Poetry عمومی
[search 0]
×
بهترین پادکست های Poetry که توانستیم پیدا کنیم (به روزشده اوت 2020)
بهترین پادکست های Poetry که توانستیم پیدا کنیم
به روزشده اوت 2020
امروز به میلیون‌ها کاربر Player FM ملحق شوید تا اخبار و بینش هایی که دوست دارید بگیرید حتی اگر آفلاین هستید. هوشمندانه تر به پادکست ها گوش کنید با برنامه ی پادکستی که سازش نمی کند. برویم برای پخش!
به بهترین برنامه ی پادکست جهان ملحق شوید تا نمایش های مورد علاقه ی خود را در برنامه های اندروید و iOS آنلاین مدیریت کنید و آفلاین پخش کنید. خیلی راحت و کاملا رایگان!
More
show episodes
 
Loading …
show series
 
به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا غزل کامل: به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن …
 
مخمس احمد محمود امپراطور بر غزل حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل رح درد و فـــــــــــــــــــراق یار بما یادگار ماند داغش به ضیمــــــــــــران دلم آشکار ماند بر ما میان سینـــــــــــــــــه دلِ بیقرار ماند دلــــــــدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند با ما نشـــــــــــان برگ گلی زان بهار ماند *** از صبــــــــــــح رحمت و ز تجلی دمیده ایم سیـ…
 
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم غزل کامل: قیامت می‌کند حسرت مپرس از طبع نا شادم که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن مگر از سرمه دریابی شکست رنگ فریادم حضور نیستی افسون شرکت بر نمی‌دارد دو عالم با فراموشی بدل‌ کن تا کنی یادم گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود …
 
چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنم رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراد دل اگر پیدا شود دیر و حرم‌گم می‌کنم ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ زیر این پرچم چو شمع آخر علم‌ گم می‌کنم تشنه‌کام حرص می‌میرد قناعت تا ابد یک عرق‌ گر از جبین شرم نم‌ گم می‌کنم دعوی خضر طریقت بودنم آواره‌کرد اندکی‌ گر کم شود این راه‌کم …
 
باز دل خموش من از چه هوای تو مند باز دل چو آتشم میل خطا تو کند بار دیگر صدا زدی بار دیگر من آمدم معجزه دیگر ببین بازتو صدای تو کند پادشه خیال من بار دیگر تو آمدی از چه غرور نا بجا، باز گدای تو کند من به وفای کاذبت دل به خطا نبسته ام مهر دیگر نمیکند آنچه جفای تو کند باز به بارگاه دل تکیه زدی که بنگری کافر بت پرست تو سجده به پای تو کند دکلمه: عبدالله…
 
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب باشد اندر پرده بازیه…
 
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالی جنا…
 
عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی‌کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل‌های گران مبارک باد چند پ…
 
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد شاعر: حضرت حا…
 
به انگشت عصا هر دم اشارت می‌کند پیری که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: جاوید فرهاد بکوشش: احمد فهیم هنرور RumiBalkhi.Com
 
آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین غزل کامل: گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین می‌کشد خشکی کف اهل کرم در آستین در قمار زندگی یا رب چه باید باختن چون حبابم از نفس نقد عدم در آستین برگ و ساز بی‌بری غیر از ندامت هیچ‌ نیست سرو چندین دست می‌سابد بهم در آستین ناله ‌گر بر لوح هستی خط‌ کشد دشوار نیست خامه‌ام زپن دست دارد صد رق…
 
سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي عالم همه يار است بپاي چه کس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
مپسند که امرزو من گمشده فرصت در کشمکش وعده فرداي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده فرصت در…
 
از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاشق به …
 
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسي آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسليم من و خشت در ميکده ها مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت نااميدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت نه من ا…
 
کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که…
 
کو لغزش پایی‌ که به ناموس وفایت بار دو جهان‌ گیرم و بر دوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوی‌ گل از هوش خود افتم یعنی دو سه‌ گام آنسوی آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست مپسندکه در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده‌ام اما چه خیالست کز یاد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازی ای‌ کاش شوم حرفی‌ و در گوش خود افتم کو لغزش پا…
 
کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بک…
 
چون سيل درين دشت و درم نيست تسلی يارب روم از خويش بدرياي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده…
 
چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان شکوه ن…
 
طاوس ز نقش پر خود دام بدوش است بيدل چه عجب گر زهنر در قفس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است ای‌ کاش درین‌ کوچه به چنگ عسس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاش…
 
اگر سوزد نفس از شور محشر باج ميگيرد خموشي های اين ني در گره دارد نيستان را غزل کامل عبث تعليم آگاهي مکن افسرده طبعان را که بينائي چو چشم از سرمه ممکن نيست مژگان را بغير از بادپيمائي چه دارد پنجه منعم زوصل زر همان يک حسرت آغوش است ميزانرا بهر جا عافيت رو داد نادان در تلاش افتد دويدن ريشه گلهاي آزاديست طفلان را حسد را ريشه نتوان يافت جز در طينت ظالم …
 
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است غزل کامل چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان …
 
چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده …
 
بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بکنار …
 
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها چه شـادي ها خورد بر هم چه بازی ها شـود رسـوا یکی خندد ز آبادی، یکی گرید ز بربادی یکی از جان کند شـادی، یکی از دل کند غوغا چه کاذب ها شـود صادق، چه صادق ها شـود کاذب چه عابد ها شـود فاسـق، چه فاسـق ها شـود ملا چه زشـتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شـود شیرین چه بالا ها رود پائین، چه سـفلی ها شـود علیا عجب صبری خدا دار…
 
مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم ديده سير است مرا جان دلير است مرا زهره شير است مرا زهره تابنده شدم گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي رفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه اي رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه اي در طرب آغشته نه اي پيش رخ زنده کنش کشته و ا…
 
دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا سرمست و خ…
 
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو هم سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش شاعر: فروغ فرخزاد صدا: نیکی کریمی
 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای …
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login