Ganje Hozour audio Program #835

 
اشتراک گذاری
 

Manage episode 283157227 series 1755842
توسط Parviz Shahbazi توسط Player FM و جامعه ما پیدا شده است - کپی رایت توسط ناشر، و نه متعلق به Player FM، و صدا به طور مستقیم از سرور های آنها پخش می شود.برای پیگیری به روز رسانی در Player FM دکمه اشتراک را بزنید، و یا فید URL را به دیگر برنامه های پادکست بچسبانید.
برنامه صوتی شماره ۸۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۶ اکتبر ۲۰۲۰ - ۱۶ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 599, Divan e Shamsامشب عَجَبست ای جان، گر خواب رهی یابدوان چشم کجا خُسپَد، کاو چون تو شَهی یابد؟ای عاشقِ خوش مَذهَب(۱)، زنهار مَخُسب امشبکان یارِ بهانه جو بر تو گُنَهی یابدمن بندهٔ آن عاشق کاو نَر(۲) بُوَد و صادقکز چُستی و شب خیزی از مَهْ کُلَهی یابددر خدمتِ شَهْ باشد، شب هَمرَهِ مَهْ باشد تا از مَلَأِ اَعْلی(۳) چون مَهْ سِپَهی یابد بر زُلفِ شبْ آن غازی(۴) چون دَلْو رَسَن(۵) بازیآموخت که یوسف را در قَعرِ چَهی یابدآن اُشتُرِ بیچاره نومید شُدست از جومی‌گردد در خِرمَن تا مُشتِ کَهی یابدبالِش چو نمی‌یابد از اطلسِ رویِ توباشد ز شبِ قَدْرَت شالِ سیَهی یابدزان نَعلِ تو در آتش کردند(۶) درین سوداتا هر دلِ سودایی در خود شَرَهی(۷) یابدامشب شبِ قَدْر آمد، خامُش شو و خدمت کُنتا هر دلِ اَللّهی ز اَللَّهْ وَلَهی(۸) یابداندر پیِ خورشیدش شب رو پِیِ اومیدشتا ماهِ بلندِ تو با مَهْ شَبَهی یابدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #517 دِه مَرو، دِه مرد را احمق کندعقل را بی نور و بی رونق کندقولِ پیغمبر شنو ای مُجتبیگورِ عقل آمد وطن در روستا*هر که در رُستا(۹) بُوَد روزیّ و شامتا به ماهی عقلِ او نَبْوَد تمامتا به ماهی احمقی با او بُوَداز حشیشِ(۱۰) دِه جز اینها چه دْرَوَدوآنکه ماهی باشد اندر روستاروزگاری باشدش جهل و عَما(۱۱)دِه چه باشد، شیخِ واصل ناشدهدست در تقلید و حجّت در زدهپیشِ شهرِ عقلِ کُلّی، این حواسچون خَرانِ چشمْ‌بسته در خَرآس(۱۲) * حدیث«لا تَسكُنِ الْكُفورَ فَاِنَّ ساكنَ الْكُفورِ كَساكِنِ الْقُبورِ.»« در روستا منزل مَگُزین که ساکن در روستا همچون ساکن در قبر است.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1575 مَکر می‌سازند قومی حیله‌مندتا که شَه را در فُقاعی(۱۳) در کُنند پادشاهی بس عظیمی بی کَراندر فُقاعی کَی بگنجد ای خَران؟از برایِ شاه، دامی دوختندآخر این تدبیر ازو آموختندنحس شاگردی که با استادِ خویشهمسری آغازد و آید به پیشبا کدام استاد؟ استادِ جهانپیشِ او یکسان هویدا و نهانچشمِ او یَنْظُر بِنُورِ الله شده*پرده‌هایِ جَهل را خارِق(۱۴) بُدهاز دلِ سوراخِ چون کهنه گلیمپرده‌یی بندد به پیشِ آن حکیمپرده می‌خندد بر او با صد دهانهر دهانی گشته اِشکافی(۱۵) بر آنگوید آن استاد مر شاگرد راای کم از سگ، نیستت با من وفا؟* حديث« اِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاَنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِاللهِ.»« بترسید از زیرکی مؤمن که او با نور خدا می بیند.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2548 نَفْس، اژدرهاست با صد زُور و فَن(١۶)رویِ شیخ او را زُمُرُّد دیده کَنگر تو صاحب گاو را خواهی زَبون(۱۷)چون خَران، سیخَش کُن آن سو ای حَرون(۱۸)چون به نزدیکِ ولی الله شودآن زبانِ صد گَزَش، کوته شودصد زبان و هر زبانش صد لغتزَرق(۱۹) و دستانش(۲۰) نیآید در صفتمدّعیِّ گاوِ نَفْس آمد فَصیح(۲۱)صد هزاران حُجَّت آرَد ناصحیحشهر را بفْریبَد اِلّا شاه رارَه، نتاند زد(۲۲) شهِ آگاه رانَفْس را تسبیح و مُصحَف(۲۳) در یَمین(۲۴)خنجر و شمشیر اندر آستینمصحف و سالوسِ(۲۵) او باور مَکُنخویش با او همسر و همسر مَکُن سویِ حوضت آوَرَد بهرِ وضوواندر اندازد ترا در قعرِ او مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1450 آن یکی در عَهدِ داوود نَبینزدِ هر دانا و پیشِ هر غَبی(۲۶)این دعا می‌کرد دایم، کِای خداثروتی بی رنج روزی کُن مراچون مرا، تو آفریدی کاهلی(۲۷)زخم‌خواری(۲۸)، سست‌جُنبی، مَنبَلی(۲۹)بر خَرانِ پشت‌ریشِ بی‌مُرادبارِ اسبان و استران نتوان نهادکاهلم چون آفریدی، ای مَلی(۳۰)روزی ام دِه، هم ز راهِ کاهلیکاهلم من، سایه خُسپَم در وجودخُفتم اندر سایهٔ این فَضل و جُود(۳۱)کاهلان و سایه‌خُسپان را مگرروزیی بنوشته‌یی نوعی دگر؟هر که را پایی ست، جویَد روزییهر که را پا نیست، کُن دل سوزییرِزق را می‌ران به سویِ آن حَزین(۳۲)ابر را می کَش به سویِ هر زمینچون زمین را پا نباشد، جُودِ توابر را رانَد به سویِ او دوتُو(۳۳)طفل را چون پا نباشد، مادرشآید و ریزَد وظیفه بر سَرَشروزیی خواهم بناگه بی تَعَب(۳۴)که ندارم من ز کوشش جز طلب مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1505 وین بشر هم، ز امتحان قسمت شدندآدمی شَکلَند و سه اُمَّت شُدند*یک گُرُه مُسْتَغرِقِ(۳۵) مُطلق شدندهمچو عیسی با مَلَک مُلحق شدندنقشِ آدم، لیک مَعنی جبرئیلرَسته از خشم و هوا و قال و قیلاز ریاضَت رَسته، وز زُهد(۳۶) و جهاد گوییا از آدمی او خود نَزادقِسمِ دیگر با خَران مُلحق شدندخشمِ مَحض و شهوتِ مُطلق شدندوصفِ جِبریلی در ایشان بود، رفتتَنگ بود آن خانه و آن وَصفْ زَفت(۳۷)مُرده گردد شخص، کو بی‌جان شودخَر شود چون جانِ او بی‌آن شودزآنکه جانی کآن ندارد، هست پَستاین سخن حَقّست و صوفی(۳۸) گفته است * قرآن کریم، سوره واقعه(۵۶)، آیه ۱۱-۷Quran, Sooreh Al-Waaqia(#56), Line #7-11« وَكُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً » (٧)« شما سه گروه باشيد »« فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ »(٨)« يكى اهل سعادت. اهل سعادت چه حال دارند؟»« وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ »(٩)« ديگر، اهل شقاوت. اهل شقاوت چه حال دارند؟»« وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ »(١٠)« سه ديگر، آنها كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتاده‌اند.»« أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ.»(١١)« اينان مقرّبانند.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1526 لاجَرَم اَسْفَل(۳۹) بُوَد از سافِلینتَرکِ او کُن، لا اُحِبُّ الْافِلیناو را رها کن که من افول کنندگان و زوال پذیران را دوست ندارم.قرآن کریم، سوره تین(۹۵)، آیه ۵Quran, Sooreh At-Tin(#95), Line #5« ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ.»« آنگاه او را فروتر از همه فروتران گردانيديم.»قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۹و۷۶Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #76,79« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ »(۷۶)چون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگار من. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.« إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.»(٧٩)من از روى اخلاص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1531 ماند یک قِسمِ دگر اندر جهادنیم حیوان، نیم حَیِّ(۴۰) با رَشاد(۴۱)روز و شب در جنگ و اندر کَشمَکَشکرده چالیش(۴۲) آخِرَش با اوّلشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1098 زین خران تا چند باشی نعلْ‌دزد؟گر همی دزدی، بیا و لَعل(۴۳) دزدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3110 آن مجاز است، این حقیقت ای خَراننیست مسجد جُز درونِ سَروَران‏مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1898 تو مرا جویان، مثالِ مادرانمن گُریزان از تو مانندِ خَران‏مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #512 ای خرانِ کور، این سو(۴۴) دامهاست در کمین، این سوی، خون‌آشام هاستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #48 راهِ حِس، راهِ خَران است ای سوارای خران را تو مزاحم، شرم دارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2651 این روا، و آن ناروا دانی، ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیکمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3381 پندِ موسی نشنوی، شوخی کنی؟خویشتن بر تیغِ پولادی زنی؟شرم نآید تیغ را از جانِ توآنِ توست این، ای برادر آنِ تومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2393 کانچه کاری، بِدْرَوی(۴۵) آن، آنِ توست ورنه این بیداد، بر تو شد درستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢١١٧Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2117 مرغ و ماهی داند آن ابهام راکه ستودم مُجمَل(۴۶) این خوش‌نام رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1780 چون بیآرایند روزِ حَشر(۴۷)، تختخود شفیعِ(۴۸) ما تویی آن روز سختقرآن کریم، سوره مدثر(۷۴)، آیه ۹Quran, Sooreh Al-Muddaththir(#74), Line #9« فَذَٰلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ.»« آن روز روزى سخت خواهد بود.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1526 آن یکی زیرک تر این تدبیر کرد که بگوید: اوستا چونی تو زرد؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1419 سیرتی کآن بر وجودت غالب استهم بر آن تصویر حشرت واجب استساعتی گرگی در آید در بشرساعتی یوسف‌ْرُخی همچون قمرمی‌رود از سینه‌ها در سینه‌هااز ره پنهان، صلاح و کینه‌هابلکه خود از آدمی در گاو و خرمی‌رود دانایی و علم و هنرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2636 از قَرین(۴۹) بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2677 انبیا گفتند: در دل علّتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2680 تو عدوِّ این خوشی ها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2683 این هم از تاثیر آن بیماری استزهر او در جمله جُفتان(۵۰) ساری(۵۱) ست مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1411 آنچه می‌دیدم ز تو پارینه سال(۵۲) نیست این دَم، گرچه می‌بینم وصالمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #971 آنچه در فرعون بود، آن در تو هستلیک اژدرهات، محبوسِ چَه استای دریغ این جمله احوالِ تو استتو بر آن فرعون بر خواهیش بستگر ز تو گویند وحشت زایَدَتور ز دیگر، آفسان(۵۳) بِنمایَدَتچه خرابت می‌کند نفسِ لَعین(۵۴)؟دور می‌اندازَدَت سخت این قرینآتَشَت را هیزمِ فرعون نیستورنه چون فرعون او شعله ‌زنی ست مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #966 اژدها بود و عصا شد اژدهااین بخورد آن را به توفیقِ خدامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #712 ای گرفته همچو گربه، موشِ پیرگر از آن می، شیرگیری(۵۵) شیر گیرای بخورده از خیالی جامِ هیچهمچو مستانِ حقایق بَر مَپیچمی‌فُتی این سو و آن سو مست‌وارای تو این سو، نیستَت زآن سو گذارگر بدآن سو راه یابی بعد از آنگَه بدین سو، گَه بدان سو، سَر فِشان(۵۶)جمله این سویی از آن سو گپ مزنچون نداری مرگ(۵۷)، هرزه جان مَکَنآن خَضِرجان، کز اَجَل نهراسَد اوشاید ار مخلوق را نشناسد اوکام از ذوقِ تَوَهُّم خوش کُنیدر دَمی در خیکِ(۵۸) خود، پُرَّش کُنیپس به یک سوزن، تُهی گَردی ز باداین چنین فَربه، تَنِ عاقل مَبادکوزه‌ها سازی ز برف اندر شِتا(۵۹)کی کند، چون آب بیند آن وفا؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #338 چون فدایِ بی‌وفایان می‌شویاز گُمانِ بَد، بدان سو می‌روی؟من ز سَهو و بی‌وفایی ها بَری(۶۰)سویِ من آیی، گُمانِ بَد بَری؟این گمانِ بَد بَر آنجا بَر، که تومی‌شوی در پیشِ همچون خود، دوتُوبس گرفتی یار و همراهان زَفتگر ترا پُرسم که کُو؟ گویی که: رفت مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #736 تا نگردی تو گرفتارِ اگرکه: اگر این کردَمی یا آن دگرکز اگر گفتن رسولِ با وِفاق(۶۱)منع کرد و گفت: آن هست از نِفاق*کآن منافق در اگر گفتن بِمُردوز اگر گفتن به جز حسرت نَبُرد* حدیث« اِیّاکُمْ وَ اللَّوْ فَاِنَّ اللَّوْ یَفْتَحُ عَمَلَ الشَّیْطانِ.»« باز می دارم شما را از گفتن اگر زیرا اگر گفتن کار شیطان را هموار می سازد.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #612 تو مکانی، اصلِ تو در لامکاناین دکان بر بند و بگشا آن دکان‏مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #125 بر سرِ اَغیار چون شمشیر باشهین مکن روباه‌بازی، شیر باشتا ز غیرت از تو یاران نَسکُلند(۶۲)زانکه آن خاران، عدوِّ این گُلَندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2605 تو مکن با غیرِ من این لطف و جُود این حسد را مانْد امّا آن نبودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2459 حقِّ آن قدرت که آن تیشه توراستاز کَرَم کُن این کژی ها را تو، راست‌مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۰۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2005 این نمک باقی است از میراثِ اوبا تواَند آن وارثانِ او، بجُوپیشِ تو شِسته تو را خود پیش کو؟پیش هستت، جانِ پیش‌اَندیش کو؟گر تو خود را پیش و پس داری گُمانبستهٔ جسمی و محرومی ز جانزیر و بالا، پیش و پس، وصفِ تَن استبی‌جهت، آن ذاتِ جانِ روشن استبرگُشا از نورِ پاکِ شَه، نظرتا نپنداری تو چون کوته‌نظرکه: همینی در غم و شادی و بسای عدم، کو مر عدم را پیش و پس؟روزِ باران است، می‌رَو تا به شبنَه ازین باران، از آن بارانِ رَبّ مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4759 « وسوسه‌ای که پادشاه‌زاده را پیدا شد، از سببِ اِستغنایی و کشفی که از شاهِ دل او را حاصل شده بود، و قصدِ ناشُکری و سرکشی می‌کرد، شاه را از راهِ الهام و سِرّ خبر شد، دلش درد کرد، روحِ او را زخمی زد چنانکه صورتِ شاه را خبر نبود اِلی آخِرِهِ.»چون مُسَلَّم گشت بی بَیْع و شِری(۶۳)از درونِ شاه در جانَش جِری(۶۴)قُوت می‌خوردی ز نورِ جانِ شاهماهِ جانش همچو از خورشید، ماهراتِبهٔ(۶۵) جانی ز شاهِ بی‌نَدید(۶۶)دَم به دَم در جانِ مَستَش می‌رسیدآن نَه که تَرسا(۶۷) و مُشرِک می‌خورندزآن غذایی که مَلایک می‌خورنداندرونِ خویش، اِسْتِغْنا(۶۸) بِدید*گشت طُغیانی ز اِسْتِغْنا پدیدکه نَه من هم شاه و هم شَهْ‌زاده‌ام؟چون عِنانِ(۶۹) خود بدین شَهْ داده‌ام؟چون مرا ماهی بَرآمَد با لُمع(۷۰)من چرا باشم غُباری را تَبَع(۷۱)؟آب در جویِ من است و وقتِ نازنازِ غیر از چه کَشَم من بی‌نیاز؟سَر چرا بَندَم؟ چو دَردِ سَر نَمانْد؟وقتِ رویِ زرد و چشمِ تَر نَمانْد؟چون شِکَرلب گشته‌ام عارِضْ قَمَر(۷۲)باز باید کرد دُکّان دِگَرزین مَنی چون نَفْس زاییدن گرفتصد هزاران ژاژ خاییدن(۷۳) گرفتصد بیابان زآنسویِ حرص و حَسدتا بِدآنجا چشمِ بَد هم می‌رسدبَحرِ شَهْ که مَرجع هر آب، اوستچون ندانَد آنچه اندر سیل و جُوستشاه را دل، دَرد کرد از فکرِ اوناسپاسیِّ عطایِ بِکرِ اوگفت: آخِر ای خَسِ واهی‌اَدَب(۷۴)این سزایِ دادِ من بود؟ ای عجبمن چه کردم با تو زین گنجِ نفیس؟تو چه کردی با من از خویِ خسیس؟من تو را ماهی(۷۵) نَهادم در کنارکه غروبش نیست تا روزِ شِماردر جزایِ آن عطایِ نورِ پاکتو زدی در دیدهٔ من خار و خاک؟من تو را بر چرخ گشته نَردبانتو شده در حَربِ(۷۶) من تیر و کماندَردِ غیرت آمد اندر شَه پدیدعکسِ دَردِ شاه اندر وی رسیدمرغِ دولت در عِتابَش(۷۷) بَرطَپیدپردهٔ آن گوشه گشته بَردَریدچون درونِ خود بِدید آن خوشْ‌پسراز سیه‌کاریِّ خود گَرد و اثراز وظیفهٔ‌(۷۸) لطف و نعمت کم شدهخانهٔ شادیِّ او پُر غم شدهبا خود آمد او ز مستیِّ عُقار(۷۹)زآن گُنَه گشته سرش خانهٔ خُمار(۸۰)خورده گندم، حُلّه(۸۱) زو بیرون شُده**خُلْد(۸۲) بر وِی بادیه(۸۳) و هامون شدهدید کآن شبَت وَرا بیمار کردزَهرِ آن ما و مَنی‌ها کار کردجانِ چون طاووس در گلزارِ نازهمچو جُغدی شُد به ویرانهٔ‌ مَجازهمچو آدم دور مانْد او از بهشتدر زمین می‌رانْد گاوی بهرِ کِشتاشک می‌رانْد او که ای هِندویِ زاو(۸۴)شیر را کردی اسیرِ دُمِّ گاو***کردی ای نَفْسِ بَدِ بارِدْ نَفَس(۸۵)بی‌حِفاظی(۸۶) با شَهِ فریادرَسدام بُگزیدی ز حرصِ گندمیبر تو شد هر گندمِ او کَژدُمی(۸۷)در سَرَت آمد هوایِ ما و منقید(۸۸) بین بر پایِ خود پنجاه مَننوحه می‌کرد این نَمَط(۸۹) بر جانِ خویشکه چرا گشتم ضِدِ سلطانِ خویش؟آمد او با خویش و اِسْتِغفار(۹۰) کردبا اِنابَت(۹۱) چیزِ دیگر یار کرددَرد، کآن از وحشتِ ایمان بُوَدرَحْم کُن کآن دَرد، بی‌درمان بُوَدمَر بشر را خود مَبا(۹۲) جامهٔ دُرستچون رَهید از صبر، در حین صَدر جُستمَر بشر را پنجه و ناخُن مَبادکه نه دین اندیشد آنگَه نه سَداد(۹۳)آدمی اندر بلا کُشته، بِهْ استنَفْسِ کافر نعمت است و گُمره است * قرآن کریم، سوره علق(۹۶)، آیه ۷و۶Quran, Sooreh Al-Alaq(#96), Line #6,7« كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَىٰ » (۶)« حقا كه آدمى نافرمانى مى‌كند،»« أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَىٰ.» (٧)« هرگاه كه خويشتن را بى‌نياز بيند.»** قرآن کریم، سوره اعراف(٧)، آیه ٢٢Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #22« فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۖ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ.»« و آن دو را بفريفت و به پستى افكند. چون از آن درخت خوردند شرمگاه‌هايشان آشكار شد و به پوشيدن خويش از برگهاى بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آيا شما را از آن درخت منع نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان به آشكارا دشمن شماست؟»*** حدیث« اَلْعِزُّ فی نَواصِی الْخَيْلِ وَالذُّلُّ فی اَذْنابِ الْبَقَرِ.»« عزّت در پیشانی رمهٔ اسبان است و خواری در دُم گاوان.»(۱) خوش مَذهَب: دارای روی خوش، خوش آیین، خوش رفتار(۲) نَر: مجازاً قوی، تمام قوّت و کامل(۳) مَلَأِ اَعْلی: عالم بالا، جهان فرشتگان(۴) غازی: جنگجو، مجاهد(۵) رَسَن: ریسمان(۶) نعل در آتش کردن: کسی را در عشق بیقرار کردن(۷) شَرَه: حریص، آزمند(۸) وَلَه: سرگردانی از عشق، حیرانی، افراطِ وجد(۹) رُستا: مخفّف روستا(۱۰) حشیش: گیاه خشک(۱۱) عَما: کوری(۱۲) خَرآس: آسیایی که با خر و چاروا گردانند.(۱۳) فُقاع: شرابی که از مویز، جو، یا برنج گرفته می‌شد. در فُقاع کردن: یعنی با حیله در مخمصه انداختن.(۱۴) خارِق: شکافنده، پاره کننده(۱۵) اِشکاف: شکاف، رخنه، چاک(۱۶) فَن: صنعت، هنر، حیله(۱۷) زَبون: بیچاره، عاجز، ناتوان(۱۸) حَرون: اسب و استر چموش و سرکش، مجازاً انسان نافرمان (۱۹) زَرق: دو رنگی، نقاق، حیله و تزویر(۲۰) دستان: مکر و حیله، تزویر(۲۱) فَصیح: ویژگی کسی که خوب سخن بگوید و کلامش بدون ابهام باشد. سخنور(۲۲) رَه زدن: بیراه کردن، فریب دادن(۲۳) مُصحَف: قرآن مجید(۲۴) یَمین: دست راست، در اینجا مطلق دست مورد نظر است.(۲۵) سالوس: فریب دهنده، مکّار، حیله گر(۲۶) غَبی: گول، احمق(۲۷) کاهل: تنبل، سست، ناتوان(۲۸) زخم‌خوار: زخم خورده، صدمه دیده(۲۹) مَنبَل: کاهل و تنبل، بیکار(۳۰) مَلی: مخفف ملیء، به معنی توانگر، بی نیاز و غنی(۳۱) جُود: کَرَم، بخشش، عطا(۳۲) حَزین: اندوهگین، غمگین(۳۳) دوتُو: دولایه، متراکم، مضاعف(۳۴) تَعَب: رنج و محنت، زحمت و سختی و ماندگی(۳۵) مُسْتَغرِق: غرق شونده، فرورونده(۳۶) زُهد: پرهیزکاری، پارسایی.(۳۷) زَفت: درشت، فربه، ستبر(۳۸) صوفی: پیرو طریقۀ تصوف، درویش، سالک، عارف(۳۹) اَسْفَل: پایین تر، پست تر(۴۰) حَیّ: زنده(۴۱) رَشاد: به راه راست رفتن، رستگاری(۴۲) چالیش: چالش، جنگ و کشمکش(۴۳) لَعل: نوعی سنگ قیمتی به رنگ سرخ، مانند یاقوت(۴۴) این سو: منظور دنیاست(۴۵) درودن: درو كردن(۴۶) مُجمَل: به طور اجمالی، مختصر، کوتاه(۴۷) روزِ حَشر: روز قیامت(۴۸) شفیع: شفاعت کننده، فریادرس(۴۹) قَرین: همنشین(۵۰) جُفتان: جمع جُفت به معنی زوج، قرین، همنشین(۵۱) ساری: سرایت‌کننده(۵۲) پارینه سال: سال گذشته(۵۳) آفسان: افسانه، داستان(۵۴) لَعین: نفرین شده، ملعون(۵۵) شیرگیر: دلاور، کسی که شیر شکار می کند. (۵۶) سَرفِشاندن: سَرافشاندن، جنبانیدن سر از ناز و کرشمه و یا از کبر و غرور. اینجا به معنی توجه کردن است.(۵۷) مرگ: در اینجا به معنی اسیر کردن نفس اماره و فنای اَنانیّت و خودبینی است که عرفا آن را مرگ اختیاری گویند.(۵۸) خیک: شکم برجسته(۵۹) شِتا: زمستان(۶۰) بَری: بی گناه، پاک از گناه(۶۱) وفاق: سازگاری، همراهی(۶۲) سکُلیدن: پاره کردن، بریدن(۶۳) بَیْع و شِری: خرید و فروش، در اینجا به معنی بی واسطه است.(۶۴) جِری: مخفف و ممال اجراء، به معنی مستمری و مقرّری است.(۶۵) راتبه: وظیفه، مستمری، جیره، در اینجا رزق معنوی و روحانیی که مستمراً برسد.(۶۶) ندید: همتا، نظیر(۶۷) تَرسا: در اینجا یعنی کافر(۶۸) اِستغنا: توانگری، بی نیازی(۶۹) عِنان: افسار، لگام، دهانه اسب(۷۰) لُمع: جمعِ لُمعَه، به معنی روشنی ها، درخشش ها و پرتوها(۷۱) تَبَع: پیرو، تابع(۷۲) عارِضْ قَمَر: آن که رخساره ای همچو ماه دارد، زیبا رخسار(۷۳) ژاژ خاییدن: یاوه گویی کردن، بیهوده گویی کردن(۷۴) واهی‌ادب: نافرهیخته، گستاخ(۷۵) ماه: در اینجا کنایه از ایمان و اعمال صالحه است.(۷۶) حَرب: جنگ، پیکار(۷۷) عِتاب: خشم گرفتن، درشتی کردن(۷۸) وظیفه: جیره روزانه، مستمری(۷۹) عُقار: شراب(۸۰) خُمار: کلافگی و سردردی که بر اثر زوال حالت مستی پیش آید.(۸۱) حُلّه: جامه، پارچه لطیف(۸۲) خُلْد: بهشت(۸۳) بادیه: بیابان(۸۴) زاو: ماهر، چابک دست، نیرومند(۸۵) بارِدْ نَفَس: آن که نَفَسی سرد دارد.(۸۶) بی‌حفاظی: گستاخی، بی شرمی(۸۷) کَژدُم: عقرب(۸۸) قید: زنجیر، بند(۸۹) نَمَط: طریقه، روش(۹۰) اِسْتِغفار: طلب مغفرت کردن، آمرزش خواستن(۹۱) اِنابَت: توبه کردن و بازگشتن به سوی خداوند(۹۲) مَبا: مباد(۹۳) سَداد: راستی و درستی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 599, Divan e Shamsامشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابدوان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابدای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشبکان یار بهانه جو بر تو گنهی یابدمن بنده آن عاشق کاو نر بود و صادقکز چستی و شب خیزی از مه کلهی یابددر خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملأِ اعلی چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازیآموخت که یوسف را در قعر چهی یابدآن اشتر بیچاره نومید شدست از جومی‌گردد در خرمن تا مشت کهی یابدبالش چو نمی‌یابد از اطلس روی توباشد ز شب قدرت شال سیهی یابدزان نعل تو در آتش کردند درین سوداتا هر دل سودایی در خود شرهی یابدامشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کنتا هر دل اللهی ز الله ولهی یابداندر پی خورشیدش شب رو پی اومیدشتا ماه بلند تو با مه شبهی یابدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #517 ده مرو ده مرد را احمق کندعقل را بی نور و بی رونق کندقول پیغمبر شنو ای مجتبیگور عقل آمد وطن در روستا*هر که در رستا بود روزی و شامتا به ماهی عقل او نبود تمامتا به ماهی احمقی با او بوداز حشیش ده جز اینها چه درودوآنکه ماهی باشد اندر روستاروزگاری باشدش جهل و عماده چه باشد شیخ واصل ناشدهدست در تقلید و حجت در زدهپیش شهر عقل کلی این حواسچون خران چشم‌بسته در خرآس* حدیث«لا تَسكُنِ الْكُفورَ فَاِنَّ ساكنَ الْكُفورِ كَساكِنِ الْقُبورِ.»« در روستا منزل مَگُزین که ساکن در روستا همچون ساکن در قبر است.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1575 مکر می‌سازند قومی حیله‌مندتا که شه را در فقاعی در کنند پادشاهی بس عظیمی بی کراندر فقاعی کی بگنجد ای خراناز برای شاه دامی دوختندآخر این تدبیر ازو آموختندنحس شاگردی که با استاد خویشهمسری آغازد و آید به پیشبا کدام استاد استاد جهانپیش او یکسان هویدا و نهانچشم او ینظر بنور الله شده*پرده‌های جهل را خارق بدهاز دل سوراخ چون کهنه گلیمپرده‌یی بندد به پیش آن حکیمپرده می‌خندد بر او با صد دهانهر دهانی گشته اشکافی بر آنگوید آن استاد مر شاگرد راای کم از سگ نیستت با من وفا* حديث« اِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاَنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِاللهِ.»« بترسید از زیرکی مؤمن که او با نور خدا می بیند.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2548 نفس اژدرهاست با صد زور و فنروی شیخ او را زمرد دیده کنگر تو صاحب گاو را خواهی زبونچون خران سیخش کن آن سو ای حرونچون به نزدیک ولی الله شودآن زبان صد گزش کوته شودصد زبان و هر زبانش صد لغتزرق و دستانش نیاید در صفتمدعی گاو نفس آمد فصیحصد هزاران حجت آرد ناصحیحشهر را بفریبد الا شاه راره نتاند زد شه آگاه رانفس را تسبیح و مصحف در یمینخنجر و شمشیر اندر آستینمصحف و سالوس او باور مکنخویش با او همسر و همسر مکن سوی حوضت آورد بهر وضوواندر اندازد تو را در قعر او مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1450 آن یکی در عهد داوود نبینزد هر دانا و پیش هر غبیاین دعا می‌کرد دایم کای خداثروتی بی رنج روزی کن مراچون مرا تو آفریدی کاهلیزخم‌خواری سست‌جنبی منبلیبر خران پشت‌ریش بی‌مرادبار اسبان و استران نتوان نهادکاهلم چون آفریدی ای ملیروزی ام ده هم ز راه کاهلیکاهلم من سایه خسپم در وجودخفتم اندر سایه این فضل و جودکاهلان و سایه‌خسپان را مگرروزیی بنوشته‌یی نوعی دگرهر که را پایی ست جوید روزییهر که را پا نیست کن دل سوزییرزق را می‌ران به سوی آن حزینابر را می کش به سوی هر زمینچون زمین را پا نباشد جود توابر را راند به سوی او دوتوطفل را چون پا نباشد، مادرشآید و ریزد وظیفه بر سرشروزیی خواهم بناگه بی تعبکه ندارم من ز کوشش جز طلب مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1505 وین بشر هم ز امتحان قسمت شدندآدمی شکلند و سه امت شدند*یک گره مستغرق مطلق شدندهمچو عیسی با ملک ملحق شدندنقش آدم لیک معنی جبرئیلرسته از خشم و هوا و قال و قیلاز ریاضت رسته وز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزادقسم دیگر با خران ملحق شدندخشم محض و شهوت مطلق شدندوصف جبریلی در ایشان بود، رفتتنگ بود آن خانه و آن وصف زفتمرده گردد شخص کو بی‌جان شودخر شود چون جان او بی‌آن شودزآنکه جانی کان ندارد هست پستاین سخن حقست و صوفی گفته است * قرآن کریم، سوره واقعه(۵۶)، آیه ۱۱-۷Quran, Sooreh Al-Waaqia(#56), Line #7-11« وَكُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً » (٧)« شما سه گروه باشيد »« فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ »(٨)« يكى اهل سعادت. اهل سعادت چه حال دارند؟»« وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ »(٩)« ديگر، اهل شقاوت. اهل شقاوت چه حال دارند؟»« وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ »(١٠)« سه ديگر، آنها كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتاده‌اند.»« أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ.»(١١)« اينان مقرّبانند.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1526 لاجرم اسفل بود از سافلینترک او کن لا احب الافلیناو را رها کن که من افول کنندگان و زوال پذیران را دوست ندارم.قرآن کریم، سوره تین(۹۵)، آیه ۵Quran, Sooreh At-Tin(#95), Line #5« ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ.»« آنگاه او را فروتر از همه فروتران گردانيديم.»قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۹و۷۶Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #76,79« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ »(۷۶)چون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگار من. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.« إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.»(٧٩)من از روى اخلاص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1531 ماند یک قسم دگر اندر جهادنیم حیوان نیم حی با رشادروز و شب در جنگ و اندر کشمکشکرده چالیش آخرش با اولشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1098 زین خران تا چند باشی نعل‌دزدگر همی دزدی بیا و لعل دزدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3110 آن مجاز است این حقیقت ای خراننیست مسجد جز درون سروران‏مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1898 تو مرا جویان مثال مادرانمن گریزان از تو مانند خران‏مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #512 ای خران کور این سو دامهاست در کمین این سوی خون‌آشام هاستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #48 راه حس راه خران است ای سوارای خران را تو مزاحم شرم دارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2651 این روا و آن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیکمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3381 پند موسی نشنوی شوخی کنیخویشتن بر تیغ پولادی زنیشرم ناید تیغ را از جان توآن توست این ای برادر آن تومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2393 کانچه کاری بدروی آن آنِ توست ورنه این بیداد بر تو شد درستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢١١٧Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2117 مرغ و ماهی داند آن ابهام راکه ستودم مجمل این خوش‌نام رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1780 چون بیارایند روز حشر تختخود شفیع ما تویی آن روز سختقرآن کریم، سوره مدثر(۷۴)، آیه ۹Quran, Sooreh Al-Muddaththir(#74), Line #9« فَذَٰلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ.»« آن روز روزى سخت خواهد بود.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1526 آن یکی زیرک تر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1419 سیرتی کان بر وجودت غالب استهم بر آن تصویر حشرت واجب استساعتی گرگی در آید در بشرساعتی یوسف‌رخی همچون قمرمی‌رود از سینه‌ها در سینه‌هااز ره پنهان، صلاح و کینه‌هابلکه خود از آدمی در گاو و خرمی‌رود دانایی و علم و هنرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2636 از قرین بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2677 انبیا گفتند در دل علتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2680 تو عدو این خوشی ها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2683 این هم از تاثیر آن بیماری استزهر او در جمله جفتان ساری ست مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1411 آنچه می‌دیدم ز تو پارینه سالنیست این دم گرچه می‌بینم وصالمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #971 آنچه در فرعون بود آن در تو هستلیک اژدرهات محبوس چه استای دریغ این جمله احوال تو استتو بر آن فرعون بر خواهیش بستگر ز تو گویند وحشت زایدتور ز دیگر آفسان بنمایدتچه خرابت می‌کند نفس لعیندور می‌اندازدت سخت این قرینآتشت را هیزم فرعون نیستورنه چون فرعون او شعله ‌زنی ست مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #966 اژدها بود و عصا شد اژدهااین بخورد آن را به توفیق خدامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #712 ای گرفته همچو گربه موش پیرگر از آن می شیرگیری شیر گیرای بخورده از خیالی جام هیچهمچو مستان حقایق بر مپیچمی‌فتی این سو و آن سو مست‌وارای تو این سو نیستت زآن سو گذارگر بدآن سو راه یابی بعد از آنگه بدین سو گه بدان سو سر فشانجمله این سویی از آن سو گپ مزنچون نداری مرگ هرزه جان مکنآن خضرجان کز اجل نهراسد اوشاید ار مخلوق را نشناسد اوکام از ذوق توهم خوش کنیدر دمی در خیک خود پرش کنیپس به یک سوزن تهی گَردی ز باداین چنین فربه تن عاقل مبادکوزه‌ها سازی ز برف اندر شتاکی کند چون آب بیند آن وفامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #338 چون فدای بی‌وفایان می‌شویاز گمان بد بدان سو می‌رویمن ز سهو و بی‌وفایی ها بریسوی من آیی گمان بد بریاین گمان بد بر آنجا بر که تومی‌شوی در پیش همچون خود دوتوبس گرفتی یار و همراهان زفتگر تو را پرسم که کو گویی که رفت مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #736 تا نگردی تو گرفتار اگرکه اگر این کردمی یا آن دگرکز اگر گفتن رسولِ با وفاقمنع کرد و گفت آن هست از نفاق*کآن منافق در اگر گفتن بمردوز اگر گفتن به جز حسرت نبرد* حدیث« اِیّاکُمْ وَ اللَّوْ فَاِنَّ اللَّوْ یَفْتَحُ عَمَلَ الشَّیْطانِ.»« باز می دارم شما را از گفتن اگر زیرا اگر گفتن کار شیطان را هموار می سازد.»مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #612 تو مکانی اصل تو در لامکاناین دکان بر بند و بگشا آن دکان‏مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #125 بر سر اغیار چون شمشیر باشهین مکن روباه‌بازی شیر باشتا ز غیرت از تو یاران نسکلندزانکه آن خاران عدو این گلندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2605 تو مکن با غیر من این لطف و جود این حسد را ماند اما آن نبودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2459 حق آن قدرت که آن تیشه توراستاز کرم کن این کژی ها را تو راست‌مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۰۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2005 این نمک باقی است از میراث اوبا تواند آن وارثان او بجوپیش تو شسته تو را خود پیش کوپیش هستت جان پیش‌اندیش کوگر تو خود را پیش و پس داری گمانبسته جسمی و محرومی ز جانزیر و بالا پیش و پس وصف تن استبی‌جهت آن ذات جان روشن استبرگشا از نور پاک شه نظرتا نپنداری تو چون کوته‌نظرکه همینی در غم و شادی و بسای عدم کو مر عدم را پیش و پسروز باران است می‌رو تا به شبنه ازین باران از آن باران رب مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #4759 « وسوسه‌ای که پادشاه‌زاده را پیدا شد، از سببِ اِستغنایی و کشفی که از شاهِ دل او را حاصل شده بود، و قصدِ ناشُکری و سرکشی می‌کرد، شاه را از راهِ الهام و سِرّ خبر شد، دلش درد کرد، روحِ او را زخمی زد چنانکه صورتِ شاه را خبر نبود اِلی آخِرِهِ.»چون مسلم گشت بی بیع و شریاز درون شاه در جانش جریقوت می‌خوردی ز نور جان شاهماه جانش همچو از خورشید ماهراتبه جانی ز شاه بی‌ندیددم به دم در جان مستش می‌رسیدآن نه که ترسا و مشرک می‌خورندزآن غذایی که ملایک می‌خورنداندرون خویش استغنا بدید*گشت طغیانی ز استغنا پدیدکه نه من هم شاه و هم شه‌زاده‌امچون عنان خود بدین شه داده‌امچون مرا ماهی برآمد با لمعمن چرا باشم غباری را تبعآب در جوی من است و وقت نازناز غیر از چه کشم من بی‌نیازسر چرا بندم چو درد سر نماندوقت روی زرد و چشم تر نماندچون شکرلب گشته‌ام عارض قمرباز باید کرد دکان دگرزین منی چون نفس زاییدن گرفتصد هزاران ژاژ خاییدن گرفتصد بیابان زآنسوی حرص و حسدتا بدآنجا چشم بد هم می‌رسدبحر شه که مرجع هر آب اوستچون نداند آنچه اندر سیل و جوستشاه را دل درد کرد از فکر اوناسپاسی عطای بکر اوگفت آخر ای خس واهی‌ادباین سزای داد من بود ای عجبمن چه کردم با تو زین گنج نفیستو چه کردی با من از خوی خسیسمن تو را ماهی نهادم در کنارکه غروبش نیست تا روز شماردر جزای آن عطای نور پاکتو زدی در دیده من خار و خاکمن تو را بر چرخ گشته نردبانتو شده در حرب من تیر و کماندرد غیرت آمد اندر شه پدیدعکس درد شاه اندر وی رسیدمرغ دولت در عتابش برطپیدپرده آن گوشه گشته بردریدچون درون خود بدید آن خوش‌پسراز سیه‌کاری خود گرد و اثراز وظیفه لطف و نعمت کم شدهخانه شادی او پر غم شدهبا خود آمد او ز مستی عقارزآن گنه گشته سرش خانه خمارخورده گندم حله زو بیرون شده**خلد بر وی بادیه و هامون شدهدید کان شبت ورا بیمار کردزهر آن ما و منی‌ها کار کردجان چون طاووس در گلزارِ نازهمچو جغدی شد به ویرانه‌ مجازهمچو آدم دور ماند او از بهشتدر زمین می‌راند گاوی بهر کشتاشک می‌راند او که ای هندوی زاوشیر را کردی اسیر دم گاو***کردی ای نفس بد بارد نفسبی‌حفاظی با شه فریادرسدام بگزیدی ز حرص گندمیبر تو شد هر گندم او کژدمیدر سرت آمد هوای ما و منقید بین بر پای خود پنجاه مننوحه می‌کرد این نمط بر جان خویشکه چرا گشتم ضد سلطان خویشآمد او با خویش و استغفار کردبا انابت چیز دیگر یار کرددرد کان از وحشت ایمان بودرحم کن کان درد بی‌درمان بودمر بشر را خود مبا جامه درستچون رَهید از صبر در حین صدر جستمر بشر را پنجه و ناخن مبادکه نه دین اندیشد آنگه نه سدادآدمی اندر بلا کشته به استنفس کافر نعمت است و گمره است * قرآن کریم، سوره علق(۹۶)، آیه ۷و۶Quran, Sooreh Al-Alaq(#96), Line #6,7« كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَىٰ » (۶)« حقا كه آدمى نافرمانى مى‌كند،»« أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَىٰ.» (٧)« هرگاه كه خويشتن را بى‌نياز بيند.»** قرآن کریم، سوره اعراف(٧)، آیه ٢٢Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #22« فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۖ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ.»« و آن دو را بفريفت و به پستى افكند. چون از آن درخت خوردند شرمگاه‌هايشان آشكار شد و به پوشيدن خويش از برگهاى بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آيا شما را از آن درخت منع نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان به آشكارا دشمن شماست؟»*** حدیث« اَلْعِزُّ فی نَواصِی الْخَيْلِ وَالذُّلُّ فی اَذْنابِ الْبَقَرِ.»« عزّت در پیشانی رمهٔ اسبان است و خواری در دُم گاوان.»

1682 قسمت