show episodes
 
Loading …
show series
 
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت غزل کامل سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه ب…
 
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست غزل کامل چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما ب…
 
تو از عالم همین لفظی شنیدی بیا برگوی کز عالم چه دیدی؟ شیخ محمود شبستری تو از عالم همین لفظی شنیدی بیا برگو که از عالم چه دیدی چه دانستی ز صورت یا ز معنی چه باشد آخرت چون است دنیی بگو سیمرغ و کوه قاف چبود بهشت و دوزخ و اعراف چبود کدام است آن جهان کان نیست پیدا که یک روزش بود یک سال اینجا همین عالم نبود آخر که دیدی نه «ما لا تبصرون» آخر شنیدی بیا بنم…
 
حیف است دست منعم در آستین شود خشک این نان نمک ندارد تا پنجه‌کش نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح غزل کامل راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد در مردمک سیاهی نور است غش نباشد یاران به شرم کوشید کان رمز آشنایی بی‌پرده نیست ممکن بیگانه‌وش نباشد تا از نفس غباری‌ست باید زبان‌ کشیدن در وادی محبت جز العطش نباشد بر خوان عشق نتوان شد محرم حلاوت تا انگبین شمعت انگشت…
 
چو تو خود کُنی اختر خویش را بَد مدار از فلک چشم نیک‌اختری را ناصر خسرو بلخی قصیده کامل نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد و خیره‌سری را بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را همی تا کند پیشه، عادت همی کن جهان مر جفا را، تو مر صابری را هم امروز از پشت بارت بیفگن میفگن به فردا مر این داوری را چو تو خود کنی اختر خویش را بد مدار …
 
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها غزل کامل الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغ…
 
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها غزل کامل الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید …
 
گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را غزل کامل رونق عهد شباب است دگر بستان را می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که بر …
 
ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را غزل کامل رونق عهد شباب است دگر بستان را می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که ب…
 
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را غزل کامل دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاحب کرامت…
 
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را غزل کامل دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاح…
 
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما غزل کامل ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما …
 
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی غزل کامل بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی ا…
 
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا غزل کامل صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم …
 
خمسه، مخزن‌الاسرار، مقالت دهم در نمودار آخرالزمان ای فلک آهسته‌ تر این دور چند وی ز می آسوده ہ‌تر اینجور چند از پس هر شامگهی چاشتیست آخر برداشت فرو داشتیست در طبقات زمی افکنده بیم زلزله الساعه شئی عظیم شیفتن خاک سیاست نمود حلقه زنجیر فلک را بسود باد تن شیفته درهم شکست شیفته زنجیر فراهم گسست با که گرو بست زمین کز میان باز گشاید کمر آسمان شام ز رنگ و…
 
ای ز خود پوشیده خود را بازیاب در مسلمانی حرامست این حجاب غزل کامل ای ز خود پوشیده خود را بازیاب در مسلمانی حرامست این حجاب رمز دین مصطفی دانی که چیست فاش دیدن خویش را شاهنشی است چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش زندگی مرگ است بی دیدار خویش آن مسلمانی که بیند خویش را از جهانی برگزیند خویش را از ضمیر کائنات آگاه اوست تیغ لا موجود «الا الله» اوست در مکان و…
 
در عالم اضداد چه اندیشهٔ صلحست با خود نتوان ساخت اگر جنگ نگردی غزل کامل برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی دور است تلاشت ز ره ‌کعبهٔ تحقیق ترسم‌که به ‌گرد قدم لنگ نگردی تا راه سلامت سپری ضبط نفس‌ کن قانون تو سازست گر آهنگ نگردی چون خاک هواگیر درین عرصه محالست کز خود روی و صاحب اورنگ نگردی در آینهٔ شوخی این جلوه شکستی است ب…
 
مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود غزل کامل کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟ مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه، نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع خدایی که از خاک مردم کند عجب باشد ار مردمی گم کند ز نعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش ک…
 
عشق او آسان همی پنداشتم سد ما در راه ما پندار ماست غزل کامل عاشقی و بی نوایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست تا بود عشقت میان جان ما جان ما در پیش ما ایثار ماست جان مازان است جان کو جان جان است جان ما بی فخر عشقش عار ماست عشق او آسان همی پنداشتم سد ما در راه ما پندار ماست کار ما چون شد ز دست ما کنون هرچه درد و دردی است آن کار ماست بوده عمری د…
 
وصل هم بیدل علاج‌ تشنهٔ دیدار نیست دیده‌ها چندان‌ که محو اوست دیدن ‌آرزوست غزل کامل سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوست شمع‌ تصویریم‌و اشک‌ما چکیدن آرزوست بسمل‌ تسلیم هستی طاقت‌کوشش نداشت آن ‌که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوست دست و پایی می‌زند هرکس به امید فنا تا غبار این بیابان آرمیدن آرزوست پای تا سر‌کسوت شوق جنون خیزم چو صبح تا گریبان نقش می‌بندم دری…
 
نسخهٔ حسن آنقدر روشن سواد افتاده است کز تغافل می‌توان خواندن خط نارسته را غزل کامل نیست باک از برق آفت دل به‌آفت بسته‌را زخم‌خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را برنمی‌آید درشتی با ملایم‌طینتان می‌شکافد نرمی مغز استخوان پسته را خاک نتواند نهفتن جوهر اسرار تخم طبع‌دون‌کی پاس داردنکتهٔ سربسته را یأس‌ ‌کرد آخر سواد موج دریا روشنم خواندم‌از مجموعهٔ آفاق نقش…
 
خورشید گریبان خیالات ندارد کو لفظ‌ که در فکر معمای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که امروز من…
 
مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد تسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهی غزل کامل در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی چو ماه نو فلک را زیر دست سجده می‌بینم نیازم می‌زند ساغر به طاق ابروی چاهی بهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدم ز چشم انتظار آخر زدم‌ گل بر سر راهی چه امکان است فیض از خاک من توفان نینگیزد غبار سینه چاکان د…
 
از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است غزل کامل بسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ است نفس غنچه‌برآبینهٔ شبنم زنگ است از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است در مشرب زن و از قید مذاهب بگریز عافیت‌نیست در آن‌بزم‌که سازش‌جنگ است هر طرف موج خیالی‌ست به توفان همدوش کشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ است غرهٔ هرزه‌دویها…
 
بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ است آیینه می‌ پوشد امشب نالهٔ عریان ما غزل کامل غیر وحدت بر نتابد همت عرفان ما دامن خویش است چون صحراگل دامان ما شوق در بی‌دست‌وپایی نیست‌مأیوس طلب چون قلم سعل قدم می‌بالد از مژگان ما معنی اظهار صبح از وحشت انشا کرده‌اند نامهٔ آهیم بیتابی همان عنوان ما زین دبستان مصرع زلفی مسلسل خوانده‌ایم خامشی مشکل که‌گردد مقطع د…
 
مقیم‌گوشهٔ دل باش‌، ‌گر آسودگی خواهی که حیرت می‌شود سیماب در آیینهٔ مینا غزل کامل کدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ مینا که عکس موج می‌شد جوهرآیینهٔ مینا چنان صاف ست از زنگ‌کدورت سینهٔ مینا که می‌تابد چو جوهر نشئه از آیینهٔ مینا سزدگرگوش ساغر آشنای این نواگردد که راز میکشان‌گل‌کرده است از سینهٔ مینا کدورت با صفای مشرب ما برنمی‌آید نبندد صورت تمثال زن…
 
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا غزل کامل دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا جوش زخم سینه‌ام‌،‌کیفیت چاک دلم خرمی مفت تو ای‌گل‌گر بخندانی مرا ای ادب‌، سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا م…
 
حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌ام تا در درون خانه‌ام دارم برون در صدا غزل کامل درمحفل ما ومنم‌، محو صفیر هرصدا نم‌خورده ساز وحشتم‌، زین‌نغمه‌های‌ترصدا حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌ام تا در درون خانه‌ام دارم برون در صدا یاد نگاه سرمه‌گون خوانده‌ست بر حالم فسون مشکل‌که بیمار مرا برخیزد از بستر صدا در فکر آن موی میان از بس‌که‌گشتم نا…
 
بيرون اين بيابان پر ميزند غباري اي محرمان ببينيد اميد ما نباشد غزل کامل تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد بايد ميان ياران ما و شما نباشد بر ما خطا گرفتن از کيش شرم دور است کس عيب کس نه بيند تا بيحيا نباشد با هر که هر چه گوئي سنجيده بايدت گفت تا کفه وقارت پا در هوا نباشد ابرام بي نيازان ذلت کش غرض نيست گر در طلب بميرد همت گدا نباشد از سفله آنچه زايد تعظيم …
 
بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا غزل کامل باوج کبريا کز پهلوي عجز است راه آنجا سرموئي گر اينجا خم شوي بشکن کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخي برنميدارد چو شبنم سر بمهر اشک ميبالد نگاه آنجا بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا مقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن بهم مي آورد چشم تو مژگ…
 
بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماست معنی به خط ز جاده شق قلم رسد غزل کامل جایی‌ که شکوه‌ها به صف زیر و بم رسد حلوای آشتی است دو لب‌گر به هم رسد پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز زان سفله شرم‌کن‌ که به جاه وحشم رسد تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است خط بی‌نسق شود چو به اوراق نم رسد ساغرکش و، عیارکمال دماغ‌گیر تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد ناایمنی به عالم دل نار…
 
بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد پیش‌آ قدمی چند که در پای تو افتم غزل کامل کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست هر دام که بینم به تمنای تو افتم چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست بگذار که در پای سراپای تو افتم مپسند که امرو…
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login