Religion & Spirituality عمومی
[search 0]

برنامه را دانلود کنید!

show episodes
 
Loading …
show series
 
گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس صبح ما را نیست شام نا امیدی چون نفس غزل کامل: بی‌تأمل در دم پیری مده بیرون نفس از کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توست راست کن چندی درین‌ خم همچو افلاطون نفس گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس صبح ما را نیست شام نا امیدی چون نفس ای حباب از آبروی زندگی غافل مباش چون ‌گهر دزدیدنی دارد در این جیح…
 
کاهشم چون شمع مفت دستگاه حیرت است نیست بی‌سود تماشا آنچه نقصان می‌ شود غزل کامل: تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می ‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می ‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌ شود تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌ شود ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌ خاک‌ ما طرف دامانی ‌گر افش…
 
چه سیل است یارب دم تیغ او که چون از سرم بگذرد پل‌ کند غزل کامل اگر معنی خامشی ‌گل کند لب غنچه تعلیم بلبل ‌کند بساط جهان جای آرام نیست چرا کس وطن بر سر پل‌ کند درین انجمن مفلسان خامشند صراحی خالی چه قلقل ‌کند قبا کن در بن باغ‌،جیب طرب که از لخت دل غنچه فرگل‌ کند زبان را مکن پر فشان طلب مبادا چراغ حیا گل‌کند مکش سر ز پستی‌ که آواز آب ترقی بقدر تنزل‌ …
 
حسن نادیده تماشا دارد مژه برداشتنت دیوار است غزل کامل زندگی نقد هزار آزارست هرقدر کم شمری بسیارست دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم یک سر و صد د‌ستارست به شمار من و ما خرسندیم چه توان‌کرد نفس بیکارست اثر سعی کدام آبله‌ پاست خار این ره مژه خونبارست خاکساران چمن خرمی‌اند سبزه و گل به زمین بسیارست حسن نادیده تماشا دارد مژه برداشتنت دیوار است در عدم نی…
 
بر نفس تا چند باید چیدنم خشت ثبات کاه دیوار عدم صرف است در ‌بنیاد من غزل کامل جانکنی ها چیده هستی تا عدم بنیاد من بیستون زار است هر جا می‌رسد فرهاد من اضطرابم درکمین وعدهٔ فردا گداخت دانه افکنده‌ست بیرون قفس صیاد من نقش تصویرم قبول رنگ جمعیت نداشت خامه بست از موی مجنون صنعت بهزاد من سیلیی‌گر می‌کند باگردش رنگم طرف صدگلستان بهله می‌پوشدکف استاد من ق…
 
خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست به ‌آب ‌حیرت ‌آیینه هست ‌شستن ‌خویش غزل کامل اگر چو غنچه میسر شود شکستن خویش توان شنید صدای ز دام جستن خویش مقیم منزل تحقیق ‌گشتن آسان نیست بده غبار دو عالم به باد جستن خویش خموش گشتم و سیر بهار دل کردم در بهشت ‌گشودم چو لب ز بستن خویش به رنگ شمع در این انجمن جهانی را به سر دواند هوای ز پا نشستن خویش خیال دوست به ه…
 
در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد سخت پابرجاست جهل ما مگر طوریم ما غزل کامل باکمال اتحاد از وصل مهجوریم ما همچو ساغر می به ‌لب داریم و مخموریم ما پرتو خورشید جز در خاک نتوان ‌یافتن یک ‌زمین و آسمان از اصل خود دوریم‌ ما در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد سخت پابرجاست جهل ما مگر طوریم ما با وجود ناتوانی سر به‌ گردون سوده‌ ایم چون مه نو سرخط عجزیم و مغرو…
 
یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم غزل کامل با کف خاکستری سودای اخگر کرده‌ایم سر به تسلیم ادب گم در ته پر کرده‌ایم آرزوها در مزاج ما نفس دزدید و سوخت خویش را چون قطرهٔ بی‌موج گوهر کرده‌ایم اشک غلتانیم کز دیوانگیهای طلب لغزش پا را خیال گردش سر کرده‌ایم بی‌زبانی دارد ابرامی‌ که در صد کوس نیست هر کجا گوش است ما …
 
زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را غزل کامل بیا تا دی‌کنیم امروز فردای قیامت را که چشم خیره ‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی پریخوانی است ‌کزغفلت‌ کنی درشیشه ساعت را اگر علم و فنی داری‌، نیاز طاق نسیان‌…
 
به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا غزل کامل: به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن …
 
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم غزل کامل: قیامت می‌کند حسرت مپرس از طبع نا شادم که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن مگر از سرمه دریابی شکست رنگ فریادم حضور نیستی افسون شرکت بر نمی‌دارد دو عالم با فراموشی بدل‌ کن تا کنی یادم گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت اسیر الفت خود …
 
به انگشت عصا هر دم اشارت می‌کند پیری که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: جاوید فرهاد بکوشش: احمد فهیم هنرور RumiBalkhi.Com
 
آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین غزل کامل: گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین می‌کشد خشکی کف اهل کرم در آستین در قمار زندگی یا رب چه باید باختن چون حبابم از نفس نقد عدم در آستین برگ و ساز بی‌بری غیر از ندامت هیچ‌ نیست سرو چندین دست می‌سابد بهم در آستین ناله ‌گر بر لوح هستی خط‌ کشد دشوار نیست خامه‌ام زپن دست دارد صد رق…
 
سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي عالم همه يار است بپاي چه کس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
مپسند که امرزو من گمشده فرصت در کشمکش وعده فرداي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده فرصت در…
 
از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاشق به …
 
کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که…
 
کو لغزش پایی‌ که به ناموس وفایت بار دو جهان‌ گیرم و بر دوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوی‌ گل از هوش خود افتم یعنی دو سه‌ گام آنسوی آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست مپسندکه در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده‌ام اما چه خیالست کز یاد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازی ای‌ کاش شوم حرفی‌ و در گوش خود افتم کو لغزش پا…
 
کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي اس…
 
در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بک…
 
چون سيل درين دشت و درم نيست تسلی يارب روم از خويش بدرياي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده…
 
چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان شکوه ن…
 
طاوس ز نقش پر خود دام بدوش است بيدل چه عجب گر زهنر در قفس افتم غزل کامل کي در قفس و دام هوا و هوس افتم آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم در قطره ام انداز محيطست پرافشان حيف است کز افسون گهر در قفس افتم از بي نفسي کم نشود ربط خروشم در قافله حيرت اگر چون جرس افتم بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم رسوائي عاشق بره يار بهشتي است ا…
 
رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است ای‌ کاش درین‌ کوچه به چنگ عسس افتم غزل کامل کی در قفس و دام هوا و هوس افتم آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان حیف است کز افسون گهر در قفس افتم از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم رسوایی عاش…
 
اگر سوزد نفس از شور محشر باج ميگيرد خموشي های اين ني در گره دارد نيستان را غزل کامل عبث تعليم آگاهي مکن افسرده طبعان را که بينائي چو چشم از سرمه ممکن نيست مژگان را بغير از بادپيمائي چه دارد پنجه منعم زوصل زر همان يک حسرت آغوش است ميزانرا بهر جا عافيت رو داد نادان در تلاش افتد دويدن ريشه گلهاي آزاديست طفلان را حسد را ريشه نتوان يافت جز در طينت ظالم …
 
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است غزل کامل چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان …
 
چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم غزل کامل کو شور دماغي که بسوداي تو افتم گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم عمريست درين باغ پرافشان اميدم شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است هر دام که بينم بتمناي تو افتم چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست بگذار که در پاي سراپاي تو افتم مپسند که امرزو من گمشده …
 
بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم غزل کامل کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست مپسند که در آتش خاموش خود افتم در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست کز ياد شب وعده فراموش خود افتم بهر دگران چند کنم وعظ طرازي ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم عمريست که دريا بکنار …
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
خوش خرامان اگر انديشه جولان کردندگردش رنگ مرا جنبش دامان کردنددام من در گره حلقه افلاک نبودچون نگاهم قفس از ديده حيران کردندبسراغم نتوان جز مژه بر هم چيدنداشتم مشت غباري که پريشان کردندبچه اميد درين دشت توان آسودنوحشتي بود که تسليم غزالان کردندزين چمن حاصل عشاق همين بسکه چو رنگچيني از خود شکني زينت دامان کردندبيقراران ادب پرور صحراي جنونسيلها در گر…
 
حيرت ديدار سامان سفر داريم مادامن آئينه امشب بر کمر داريم ماتا سراغ گوهر دل در نظر داريم ماروز و شب گرداب وش در خود سفر داريم ماخنده ما چون گل از چاک گريبان است و بسنسخه ئي از دفتر وضع سحر داريم مابي تأمل صورت احوال ما نتوان شناختکسوت آهي چو دود دل به برداريم مااز ندامت سيرها در باغ عشرت ميکنيمگل بسر داريم تا دستي بسر داريم ماچون حباب اينجا متاع خا…
 
ميروم از خويش و حسرت گرم اشک افشاندن استدر رهت ما را چو مژگان گريه گرد دامن استما ضعيفانرا اسيري ساز پرواز است و بسرشته پاي طلب بال اميد سوزن استبا زمين چون سايه همواريم و از خود ميرويمحيرت آئينه ما هم تسلي دشمن استپيچ و تاب زلف دارد راه باريک سلوکشانه سان ما را بمژگان قطع اين ره کردن استاز امل جمعيت دل وقف غارت کرده ايمريشه گر افسون نخواند دانه ما…
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login