کَرَم، این دَم چو می‌خوانی مرا * قرآن كريم، سوره انعام(۶)، آيه ٢٨Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #28« بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.»« بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده می داشتند بر آنان آشکار شود، و اگر آنان بدین جهان باز آورده شوند، دوباره بدانچه از آن نهی شده اند بازگردند. و البته ایشان اند دروغ زنان.»** قرآن كريم، سوره اعراف(۷)، آيه ۱۵۶Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #156«… وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ…»«… و رحمت من همه چيز را دربرمى‌گيرد…»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3339 نعرهٔ لاضَیْر بر گردون رسیدهین بِبُر که جان ز جان کندن رهیدما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زی ایمای خُنُک آن را که ذاتِ خود شناختاندر اَمنِ سَرمدی قصری بساختکودکی گِریَد پیِ جُوز و مَویزپیشِ عاقل، باشد آن بس سهل چیزپیشِ دل، جُوز و مَویز آمد جسدطفل کَی در دانشِ مردان رسد؟هر که محجوب است، او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک است گر به ریش و خایه مردستی کسیهر بُزی را ریش و مو باشد بسیپیشوایِ بَد بُوَد آن بُز، شتابمی‌بَرَد اصحاب را پیشِ قَصابریش شانه کرده که من سابِقَمسابِقی، لیکن به سوی مرگ و غمهین رَوِش بگزین و ترکِ ریش کنترکِ این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بویِ گُل با عاشقانپیشوا و رهنمای گُلسِتانکیست بویِ گُل؟ دَمِ عقل و خِرَدخوش قَلاوُوزِ رَهِ مُلکِ ابد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1462, Divan e Shamsصورتگرِ نقّاشم، هر لحظه بُتی سازموانگه همه بُتها را در پیشِ تو بُگدازممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2334 خود ندارم هیچ، بِه سازد مراکه ز وَهمِ دارم است این صد عَنامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #125 بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش ھین مکُن روباه بازی، شیر باشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #121 از پیِ هیکل شتاب اندر دویددر وِثاقِ مُصطفی، وآن را بدیدکان یَدُالله، آن حَدَث را هم به خَودخوش همی‌ شویَد، که دُورش چشمِ بَدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #503 گر بُدی غیرِ تو، در دَم لا شدی(۲۲)صیدِ چشم و سُخرهٔ(۲۳) اِفنا(۲۴) شدیلیک آمد عصمتی دامن‌کشان(۲۵)وین که لغزیدی بُد از بهر نشان*عبرتی گیر، اندر آن کُه کن نگاهبرگِ خود عرضه(۲۶) مکُن ای کم ز کاه* قرآن كريم، سوره مائده(۵)، آيه ۶۷Quran, Sooreh Al-Ma'ida(#5), Line #67«… وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ.» « خدا تو را از مردم حفظ مى‌كند، كه خدا مردم كافر را هدايتنمى‌كند.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1446 گاوِ نفس خویش را زوتر بکُشتا شود روحِ خفی زنده و بهُش مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #22 هر که را جامه ز عشقی چاک شد،او ز حرص و جمله عیبی پاک شد مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3259 من غلامِ آنکه اندر هر رِباطخویش را واصِل نداند بر سِماطبس رِباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1057 گر بِرویَد، ور بریزد صد گیاهعاقبت بَررویَد آن کِشتهٔ الهکِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخستاین دوم فانی است و آن اوّل دُرُستکِشتِ اوّل کامل و بُگزیده استتخمِ ثانی فاسد و پوسیده استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1622 چون تو گوشی، او زبان، نی جنس توگوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3692 پس شما خاموش باشید اَنْصِتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3456 اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3305 نازنینی تو، ولی در حدِِّ خویشاَلله اَلله پا مَنِه از حَدّ، بیشگر زنی بر نازنین‌تر از خَودتدر تَگِ هفتمْ زمین، زیر آرَدَتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1938, Divan e Shamsنازنینی را رها کن با شهانِ نازنیننازِ گازُر برنتابد آفتابِ راستینسایه خویشی، فنا شو در شعاعِ آفتابچند بینی سایه خود؟ نورِ او را هم ببیندر فکنده‌ خویش، غَلْطی بی‌خبر همچون سُتورآدمی شو، در ریاحین غَلْط و اندر یاسمینمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2965, Divan e Shamsشِکّر لبش بگفتم، لب را گزید، یعنی این راز را نهان کن، چون رازدارِ ماییمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 563, Divan e Shamsچراغست این دلِ بیدار، به زیرِ دامنش می‌داراز این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر داردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2639 دل که دلبر دید، کی مانَد تُرُش؟بلبلی گُل دید، کی ماند خَمُش؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2636 رازگویان با زبان و بی‌زباناَلْجَماعَه رَحْمَه را تأویل دانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2656 طفلِ نوزاده شود حِبرِ فصیح(۲۷)حکمتِ بالغ بخواند چون مسیحمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2654 وعظ را نآموخته هیچ از شروحبلک یَنبوعِ(۲۸) کُشوف(۲۹) و شرحِ روحمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3013, Divan e Shamsیار در آخر زمان کرد طَرَب سازییباطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازییجملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشتتا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازییمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3692 پس شما خاموش باشید اَنصِتوا(۳۰)تا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1382, Divan e Shamsگر مجلسم خالی بدی، گفتارِ من عالی بدییا نور شو، یا دور شو، بر ما مکن چندین ستممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3049, Divan e Shamsبرادرم، پدرم، اصل و فصلِ من عشقستکه خویشِ عشق بماند، نه خویشیِ نسبیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #132 چون ز حد بیرون، بلرزید و طپیدمصطفی‌اش در کنارِ خود کشیدساکِنَش کرد و بسی بنواختش(۳۱)دیده‌اش بگشاد و داد اِشناختش مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2765 یک بلا از صد بلااش واخَرَدیک هُبوطش بر مَعارج ها(۳۲) بَرَدخام شوخی که رهانیدش مُدام(۳۳)از خُمار صد هزاران زشت خامعاقبت او پخته و اُستاد شدجَست از رِقِّ(۳۴) جهان و آزاد شداز شراب لایزالی گشت مستشد مُمَیِّز، از خلایق باز رستز اعتقاد سستِ پُر تقلیدشانوز خیال دیدهٔ بی‌دیدشانای عجب چه فن زند ادراکشانپیش جَزر و مَدِّ بحر بی‌نشان؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #236 گر خَضِر در بحر، کشتی را شکستصد درستی در شکستِ خِضر هستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3733 شب پدید آید چو گنجِ رحمتیتا رَهند از حرصِ خود یک ساعتی مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2675, Divan e Shamsبیاموز از پَیَمبر کیمیاییکه هرچِت حق دهد، می‌دِه رضاییهمان لحظه دَرِ جنَّت گُشایدچو تو راضی شوی در ابتلاییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1880 قومِ دیگر می‌شناسم ز اولیاکه دهانْشان بسته باشد از دعااز رضا که هست رامِ آن کِرام(۳۵)جُستنِ دفعِ قضاشان شد حرامدر قضا ذوقی همی‌ بینند خاصکفرشان آید طلب کردن خلاصحسنِ ظَنّی بر دلِ ایشان گشودکه نپوشند از غمی جامهٔ کبودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 499, Divan e Shamsعشق جز دولت و عنایت نیستجز گشاد دل و هدایت نیستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2089, Divan e Shamsمگر ناگهان آن عنایت رسد که ای من غلام چنان ناگهانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #2071 پیشِ بینایان خبر گفتن خطاستکآن دلیل غفلت و نقصان ماستپیش بینا، شد خموشی نفع توبهر این آمد خطاب اَنْصِتواگر بفرماید: بگو، بر گُوی خَوشلیک اندک گُو، دراز اندر مَکَشور بفرماید که اندر کَش درازهمچنین شَرمین(۳۶) بگو با امر ساز(۳۷)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #78 از خدا جوییم توفیقِ ادببی‌ادب محروم گشت از لطفِ رببی‌ادب تنها نه خود را داشت بدبلکه آتش در همه آفاق زدمایده از آسمان در می‌رسیدبی‌صُداع و بی‌فروخت و بی‌خرید در میانِ قوم موسی چند کَسبی‌ادب گفتند: کو سیر و عدس؟!منقطع شد نان و خوان از آسمانماند رنج زرع و بیل و داسمانباز عیسی چون شفاعت کرد حقخوان فرستاد و غنیمت بر طبقمائده از آسمان شد عائدهچون که گفت انزل علینا مائده باز گستاخان، ادب بگذاشتندچون گدایان زَلّه‌ها برداشتندلابه کرده عیسی ایشان را که ایندائم است و کم نگردد از زمینبدگمانی کردن و حرص‌آوریکفر باشد پیش خوانِ مهتریزان گدارویانِ نادیده ز آزآن در رحمت بر ایشان شد فرازابر بر ناید پیِ منعِ زکاتوز زنا، افتد وبا اندر جِهاتهر چه بر تو آید از ظُلمات و غمآن ز بی‌باکی و گستاخی است همهر که بی‌باکی کند در راهِ دوسترَه‌زنِ مردان شد و نامرد، اوستاز ادب پُر نور گشته‌ است این فلکوز ادب معصوم و پاک آمد مَلَکبُد ز گستاخی، کُسوفِ آفتابشد عَزازیلی ز جرأت رَدِّ باب (۱) بُتِ شهوت: بت من ذهنی، شهوات نفسانی همچون بُت است.(۲) دَمار از کسی برآوردن: هلاک کردن او از بیخ و بُن.(۳) تاب: تابش(۴) تاب و تب: تابش و گرمی(۵) نَصَب: رنج و ناراحتی(۶) مهرِ جان: عشق جان شمس یا روح خورشیدوارِ او.(۷) ذَوق: در لغت عرب به معنی چشیدن و نیروی چشایی است. در فارسی به معنی خوشی و نشاط به کار می رود.(۸) تَعَب: رنج و سختی(۹) بهارِ حُسن: زیبایی و جمالی که همچون موسم بهار یا شکوفه های بهاری است.(۱۰) می‌ِ لب: شراب لب و دهان، منظور سخنان ربّانی و آسمانی شمس تبریزی است که جان مخاطب را به مستی می انگیزد.(۱۱) صُراحی: آوند شراب، ظرف مخصوص شراب(۱۲) کَنَب: کَنَف، ریسمانی که از جنس ساقهٔ گیاه شاهدانه باشد.(۱۳) لسانُ الطّیر: زبان مرغان(۱۴) دستخَوش: آنکه مورد تمسخر قرار گیرد، عاجز، زبون(۱۵) خُطُوب: جمع خَطب به معنی خطابه خواندن، سخنرانی کردن(۱۶)‌ غَوی: گمراه(۱۷) اِحتِجاب: حجاب، در حجاب رفتن(۱۸) چفسیده‌ يی: چسبیده ای(۱۹) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان(۲۰) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب(۲۱) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوبار به آنچه که از آن نهی شده اند، باز گردند.(۲۲) لا شدی: نابود می شد(۲۳) سُخره: ذلیل و مقهور، زیردست(۲۴) اِفنا: فنا کردن. نابود کردن(۲۵) دامن‌کشان: خرامان رفتن، راه رفتن با ناز و غرور.(۲۶) برگِ خود عرضه کردن: اسباب و توشه خود را به رخ کشیدن، قدرت نمایی و عرض اندام کردن.(۲۷) حِبرِ فصیح: دانشمند زبان آور(۲۸) یَنبوع: چشمه(۲۹) کُشوف: کشف ها، مکاشفه ها(۳۰) اَنصِتوا: خموش باشید(۳۱) نواختن: نوازیدن، نوازش و دلجویی کردن(۳۲) مَعارج: بالا رفتن ها، جمع مَعْرَج(۳۳) مُدام: شراب(۳۴) رِقّ: بندگی(۳۵) کِرام: جمعِ کریم، به معنی بزرگوار، بخشنده، جوانمرد(۳۶) شَرمین: شرمناک، باحیا(۳۷) با اَمر ساز: از دستور اطاعت کن ************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 71, Divan e Shamsاگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما رافراغت‌ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تابِ خوداگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما رانوازش‌های عشق او لطافت‌های مهرِ اورهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما رازهی این کیمیای حق که هست از مهر جان اوکه عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما راعنایت‌های ربانی ز بهر خدمت آن شهبرویانید و هستی داد از عین ادب ما رابهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهانشقایق‌ها و ریحان‌ها و گل‌های عجب ما رازهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اخترکه مطلوب همه جان‌ها کند از جان طلب ما راگزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی چو جام جان لبالب شد از آن می‌های لب ما راعجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکرز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما رادر آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی‌هاگرانقدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما رابه سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوان استکشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما رامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2131, Divan e Shamsگوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر رادامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #43 بط و طاوسست و زاغست و خروساین مثال چار خلق اندر نفوسبط حرصست و خروس آن شهوتستجاه چون طاوس و زاغ امنیتستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #31 تو خلیل وقتی ای خورشیدهشاین چهار اطیار رهزن را بکشزآنکه هر مرغی ازینها زاغ‌وشهست عقل عاقلان را دیده‌کشچار وصف تن چو مرغان خلیلبسمل ایشان دهد جان را سبیلای خلیل اندر خلاص نیک و بدسر ببرشان تا رهد پاها ز سدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #376 در عدم بودی نرستی از کفشاز کف او چون رهی ای دستخوشآرزو جستن بود بگریختنپیش عدلش خون تقوی ریختناین جهان دامست و دانه ش ‌آرزودر گریز از دام ها روی آر زوچون چنین رفتی بدیدی صد گشادچون شدی در ضد آن دیدی فسادپس پیمبر گفت استفتوا القلوب*گر چه مفتی تان برون گوید خطوبپیامبر به همین جهت فرمود: از دل ها فتوی بخواهید، گرچه فتوی دهندگان در بیرون قلوب سخنانی بگویند.آرزو بگذار تا رحم آیدشآزمودی که چنین می‌بایدشچون نتانی جست پس خدمت کنشتا روی از حبس او در گلشنشدم به دم چون تو مراقب می‌شویداد می‌بینی و داور ای غویور ببندی چشم خود را ز احتجابکار خود را کی گذارد آفتاب* حدیث« اِسْتَفتِ قَلْبَکَ وَ اِنْ اَفْتاکَ اَلمُْفتونَ.»« از قلب خود فتوا بگیر، گرچه فتوی دهندگان به تو فتوی دهند.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #267 حزم آن باشد که ظن بد بریتا گریزی و شوی از بد بریحزم سوء الظن گفته ست آن رسولهر قدم را دام می‌دان ای فضولروی صحرا هست هموار و فراخهر قدم دامی است کم ران اوستاخآن بز کوهی دود که دام کوچون بتازد دامش افتد در گلومولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2741, Divan e Shamsای دل چو به دام او فتادیاز بند هزار دام رستیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #407 در زمانه صاحب دامی بودهمچو ما احمق که صید خود کندمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2629 چون شوی تمییزده را ناسپاسبجهد از تو خطرت قبله شناسمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2670 حکم حق گسترد بهر ما بساطکه بگویید از طریق انبساطهرچه آید بر زبانتان بی‌حذرهمچو طفلان یگانه با پدرزانکه این دمها چه گر نالایق استرحمت من بر غضب هم سابق استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #918 حیله کرد انسان و حیله‌اش دام بودآنکه جان پنداشت خون‌آشام بوددر ببست و دشمن اندر خانه بودحیله فرعون زین افسانه بودصد هزاران طفل کشت آن کینه‌کشوآنکه او می‌جست اندر خانه‌اشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #213 زین کمین بی صبر و حزمی کس نجستحزم را خود صبر آمد پا و دستحزم کن از خورد کین زهرین گیاستحزم کردن زور و نور انبیاستکاه باشد کو به هر بادی جهدکوه کی مر باد را وزنی نهدهر طرف غولی همی ‌خواند تو راکای برادر راه خواهی هین بیاره نمایم همرهت باشم رفیقمن قلاووزم در این راه دقیقنی قلاوزست و نی ره داند اویوسفا کم رو سوی آن گرگ‌ خوحزم آن باشد که نفریبد تو راچرب و نوش و دام های این سراکه نه چربش دارد و نی نوش اوسحر خواند می‌دمد در گوش اوکه بیا مهمان ما ای روشنیخانه آن توست و تو آن منیحزم آن باشد که گویی تخمه‌امیا سقیمم خسته این دخمه‌امیا سرم درد است درد سر ببریا مرا خواندست آن خالو پسر زآنکه یک نوشت دهد با نیش هاکه بکارد در تو نوشش ریش هازر اگر پنجاه اگر شصتت دهدماهیا او گوشت در شستت دهدگر دهد خود کی دهد آن پر حیلجوز پوسیدست گفتار دغلژغژغ آن عقل و مغزت را بردصد هزاران عقل را یک نشمردیار تو خرجین توست و کیسه‌اتگر تو رامینی مجو جز ویسه‌اتویسه و معشوق تو هم ذات توستوین برونی ها همه آفات توستحزم آن باشد که چون دعوت کنندتو نگویی مست و خواهان من انددعوت ایشان صفیر مرغ دانکه کند صیاد در مکمن نهانمرغ مرده پیش بنهاده که اینمی‌کند این بانگ و آواز و حنینمرغ پندارد که جنس اوست اوجمع آید بردردشان پوست اوجز مگر مرغی که حزمش داد حقتا نگردد گیج آن دانه و ملق مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1540 صد هزاران معجزات انبیاکان نگنجد در ضمیر و عقل مانیست از اسباب تصریف خداستنیست ها را قابلیت از کجاستقابلی گر شرط فعل حق بدیهیچ معدومی به هستی نامدیسنتی بنهاد و اسباب و طرقطالبان را زیر این ازرق تتقبیشتر احوال بر سنت رودگاه قدرت خارق سنت شودسنت و عادت نهاده با مزهباز کرده خرق عادت معجزه بی‌سبب گر عز به ما موصول نیستقدرت از عزل سبب معزول نیستای گرفتار سبب بیرون مپرلیک عزل آن مسبب ظن مبرهرچه خواهد آن مسبب آوردقدرت مطلق سبب ها بردردلیک اغلب بر سبب راند نفاذتا بداند طالبی جستن مرادچون سبب نبود چه ره جوید مریدپس سبب در راه می‌باید بدیداین سبب ها بر نظرها پرده‌هاستکه نه هر دیدار صنعش را سزاستدیده‌یی باید سبب سوراخ کنتا حجب را برکند از بیخ و بنتا مسبب بیند اندر لامکانهرزه داند جهد و اکساب و دکاناز مسبب می‌رسد هر خیر و شرنیست اسباب و وسایط ای پدرجز خیالی منعقد بر شاهراهتا بماند دور غفلت چند گاه مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3153 تو ز طفلی چون سبب ها دیده‌ يیدر سبب از جهل بر چفسیده‌ يیبا سبب ها از مسبب غافلیسوی این روپوش ها زان مایلیچون سبب ها رفت بر سر می‌زنیربنا و ربناها می‌کنیرب می‌گوید برو سوی سببچون ز صنعم یاد کردی ای عجبگفت زین پس من تو را بینم همهننگرم سوی سبب و آن دمدمهگویدش ردوا لعادوا کار توست*ای تو اندر توبه و میثاق سستحضرت پروردگار که به سست ایمانی چنین بنده ای واقف است می فرماید: هرگاه تو را به عالم اسباب باز گردانم، دوباره مفتون همان اسباب و علل ظاهری می شوی و مرا از یاد می بری. کار تو همین است ای بنده توبه شکن و سست عهد.لیک من آن ننگرم رحمت کنمرحمتم پرست بر رحمت تنم**ننگرم عهد بدت بدهم عطااز کرم این دم چو می‌خوانی مرا * قرآن كريم، سوره انعام(۶)، آيه ٢٨Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #28« بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.»« بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده می داشتند بر آنان آشکار شود، و اگر آنان بدین جهان باز آورده شوند، دوباره بدانچه از آن نهی شده اند بازگردند. و البته ایشان اند دروغ زنان.»** قرآن كريم، سوره اعراف(۷)، آيه ۱۵۶Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #156«… وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ…»«… و رحمت من همه چيز را دربرمى‌گيرد…»مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3339 نعره لاضیر بر گردون رسیدهین ببر که جان ز جان کندن رهیدما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زی ایمای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساختکودکی گرید پی جوز و مویزپیش عاقل باشد آن بس سهل چیزپیش دل جوز و مویز آمد جسدطفل کی در دانش مردان رسدهر که محجوب است او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک است گر به ریش و خایه مردستی کسیهر بزی را ریش و مو باشد بسیپیشوای بد بود آن بز شتابمی‌برد اصحاب را پیش قصابریش شانه کرده که من سابقمسابقی لیکن به سوی مرگ و غمهین روش بگزین و ترک ریش کنترک این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گلستانکیست بوی گل دم عقل و خردخوش قلاووز ره ملک ابد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1462, Divan e Shamsصورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بتها را در پیش تو بگدازممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2334 خود ندارم هیچ به سازد مراکه ز وهم دارم است این صد عنامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #125 بر سر اغیار چون شمشیر باش ھین مکن روباه بازی شیر باشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #121 از پی هیکل شتاب اندر دویددر وثاق مصطفی وآن را بدیدکان یدالله آن حدث را هم به خودخوش همی‌ شوید که دورش چشم بدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #503 گر بدی غیر تو در دم لا شدیصید چشم و سخره افنا شدیلیک آمد عصمتی دامن‌کشانوین که لغزیدی بد از بهر نشان*عبرتی گیر اندر آن که کن نگاهبرگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه* قرآن كريم، سوره مائده(۵)، آيه ۶۷Quran, Sooreh Al-Ma'ida(#5), Line #67«… وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ.» « خدا تو را از مردم حفظ مى‌كند، كه خدا مردم كافر را هدايتنمى‌كند.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1446 گاو نفس خویش را زوتر بکشتا شود روح خفی زنده و بهش مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #22 هر که را جامه ز عشقی چاک شداو ز حرص و جمله عیبی پاک شد مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3259 من غلام آنکه اندر هر رباطخویش را واصل نداند بر سماطبس رباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1057 گر بروید ور بریزد صد گیاهعاقبت برروید آن کشته الهکشت نو کارید بر کشت نخستاین دوم فانی است و آن اول درستکشت اول کامل و بگزیده استتخم ثانی فاسد و پوسیده استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #1622 چون تو گوشی او زبان نی جنس توگوشها را حق بفرمود انصتوامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3692 پس شما خاموش باشید انصتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3456 انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3305 نازنینی تو ولی در حد خویشالله الله پا منه از حد بیشگر زنی بر نازنین‌تر از خودتدر تگ هفتم زمین زیر آردتمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1938, Divan e Shamsنازنینی را رها کن با شهان نازنینناز گازر برنتابد آفتاب راستینسایه خویشی فنا شو در شعاع آفتابچند بینی سایه خود نور او را هم ببیندر فکنده‌ خویش غلطی بی‌خبر همچون ستورآدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمینمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2965, Divan e Shamsشکر لبش بگفتم لب را گزید یعنی این راز را نهان کن چون رازدار ماییمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 563, Divan e Shamsچراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌داراز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر داردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2639 دل که دلبر دید کی ماند ترشبلبلی گل دید کی ماند خمشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2636 رازگویان با زبان و بی‌زبانالجماعه رحمه را تاویل دانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2656 طفل نوزاده شود حبر فصیححکمت بالغ بخواند چون مسیحمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2654 وعظ را ناموخته هیچ از شروحبلک ینبوع کشوف و شرح روحمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3013, Divan e Shamsیار در آخر زمان کرد طرب سازییباطن او جد جد ظاهر او بازییجمله عشاق را یار بدین علم کشتتا نکند هان و هان جهل تو طنازییمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3692 پس شما خاموش باشید انصتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1382, Divan e Shamsگر مجلسم خالی بدی گفتار من عالی بدییا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3049, Divan e Shamsبرادرم پدرم اصل و فصل من عشقستکه خویش عشق بماند نه خویشی نسبیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #132 چون ز حد بیرون بلرزید و طپیدمصطفی‌اش در کنار خود کشیدساکنش کرد و بسی بنواختشدیده‌اش بگشاد و داد اشناختش مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #2765 یک بلا از صد بلااش واخردیک هبوطش بر معارج ها بردخام شوخی که رهانیدش مداماز خمار صد هزاران زشت خامعاقبت او پخته و استاد شدجست از رق جهان و آزاد شداز شراب لایزالی گشت مستشد ممیز از خلایق باز رستز اعتقاد سست پر تقلیدشانوز خیال دیده بی‌دیدشانای عجب چه فن زند ادراکشانپیش جزر و مد بحر بی‌نشانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #236 گر خضر در بحر کشتی را شکستصد درستی در شکست خضر هستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3733 شب پدید آید چو گنج رحمتیتا رهند از حرص خود یک ساعتی مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2675, Divan e Shamsبیاموز از پیمبر کیمیاییکه هرچت حق دهد می‌ده رضاییهمان لحظه در جنت گشایدچو تو راضی شوی در ابتلاییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1880 قوم دیگر می‌شناسم ز اولیاکه دهانشان بسته باشد از دعااز رضا که هست رام آن کرامجستن دفع قضاشان شد حرامدر قضا ذوقی همی‌ بینند خاصکفرشان آید طلب کردن خلاصحسن ظنی بر دل ایشان گشودکه نپوشند از غمی جامه کبودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 499, Divan e Shamsعشق جز دولت و عنایت نیستجز گشاد دل و هدایت نیستمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2089, Divan e Shamsمگر ناگهان آن عنایت رسد که ای من غلام چنان ناگهانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #2071 پیش بینایان خبر گفتن خطاستکآن دلیل غفلت و نقصان ماستپیش بینا شد خموشی نفع توبهر این آمد خطاب انصتواگر بفرماید بگو بر گوی خوشلیک اندک گو دراز اندر مکشور بفرماید که اندر کش درازهمچنین شرمین بگو با امر سازمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #78 از خدا جوییم توفیق ادببی‌ادب محروم گشت از لطف رببی‌ادب تنها نه خود را داشت بدبلکه آتش در همه آفاق زدمایده از آسمان در می‌رسیدبی‌صداع و بی‌فروخت و بی‌خرید در میان قوم موسی چند کسبی‌ادب گفتند کو سیر و عدسمنقطع شد نان و خوان از آسمانماند رنج زرع و بیل و داسمانباز عیسی چون شفاعت کرد حقخوان فرستاد و غنیمت بر طبقمائده از آسمان شد عائدهچون که گفت انزل علینا مائده باز گستاخان ادب بگذاشتندچون گدایان زله‌ها برداشتندلابه کرده عیسی ایشان را که ایندائم است و کم نگردد از زمینبدگمانی کردن و حرص‌آوریکفر باشد پیش خوان مهتریزان گدارویان نادیده ز آزآن در رحمت بر ایشان شد فرازابر بر ناید پی منع زکاتوز زنا افتد وبا اندر جهاتهر چه بر تو آید از ظلمات و غمآن ز بی‌باکی و گستاخی است همهر که بی‌باکی کند در راه دوستره‌زن مردان شد و نامرد اوستاز ادب پر نور گشته‌ است این فلکوز ادب معصوم و پاک آمد ملکبد ز گستاخی کسوف آفتابشد عزازیلی ز جرات رد باب

1682 قسمت