show episodes
 
Loading …
show series
 
بيرون اين بيابان پر ميزند غباري اي محرمان ببينيد اميد ما نباشد غزل کامل تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد بايد ميان ياران ما و شما نباشد بر ما خطا گرفتن از کيش شرم دور است کس عيب کس نه بيند تا بيحيا نباشد با هر که هر چه گوئي سنجيده بايدت گفت تا کفه وقارت پا در هوا نباشد ابرام بي نيازان ذلت کش غرض نيست گر در طلب بميرد همت گدا نباشد از سفله آنچه زايد تعظيم …
 
بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا غزل کامل باوج کبريا کز پهلوي عجز است راه آنجا سرموئي گر اينجا خم شوي بشکن کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخي برنميدارد چو شبنم سر بمهر اشک ميبالد نگاه آنجا بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا مقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن بهم مي آورد چشم تو مژگ…
 
بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماست معنی به خط ز جاده شق قلم رسد غزل کامل جایی‌ که شکوه‌ها به صف زیر و بم رسد حلوای آشتی است دو لب‌گر به هم رسد پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز زان سفله شرم‌کن‌ که به جاه وحشم رسد تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است خط بی‌نسق شود چو به اوراق نم رسد ساغرکش و، عیارکمال دماغ‌گیر تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد ناایمنی به عالم دل نار…
 
بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد پیش‌آ قدمی چند که در پای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که امرو…
 
ای‌ زندگی به حسرت وصل اضطراب چیست بنشین دمی‌ که قاصد ما از عدم رسد غزل کامل جایی‌ که شکوه‌ها به صف زیر و بم رسد حلوای آشتی است دو لب‌گر به هم رسد پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز زان سفله شرم‌کن‌ که به جاه وحشم رسد تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است خط بی‌نسق شود چو به اوراق نم رسد ساغرکش و، عیارکمال دماغ‌گیر تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد ناایمنی به عالم…
 
دیده‌ها باز است اما خواب می‌بینیم و بس تا مژه بر هم نیابد هیچکس بیدار نیست غزل کامل: دیده حیرت نگاهان را به مژگان ‌کار نیست خانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیست انقیاد دور گردون برنتابد همتم همچو مرکز حلقهٔ‌گوشم خط پرگار نیست ناتوانی سرمه در کار ضعیفان می‌کند رنگ ‌گل را درشکست خود لب اظهار نیست می‌کشد بی‌مغز، رنج از دستگاه اعتبار جز خم و پیچ از بزرگی…
 
غفلت عالم فزود از سرگذشت رفتگان هرکجا افسانه باشد هیچ‌کس بیدار نیست غزل کامل بی‌ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست غیرضبط خود شکست موج را معمارنیست هرکس‌اینجاسودخوددر چشم‌پوشی‌دیده است خودفروشان‌، عبرتی‌، آیینه در بازار نیست حرص‌خلقی رادرین‌محفل به‌مخموری‌گداخت غیر چشم سیر، جام هیچکس سرشار نیست حسن و عشق آیینهٔ شهرت‌گرفت از اتفاق تا نباشد از دو سر محک…
 
تدبیر، علاج مرض ذاتی ‌کس نیست از شیشه شدن سنگ همان توبه ‌شکن شد غزل کامل روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد چشمی که گشودم عرق خجلت من شد نشکافتم آخر ره تحقیق‌گریبان فرصت نفسی داشت‌که پامال سخن شد تدبیر، علاج مرض ذاتی ‌کس نیست از شیشه شدن سنگ همان توبه ‌شکن شد حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی بردیم …
 
آسوده‌ دلی الفت یأس است وگرنه امید هم اینجا چه‌کم اززحمت بیم است غزل کامل امروزکه امید به‌کوی تو مقیم است گر بال گشایم دل پرواز دو نیم است نتوان ز سرم برد هوای دم تیغت این غنچه‌گره بستهٔ امید نسیم است شد حاجت ما پرده‌برانداز غنایت سایل همه جا آینهٔ رازکریم است فیض نظرکیست که درگلشن امکان هر برگ‌گل امروزکف دست‌کلیم است جزکاهش جان نیست ز همصحبت سرکش …
 
حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من غزل کامل حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من ناله‌ها در سینه از ضبط نفس خون کرده‌ام آشیان لبریز نومیدی‌ست از پرواز من حسن اظهار حقیقت پر نزاکت جلوه بود تا به بزم آیم زخلوت سوخت رنگ ناز من لفظ شد از خودفروشی معنی بیرنگی‌ام نیست غیر از من ‌کسی چون بوی‌ گ…
 
گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس صبح ما را نیست شام نا امیدی چون نفس غزل کامل: بی‌تأمل در دم پیری مده بیرون نفس از کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توست راست کن چندی درین‌ خم همچو افلاطون نفس گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس صبح ما را نیست شام نا امیدی چون نفس ای حباب از آبروی زندگی غافل مباش چون ‌گهر دزدیدنی دارد در این جیح…
 
کاهشم چون شمع مفت دستگاه حیرت است نیست بی‌سود تماشا آنچه نقصان می‌ شود غزل کامل: تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می ‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می ‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌ شود تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌ شود ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌ خاک‌ ما طرف دامانی ‌گر افش…
 
چه سیل است یارب دم تیغ او که چون از سرم بگذرد پل‌ کند غزل کامل اگر معنی خامشی ‌گل کند لب غنچه تعلیم بلبل ‌کند بساط جهان جای آرام نیست چرا کس وطن بر سر پل‌ کند درین انجمن مفلسان خامشند صراحی خالی چه قلقل ‌کند قبا کن در بن باغ‌،جیب طرب که از لخت دل غنچه فرگل‌ کند زبان را مکن پر فشان طلب مبادا چراغ حیا گل‌کند مکش سر ز پستی‌ که آواز آب ترقی بقدر تنزل‌ …
 
حسن نادیده تماشا دارد مژه برداشتنت دیوار است غزل کامل زندگی نقد هزار آزارست هرقدر کم شمری بسیارست دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم یک سر و صد د‌ستارست به شمار من و ما خرسندیم چه توان‌کرد نفس بیکارست اثر سعی کدام آبله‌ پاست خار این ره مژه خونبارست خاکساران چمن خرمی‌اند سبزه و گل به زمین بسیارست حسن نادیده تماشا دارد مژه برداشتنت دیوار است در عدم نی…
 
بر نفس تا چند باید چیدنم خشت ثبات کاه دیوار عدم صرف است در ‌بنیاد من غزل کامل جانکنی ها چیده هستی تا عدم بنیاد من بیستون زار است هر جا می‌رسد فرهاد من اضطرابم درکمین وعدهٔ فردا گداخت دانه افکنده‌ست بیرون قفس صیاد من نقش تصویرم قبول رنگ جمعیت نداشت خامه بست از موی مجنون صنعت بهزاد من سیلیی‌گر می‌کند باگردش رنگم طرف صدگلستان بهله می‌پوشدکف استاد من ق…
 
خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست به ‌آب ‌حیرت ‌آیینه هست ‌شستن ‌خویش غزل کامل اگر چو غنچه میسر شود شکستن خویش توان شنید صدای ز دام جستن خویش مقیم منزل تحقیق ‌گشتن آسان نیست بده غبار دو عالم به باد جستن خویش خموش گشتم و سیر بهار دل کردم در بهشت ‌گشودم چو لب ز بستن خویش به رنگ شمع در این انجمن جهانی را به سر دواند هوای ز پا نشستن خویش خیال دوست به ه…
 
در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد سخت پابرجاست جهل ما مگر طوریم ما غزل کامل باکمال اتحاد از وصل مهجوریم ما همچو ساغر می به ‌لب داریم و مخموریم ما پرتو خورشید جز در خاک نتوان ‌یافتن یک ‌زمین و آسمان از اصل خود دوریم‌ ما در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد سخت پابرجاست جهل ما مگر طوریم ما با وجود ناتوانی سر به‌ گردون سوده‌ ایم چون مه نو سرخط عجزیم و مغرو…
 
یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم غزل کامل با کف خاکستری سودای اخگر کرده‌ایم سر به تسلیم ادب گم در ته پر کرده‌ایم آرزوها در مزاج ما نفس دزدید و سوخت خویش را چون قطرهٔ بی‌موج گوهر کرده‌ایم اشک غلتانیم کز دیوانگیهای طلب لغزش پا را خیال گردش سر کرده‌ایم بی‌زبانی دارد ابرامی‌ که در صد کوس نیست هر کجا گوش است ما …
 
زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را غزل کامل بیا تا دی‌کنیم امروز فردای قیامت را که چشم خیره ‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی پریخوانی است ‌کزغفلت‌ کنی درشیشه ساعت را اگر علم و فنی داری‌، نیاز طاق نسیان‌…
 
به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا غزل کامل: به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن …
 
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم غزل کامل: قیامت می‌کند حسرت مپرس از طبع نا شادم که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن مگر از سرمه دریابی شکست رنگ فریادم حضور نیستی افسون شرکت بر نمی‌دارد دو عالم با فراموشی بدل‌ کن تا کنی یادم گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود …
 
مخمس احمد محمود امپراطور بر غزل حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل رح درد و فـــــــــــــــــــراق یار بما یادگار ماند داغش به ضیمــــــــــــران دلم آشکار ماند بر ما میان سینـــــــــــــــــه دلِ بیقرار ماند دلــــــــدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند با ما نشـــــــــــان برگ گلی زان بهار ماند *** از صبــــــــــــح رحمت و ز تجلی دمیده ایم سیـ…
 
چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنم رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراد دل اگر پیدا شود دیر و حرم‌گم می‌کنم ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ زیر این پرچم چو شمع آخر علم‌ گم می‌کنم تشنه‌کام حرص می‌میرد قناعت تا ابد یک عرق‌ گر از جبین شرم نم‌ گم می‌کنم دعوی خضر طریقت بودنم آواره‌کرد اندکی‌ گر کم شود این راه‌کم …
 
باز دل خموش من از چه هوای تو مند باز دل چو آتشم میل خطا تو کند بار دیگر صدا زدی بار دیگر من آمدم معجزه دیگر ببین بازتو صدای تو کند پادشه خیال من بار دیگر تو آمدی از چه غرور نا بجا، باز گدای تو کند من به وفای کاذبت دل به خطا نبسته ام مهر دیگر نمیکند آنچه جفای تو کند باز به بارگاه دل تکیه زدی که بنگری کافر بت پرست تو سجده به پای تو کند دکلمه: عبدالله…
 
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب باشد اندر پرده بازیه…
 
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالی جنا…
 
عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی‌کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل‌های گران مبارک باد چند پ…
 
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد شاعر: حضرت حا…
 
به انگشت عصا هر دم اشارت می‌کند پیری که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: جاوید فرهاد بکوشش: احمد فهیم هنرور RumiBalkhi.Com
 
آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین غزل کامل: گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین می‌کشد خشکی کف اهل کرم در آستین در قمار زندگی یا رب چه باید باختن چون حبابم از نفس نقد عدم در آستین برگ و ساز بی‌بری غیر از ندامت هیچ‌ نیست سرو چندین دست می‌سابد بهم در آستین ناله ‌گر بر لوح هستی خط‌ کشد دشوار نیست خامه‌ام زپن دست دارد صد رق…
 
سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي عالم همه يار است بپاي چه کس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
مپسند که امرزو من گمشده فرصت در کشمکش وعده فرداي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده فرصت در…
 
از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاشق به …
 
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسي آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسليم من و خشت در ميکده ها مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت نااميدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت نه من ا…
 
کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که…
 
کو لغزش پایی‌ که به ناموس وفایت بار دو جهان‌ گیرم و بر دوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوی‌ گل از هوش خود افتم یعنی دو سه‌ گام آنسوی آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست مپسندکه در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده‌ام اما چه خیالست کز یاد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازی ای‌ کاش شوم حرفی‌ و در گوش خود افتم کو لغزش پا…
 
کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بک…
 
چون سيل درين دشت و درم نيست تسلی يارب روم از خويش بدرياي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده…
 
چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان شکوه ن…
 
طاوس ز نقش پر خود دام بدوش است بيدل چه عجب گر زهنر در قفس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است ای‌ کاش درین‌ کوچه به چنگ عسس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاش…
 
اگر سوزد نفس از شور محشر باج ميگيرد خموشي های اين ني در گره دارد نيستان را غزل کامل عبث تعليم آگاهي مکن افسرده طبعان را که بينائي چو چشم از سرمه ممکن نيست مژگان را بغير از بادپيمائي چه دارد پنجه منعم زوصل زر همان يک حسرت آغوش است ميزانرا بهر جا عافيت رو داد نادان در تلاش افتد دويدن ريشه گلهاي آزاديست طفلان را حسد را ريشه نتوان يافت جز در طينت ظالم …
 
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است غزل کامل چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان …
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login