Religion Spirituality عمومی
[search 0]
×
بهترین پادکست های Religion Spirituality که توانستیم پیدا کنیم (به روزشده اوت 2020)
بهترین پادکست های Religion Spirituality که توانستیم پیدا کنیم
به روزشده اوت 2020
امروز به میلیون‌ها کاربر Player FM ملحق شوید تا اخبار و بینش هایی که دوست دارید بگیرید حتی اگر آفلاین هستید. هوشمندانه تر به پادکست ها گوش کنید با برنامه ی پادکستی که سازش نمی کند. برویم برای پخش!
به بهترین برنامه ی پادکست جهان ملحق شوید تا نمایش های مورد علاقه ی خود را در برنامه های اندروید و iOS آنلاین مدیریت کنید و آفلاین پخش کنید. خیلی راحت و کاملا رایگان!
More
show episodes
 
Loading …
show series
 
به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا غزل کامل: به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن …
 
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم غزل کامل: قیامت می‌کند حسرت مپرس از طبع نا شادم که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن مگر از سرمه دریابی شکست رنگ فریادم حضور نیستی افسون شرکت بر نمی‌دارد دو عالم با فراموشی بدل‌ کن تا کنی یادم گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود …
 
به انگشت عصا هر دم اشارت می‌کند پیری که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: جاوید فرهاد بکوشش: احمد فهیم هنرور RumiBalkhi.Com
 
آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین غزل کامل: گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین می‌کشد خشکی کف اهل کرم در آستین در قمار زندگی یا رب چه باید باختن چون حبابم از نفس نقد عدم در آستین برگ و ساز بی‌بری غیر از ندامت هیچ‌ نیست سرو چندین دست می‌سابد بهم در آستین ناله ‌گر بر لوح هستی خط‌ کشد دشوار نیست خامه‌ام زپن دست دارد صد رق…
 
سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي عالم همه يار است بپاي چه کس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
مپسند که امرزو من گمشده فرصت در کشمکش وعده فرداي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده فرصت در…
 
از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاشق به …
 
کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که…
 
کو لغزش پایی‌ که به ناموس وفایت بار دو جهان‌ گیرم و بر دوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوی‌ گل از هوش خود افتم یعنی دو سه‌ گام آنسوی آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست مپسندکه در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده‌ام اما چه خیالست کز یاد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازی ای‌ کاش شوم حرفی‌ و در گوش خود افتم کو لغزش پا…
 
کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بک…
 
چون سيل درين دشت و درم نيست تسلی يارب روم از خويش بدرياي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده…
 
چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان شکوه ن…
 
طاوس ز نقش پر خود دام بدوش است بيدل چه عجب گر زهنر در قفس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است ای‌ کاش درین‌ کوچه به چنگ عسس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاش…
 
اگر سوزد نفس از شور محشر باج ميگيرد خموشي های اين ني در گره دارد نيستان را غزل کامل عبث تعليم آگاهي مکن افسرده طبعان را که بينائي چو چشم از سرمه ممکن نيست مژگان را بغير از بادپيمائي چه دارد پنجه منعم زوصل زر همان يک حسرت آغوش است ميزانرا بهر جا عافيت رو داد نادان در تلاش افتد دويدن ريشه گلهاي آزاديست طفلان را حسد را ريشه نتوان يافت جز در طينت ظالم …
 
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است غزل کامل چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان …
 
چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده …
 
بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بکنار …
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
خوش خرامان اگر انديشه جولان کردندگردش رنگ مرا جنبش دامان کردنددام من در گره حلقه افلاک نبودچون نگاهم قفس از ديده حيران کردندبسراغم نتوان جز مژه بر هم چيدنداشتم مشت غباري که پريشان کردندبچه اميد درين دشت توان آسودنوحشتي بود که تسليم غزالان کردندزين چمن حاصل عشاق همين بسکه چو رنگچيني از خود شکني زينت دامان کردندبيقراران ادب پرور صحراي جنونسيلها در گر…
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
ميروم از خويش و حسرت گرم اشک افشاندن استدر رهت ما را چو مژگان گريه گرد دامن استما ضعيفانرا اسيري ساز پرواز است و بسرشته پاي طلب بال اميد سوزن استبا زمين چون سايه همواريم و از خود ميرويمحيرت آئينه ما هم تسلي دشمن استپيچ و تاب زلف دارد راه باريک سلوکشانه سان ما را بمژگان قطع اين ره کردن استاز امل جمعيت دل وقف غارت کرده ايمريشه گر افسون نخواند دانه ما…
 
هوس مشتاق رسوائي مکن سود اي پنهان رابروي خنده مردم مکش چاک گريبان رابه برق ناله آتش در بهار رنگ و بو افگنچو شبنم آبروئي نيست اينجا چشم گريان رابرين محفل نظر واکردنم چون شمع ميسوزدتبسم در نمک خواباند اين زخم نمايان راکفي افشانده ام چون صبح ليک از ننگ بيکاريبوحشت دسته مي بندم شکست رنگ امکان رابعرض ناز معشوقي کشيد از گريه کار منسرشک آخر سرانگشت حنائي …
 
همچو عنقا بي نياز عرض ايجاديم مايعني آنسوي جهان يکعالم آباديم ماکس درين محفل حريف امتياز ما نشدپرفشاني هاي بي رنگ پريزاديم مااشک يا سيم اي اثر از حال ما غافل مباشبا دو عالم ناله خون گشته همزاديم ماشخص نسيان شکوه سنج غفلت احباب نيستتا فراموش بخاطرهاست در ياديم مانسبت محويت از ما قطع کردن مشکل استحسن تا آئينه دارد حيرت آباديم مامحرم کيفيت ما حيرت تشو…
 
تا در آئينه دل راه نفس وا باشدکلفت هر دو جهان در گره ما باشدصبح شبنم ثمر باغچه نيرنگيمخنده و گريه ما از همه اعضا باشدگامها بسکه تر از موج سرابست اينجانيست بي خشکي لب گر همه دريا باشدجلوه مفت است تو در حق نگه ظلم مکنوهم گو در غم انديشه فردا باشدزين گلستان مگذر بيخبر از کاوش رنگشايد اين پرده نقاب چمن آرا باشدپشت و روئي نتوان بست بر آئينه دلگل اين باغ…
 
خوش خرامان اگر انديشه جولان کردندگردش رنگ مرا جنبش دامان کردنددام من در گره حلقه افلاک نبودچون نگاهم قفس از ديده حيران کردندبسراغم نتوان جز مژه بر هم چيدنداشتم مشت غباري که پريشان کردندبچه اميد درين دشت توان آسودنوحشتي بود که تسليم غزالان کردندزين چمن حاصل عشاق همين بسکه چو رنگچيني از خود شکني زينت دامان کردندبيقراران ادب پرور صحراي جنونسيلها در گر…
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
همچو عنقا بي نياز عرض ايجاديم مايعني آنسوي جهان يکعالم آباديم ماکس درين محفل حريف امتياز ما نشدپرفشاني هاي بي رنگ پريزاديم مااشک يا سيم اي اثر از حال ما غافل مباشبا دو عالم ناله خون گشته همزاديم ماشخص نسيان شکوه سنج غفلت احباب نيستتا فراموش بخاطرهاست در ياديم مانسبت محويت از ما قطع کردن مشکل استحسن تا آئينه دارد حيرت آباديم مامحرم کيفيت ما حيرت تشو…
 
خوش خرامان اگر انديشه جولان کردندگردش رنگ مرا جنبش دامان کردنددام من در گره حلقه افلاک نبودچون نگاهم قفس از ديده حيران کردندبسراغم نتوان جز مژه بر هم چيدنداشتم مشت غباري که پريشان کردندبچه اميد درين دشت توان آسودنوحشتي بود که تسليم غزالان کردندزين چمن حاصل عشاق همين بسکه چو رنگچيني از خود شکني زينت دامان کردندبيقراران ادب پرور صحراي جنونسيلها در گر…
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login