داستان رادیویی، پادکست فارسی ، سوپ جوجه برای روح عمومی
[search 0]
بیشتر

برنامه را دانلود کنید!

show episodes
 
این سری برنامه ها مجموعه ای از داستان های کوتاه و دل انگیزی است که درباره عشق و محبت ، وظایف پدر و مادری ، غلبه بر مشکلات و ... تهیه شده و تأثیر هریک از آنها مثل سوپی است برای روح که می تواند در تلطیف و تقویت روحیه ما نقش موثری ایفا کند که در قالب نمایشنامه های رادیویی تهیه شده است
 
Loading …
show series
 
چند سال پیش، یه ماموریت به من محول شد تا تو یه مرکز بهزیستی با عده ای از مردم کار کنم. تو این ماموریت تصمیم داشتم این فرضیه رو به اثبات برسونم که هر کسی قابلیت خودکفایی رو داره و فقط کاری که ما موظفیم انجامش بدیم، فعال کردن این افراده. از مسئول بخش درخواست کردم یه گروه از افرادی که از نظر نژاد و فامیل متفاوت هستن، در اختیار من بذاره تا یکشنبه هر هف…
 
کتی هیچ وقت اون روزی رو که مادرش اونو وادار کرد تا به یه جشن تولد بره رو فراموش نمی کنه. اون دانش آموز سال سوم ابتدایی بود و تو کلاس خانم بلک درس می خوند که یکی از همکلاسی هاش یه دعوت نامه به اون داد. دعوت نامه روی یه کاغذی که تا حدودی چرب بود نوشته شده بود. از شما دعوت می کنم که با ما همراه باشید و ادامه این داستان زیبا رو از دست ندید…
 
یه شب، بعد از خواندن یکی از صدها کتابی که درباره والدین و وظایف اونا نوشته شده بود، یه کمی احساس گناه کردم. چون کتاب، یک سری از تدابیری از والدین رو توضیح و شرح داده بود که من در طول عمرم از اونا استفاده نکرده بودم. اصلی ترین تدبیری که این کتاب به اون اشاره می کرد، حرف زدن با فرزندان و ادای دو تا کلمه سحر آمیز «دوستت دارم» به اونا بود. به اتاق خواب…
 
دیوید، همسایه دیوار به دیوار ما، چند وقت پیش تو حیاط خونشون مشغول یاد دادن نحوه استفاده و هل دادن چمن زنِ گازی به پسر هفت سالش کِلی بود. درست همون موقع همسرش جنیفر اونو صدا زد. دیوید صورتش رو که برگردوند تا به همسرش جواب بده، کلی از روی ناشیگری چمن زن رو تو انتهای زمین چمن کاری به طرف باغچه گل هل داد و حدود یک و نیم متر از گلای باغچه رو از بیخ کند.…
 
نورمن وینسنت پیل، نویسنده کتاب پرفروش «قدرت تفکر مثبت»، در سن ۹۵ سالگی از دنیا رفت. مردم از طریق سخنرانی ها، موعظه ها، مصاحبه های رادیویی و نوشته های اون به این حقیقت پی بردن که خود انسان ها مسئول شرایطی هستن که تو اون زندگی میکنن. اون می گه همه ما انسان ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شیم ناگزیر به دو انتخاب هستیم: یکی انتخاب احساس خوشبختی و اون…
 
لری و جوان یه زن و شوهر معمولی بودن. تو یه خونه و یه خیابون معمولی زندگی می کردن. اون دو مثل هر زن و شوهر معمولی دیگه ای از صبح تا شب تلاش می کردن تا به قول معروف یه لقمه نون حلال به دست بیارن و هر کار خوبی که از عهده شون برمی اومد برای بچه های خودشون انجام می دادن. از یه لحاظ دیگه هم معمولی بودن. اونا هم مثل هر زن و شوهر دیگه ای با هم مشاجره می کر…
 
همۀ مردم دنیا کم و بیش با کتاب شگفت انگیز شازده کوچولو، نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری آشنا هستن. سنت اگزوپری خلبان هواپیمای جنگنده بود. اون در جنگ علیه نازی ها شرکت کرد و در حین انجام ماموریت کشته شد. قبل از جنگ جهانی دوم هم در جنگ داخلی اسپانیا علیه فاشیست ها جنگید. اون بر اساس همین تجارب، داستانی به نام لبخند به رشته تحریر در آورده که تو همین برنام…
 
تو کلاسی که برای بزرگسالان تدریس می کنم، از شاگردام خواستم تا تکلیف (نابخشودنی) رو انجام بدن. این تکلیف ظاهرا تکلیف سختی به نظر نمی رسه، اما تو کلاسی که اکثر مردای اون بالای سی و پنج سال سن دارن و در بین نسل خشنی تربیت شدن که ابراز عواطف رو کسر شأن خودشون میدونن، مساله تا حدودی فرق می کنه. خوب حالا شاید سوال براتون پیش اومد که این تکلیف اصلا چی هست…
 
لی لی علاقه وافری به اجرای برنامه تو تئاتر محلیشونو داره، اون به صداش علاقه زیادی داره. یه روز وقت تمرین یکی از برنامه های سخت و طاقت فرسا دچار گرفتگی گلو شد. این برنامه اولین برنامه اپرای اون بود و از این که نکنه به تارهای صوتی اش آسیبی وارد شده باشه، خیلی وحشت زده شده بود. اون به مطب دکتر میره و اتفاق خیلی جالبی اون جا براش می افته. از شما دعوت م…
 
پیرمردی که متولی یه گورستان دور افتاده و خلوت بود، هر ماه یه چک از یه زن بیمار که تو بیمارستان بستری بود دریافت می کرد. اون مبلغ این چک رو برای خرید دسته گل برای آرامگاه پسر این زن که دو سال پیش تو یه تصادف رانندگی کشته شده بود هزینه می کرد. پیرمرد از این بابت خیلی ناراحت بود که یه روزتوسط PersianBMS
 
برگشتم تا به علفا نگاه کنم که چشمم به چهره پیر و پر چین و چروک مادرم، به موهای نرم و سپیدش، و به دستای باریکش افتاد. دستایی که برآمدگی رگ ها و بند انگشتای اون حکایت از عشق و ایثار طولانی مدت اون می کرد. در طول عمرم چهره ای به زیبایی چهره این بانوی عزیز ندیده بودمتوسط PersianBMS
 
کارل و جویس لمبرت، غم زده و هراسون کنار دخترشون کارِن نشسته بودن. کارن یه روز قبل از اون دختر شانزده ساله پر جنب و جوش و با روحیه ای بود که خوب درس می خوند و کلاس موسیقی هم می رفت. اما اون تلفن، همون تلفنی که همه والدین از اون وحشت دارن، همه چیزو به هم ریخت. کارن تصادف کرده بودتوسط PersianBMS
 
وقتی زندگی یه دفعه از این رو به اون رو میشه، چیزایی که به ذهن آدم خطور می کنه خیلی عجیبن. هیچ وقت چیزای بزرگ و با اهمیت نیست که جلوی چشمای آدم رژه میره، بلکه چیزای به نظر کم اهمیتی به یاد آدم میاد و جلوی چشماش ظاهر میشه که هیچ وقت فکرشو نمی کرده که این قدر مهم و با ارزش باشهتوسط PersianBMS
 
میگن که گربه هفت تا جون داره. من تا حدودی حدس می زنم که درسته. چون من در حال حاضر دارم تو جون سوم ام زندگی می کنم. گربه هم نیستم. اولین زندگی من از یه روز روشن و سرد تو دسامبر ۱۹۰۴ شروع شد از شما دعوت میکنیم با ما همراه باشید و این داستان زیبا و آموزنده رو از دست ندیدتوسط PersianBMS
 
من همیشه می دونستم که توانایی نوشتن رو دارم، اما این صرفا به این معنی بود که یه کمی بهتر از بقیه همکلاسی هام می تونم بنویسم . تصور این که یه روزی بتونم این قدر خوب بنویسم که از طریق نوشتن امرار معاش کنم تو سال های پایانی دور راهنمایی و اوایل دوره دبیرستان به ذهنم خطور کردتوسط PersianBMS
 
مادرم عاشق شربت توت فرنگی بود. اتفاقا وقتی که کوچیک بودم، خودشم خیلی عالی این شربت رو درست می کرد. هر وقت که برای دیدنش به مرکز مراقبت از سالمندان می رفتم و با بردن شربت مورد علاقش اونو متعجب می کردم، سراپای وجودم مملو از هیجان می شد. تو همون سال ها بود که معنی عشق بی قید و شرط مادر رو فهمیدمتوسط PersianBMS
 
شرکت مخابراتی خودمو که تاسیس کردم، برای توسعه تجارت به چند نفر فروشنده زبده تو زمینه صنایع ارتباطی و بازاریابی از راه دور، آشنا به بازار محلی، آشنا به انواع مختلف سیستم های موجود تو بازار و دارای رفتار و برخورد حرفه ای نیاز داشتم. طی مصاحبه با متقاضیان کار یه روز یه گاوچرون وارد اتاقم شد.توسط PersianBMS
 
من خیلی خوب می دونم که شهامت شبیه چیه. من اونو تو پروازی که شش سال پیش انجام دادم دیدم و فقط حالا می تونم بدون پر شدن چشمام از اشک از اون خاطره صحبت کنم. از همون لحظه بلند شدن هواپیما معلوم بود که یه جای کار می لنگه. هواپیما ناغافل تکونای شدیدی می خورد، چند باری به شدت بالا و پایین رفت تا این کهتوسط PersianBMS
 
اکثر اوقات مادر بتی از اون می خواست که برای چیدن میز ناهار خوری از ظروف چینی استفاده کنه. چون این خواسته مادرش دفعات زیادی تکرار می شد بتی هم هیچ وقت علت یا مناسبت اونو نپرسیده بود. تا این که یه روز داستان خیلی جالبی در مورد ظروف چینی از مادرش شنید.توسط PersianBMS
 
ساعت بزرگ ایستگاه گراند سانترال، ساعت شش دقیقه به شش رو نشون می داد. ستوان بلند قد جوانی که تازه از قطار پیاده شده بود صورت آفتاب سوخته خودشو بالا گرفت، چشماشو تنگ کرد تا زمان دقیق رو بهتر ببینه. قلبش اینقدر تند میزد که خودشم تعجب کرده بود. بعد از شش دقیقه قرار بود تو زندگی اش اتفاق بزرگی رخ بدهتوسط PersianBMS
 
نوجوان که بودم، خجالت می کشیدم با پدرم تو خیابون دیده بشم. اون قد کوتاه بود. یکی از پاهاشم به شدت می لنگید. وقتی که دو نفری با هم راه می رفتیم و اون برای نگه داشتن تعادلش بازوی منو می گرفت، مردم زل زده بهمون نگاه می کردن. من از توجه این آدما خودخوری می کردم. اما بعدها درس های زیادی از پدرم گرفتم .توسط PersianBMS
 
وضعیت تدی خیلی استثنایی بود. اون هیچ علاقه ای به مدرسه نداشت. لباساش همیشه کهنه و پر چین و چروک بود. موهاشو هیچ وقت شونه نمیکرد، چهره اش همیشه خشک و بی روح بود. نگاهاشم همیشه گنگ و نامیزون و همه اینا نهایت علاقه مند نبودنش به مدرسه رو نشون میداد. ولی یه روز تغییر بزرگی تو زندگی اش اتفاق افتاد.توسط PersianBMS
 
الینور نمیدونست که چی به سر مادربزرگش اومده. اون همه چیزو فراموش می کرد. یادش می رفت که ظرف شکر رو کجا گذاشته، یا چه موقعی باید صورت حسابا رو پرداخت کنه، یا این که چه موقعی باید آماده باشه تا برای خرید سبزی بره مغازه سبزی فروشی. یه روز الینور رفت پیش مادرش تا دلیل این موضوع رو از اون بپرسهتوسط PersianBMS
 
کلاس یازدهم درس میخوندم که یه روز برای دیدن یکی از دوستام رفتم به کلاسشون. وارد کلاس که شدم یه دفعه معلمشون آقای واشنگتن اومد تو کلاس. اون لحظه برام یه لحظه تکان دهنده بود. شما رو دعوت می کنیم با ما همراه باشید و این داستان جذاب و شنیدنی رو از دست ندید.توسط PersianBMS
 
ده ساله بودم که پدرم رو از دست دادم. مادرم برای تقویت بنیه و پرورش صفات مردونه، منو به یه مدرسه شبانه روزی فرستاد. هرچی ماشین به مدرسه نزدیک می شد استرس بیشتری بهم دست می داد. واقعا تصور درستی از این که چطور میشه مرد بود نداشتم. تو اون مدرسه اتفاقات جالبی افتاد که شما رو دعوت به شنیدن اون می کنمتوسط PersianBMS
 
وقتی یکی از عزیزان ات رو از دست می دی، بالاخره یه روزی مجبور می شی وسایل اش رو جمع و جور کنی و این کار خیلی سخته و آدم رو یاد غم از دست دادن اون شخص می ندازه. دبی ساده لوحانه فکر می کرد که پدرش تا ابد زنده می مونه و کنارشه. حالا مجبور بود وسایل پدرش رو جمع و جور کنه. اون روز اتفاقات جالبی براش رخ داد…
 
تو دوران کودکی قهرمانی نداشتم! من قهرمانمو سال‌ها بعد پیدا کردم، اون ثروتمند و مشهور، قهرمان ورزشی یا یه ستاره سینما نبود، اون مرد ساده ای بود که خدا اونو تو تمام روزای عمرم بهم بخشیده بود، اونچه رو که براتون تعریف میکنم داستان زندگی قهرمان منه، قهرمانی که بر حسب اتفاق برادر بزرگمه !توسط PersianBMS
 
برای رسیدن به مدرسه ناچار بودیم از تعداد زیادی پل پر پیچ و خم و چوبی پایین بریم. کلاس اول که بودم تا مدتی به محض شنیدن زنگ تفریح می دویدم تو حیاط مدرسه و از اونجا به پله ها خیره می شدم. مادرم وسط راه پله های چوبی نشسته بود و به من نگاه می کرد و بهم دست تکون میداد. این یه قرارداد بین ما بودتوسط PersianBMS
 
جسیکا ادعا می کنه که دوباره جوان شده، آسمان آبی تر شده، متوجه عطر لطیف یاس های بنفش کنار گاراژشون شده، هرچند که قبل از این بی تفاوت از کنار اونا می گذشته و وقتی موسیقی موتسارت گوش می ده اشک از چشماش سرازیر می شه. خلاصه این که زندگی قبل از این هیچ وقت این قدر پر شور و هیجان نبوده. به نظر شما، چرا؟توسط PersianBMS
 
یک روز زن جوانی به کلبه کوهستانی زاهدی میره تا برای درمان دردی که داره از اون مرد کمک بگیره. زاهد، حکیم دانایی بود که در تهیه دارو و شربتای سحرآمیز سرشناس بود و همه اونو میشناختن. با ما همراه باشید تا در ادامه ببینیم این حکیم دانا چه شربت سحرآمیزی برای اون زن جوان تجویز میکنهتوسط PersianBMS
 
برای استقبال یکی از دوستام به فرودگاه شهر پورتلند تو ایالت اورگان رفته بودم که شاهد یکی از اون صحنه هایی شدم که انسان با شنیدن اون از زبان دیگران غافل گیر می شه و تاثیر عمیقی تو زندگی آینده اون میذاره. این صحن غافلگیر کننده و عبرت انگیز درست تو چند قدمی من به وقوع پیوستتوسط PersianBMS
 
دبی عقیده داشت که زندگی واقعا زیباست. این موضوع به خصوص مواقعی که مادرش موهای مشکی و بلند اون رو می شست، بیش از پیش نمودار می شد. دبی این کارو خیلی دوست داشت. اما تو یه روز فراموش نشدنی یه دسته از موهاش تو دست مادرش جا موند. اون نمی دونست که این اتفاق سرآغاز یه سرگردانی طولانی ۹ ساله خواهد بودتوسط PersianBMS
 
نوجوانی که یه جعبه گیتار تو دستاش بود، تو خیابون میپل سوار اتوبوس مدرسه شد. از چهره اش معلوم بود که ناراحته. یه صندلی خالی پیدا کرد، گیتارش رو به صورت عمودی کنار خودش نگه داشت، سرش رو به گیتار تکیه داد و از شدت بی قراری شروع کرد به تاب دادن پاهاش. برای شنیدن ادامه قصه با ما همراه باشیدتوسط PersianBMS
 
دستای اون اولین وسیله آشنایی کری با اون بود. همه وجود و هستیش با اون دستا پیوند خورده بود. اون دستا متعلق به مادرش بود. مادری نابینا. درسته که مادر کری نابینا بود ولی انگار همه چیزو می دید و کامل و واضح از هم اتفاقای اطرافش با خبر می شدتوسط PersianBMS
 
جناب آقای کورتیس، من طی ماه گذشته مجذوب سخنرانی های روزهای یکشنبه شما در سالن فاکس ویلشایر شده ام. من چیزهای زیادی از آن ها آموخته ام و عقیده دارم که سخنرانی های شما بایستی به چاپ برسند تا مردم با خواندن آن ها همانند خود من تحت تاثیر روحی و روانی قرار گیرند. من یک پیشنهاد برای شما دارمتوسط PersianBMS
 
من معلم هستم و تصور من اینه که اون چه من از شاگردای خودم یاد گرفتم به مراتب بیشتر از اون چیزیه که اونا از من یاد گرفتن. یکی از شاگردام که بعد ها لقب غول به خودش گرفت از شاگردای آموزش استثنایی بود و قرار بود کنار شاگردای سالم تحصیل کنه. اون در واقع به قدری استثنایی بود که به همه ما درس دادتوسط PersianBMS
 
داستان زندگی خانواده ای رو خواهید شنید که تا قبل از عید پاک سال ۱۹۴۶ اصلا فکرش رو نمیکردن که فقیر باشن، اون سال اتفاقی براشون افتاد که احساس فقر و تنگدستی خیلی ناراحتشون کرد، ولی بعد از اون تصمیمی گرفتن که ثروتمندترین خانواده بین همسایه هاشون شدن ...توسط PersianBMS
 
روبی دنبال کسی که ۲۴ سال پیش عاشق اون شده بود می گشت که وارد یک مغازه سفال فروشی میشه، اون جا دختر بچه ای رو می بینه که اون رو به گذشته می بره و تمام خاطرات براش زنده میشه ولی اصلا انتظار نداشت دختری که ۲۴ سال پیش عاشقش شده بود حالا ...توسط PersianBMS
 
بیست و چهار سال پیش جیم ریتر کاپیتان تیم فوتبال و تیم کشتی دبیرستان بود، بیسبال بازی می کرد و تو رشته آکروبات هم حرفه ای بود، در سن ۱۶ سالگی اتفاقی براش افتاد که زندگی اون به کلی از این رو به اون رو شدتوسط PersianBMS
 
تو این برنامه داستان زندگی کسی رو می شنوید که با مشکلات خیلی زیاد جسمی به دنیا میاد، طوری که پزشکا اول تصمیم می گیرن که حتی اون رو به پدر و مادرش نشون ندن، ولی پدر و مادر اون بچه تصمیمی می گیرن که زندگی اون کاملا متحول می شهتوسط PersianBMS
 
تام معلم دانش آموزای کلاس هشتم و نهمی بود که درس روخوانی اونا در حد بچه های کلاس دوم و سوم بود . به نظر تام اونا اصلا برای درس خوندن به مدرسه نمیومدن بلکه فقط به خاطر دیدن دوستاشون به مدرسه میومدن . تام بعد از دیدن این وضعیت تصمیمی گرفت که مسیر زندگی دانش آموزاش رو تغییر داد ...توسط PersianBMS
 
کاترین یکی از اون بچه های خوشبختی بود که خیلی راحت و زود درس و مشقاش رو انجام می داد و تو یادگیری مطالب خیلی زرنگ بود، به همین خاطر وقتی که مادر شد همین انتظار رو از بچه های خودش داشت. در مورد اولین فرزندش، آماندا دقیقا به هدف زده بود، اما در مورد فرزند دومش اریک متاسفانه همون نتیجه رو نگرفت، اما اریک استعداد خودش رو ...…
 
جودی به عنوان دختر یه راننده کامیون و منشی یه اداره، طوری بزرگ شده بود که مادرش رو بیشتر از پدرش می شناخت. پدر جودی زمان زیادی از عمرش رو در سفر بود، اون یه روز عصر وقتی به خونه برگشت براشون تعریف کرد که بعد از ظهر اون روز تو جاده چه اتفاقی براش افتاده ...جودی درست همون موقع بود که درس مهمی از پدرش گرفت: درس توانایی، درس عشق، درس صداقت و مهربانی…
 
خانواده تیلور بسیار شاد و خوشبخت بودن، تا اینکه کارل برای ماموریت به ژاپن سفر می کنه و به دلایلی تصمیم می گیره که ادیث، همسرش رو که خیلی خیلی دوستش داشت و از صمیم قلب عاشقش بود طلاق بده ولی ادیث تصمیمی گرفت که کارل اصلا انتظارش رو نداشتتوسط PersianBMS
 
گاهی وقت ها دل کندن از چیزایی که دور و بر ماست خیلی برامون سخته، ولی یه روز وقتی که تو بیمارستان بستری بودم یه مردی که مبتلا به سندرم داون بود و هیچ کس و کاری نداشت درسی به من داد که تا آخر عمرم یادم نمیرهتوسط PersianBMS
 
تو اداره پلیس پشت میزم نشسته بودم که تلفن رو برداشتم و مشغول شماره گیری شدم ولی قبل از این که کسی گوشی رو برداره حدس زدم که شماره رو اشتباه گرفتم، یکی گوشی رو برداشت و قبل از اینکه چیزی بپرسه گفت اشتباه گرفتید و تلفن رو قطع کرد. من هم که مثل هر پلیس دیگه ای کنجکاو و علاقه مند به این کارا تربیت شده بودم دوباره همون شماره رو گرفتم و…
 
این برنامه داستان زندگی یک پسر جوان رو روایت می کنه که شغل اون شیطونک بودن تو پارک و کمک کردن به همکاراشه، شب عید تصمیم می گیره که برای مدیرش یه هدیه بخره ولی این تصمیم فقط به خرید یه هدیه ختم نمی شه وتوسط PersianBMS
 
من و مادرم می دونستیم که مادر همه دانش آموزا روز تولدشون برای همه کلاس کیک می گیرن و هدیه جشن تولد میبرن، اما مادر جان از کله سحر تا بوق سگ تو باغ میوه کار می کرد. مطمئن بودم که روز تولدش بدون اعتنا و توجه هیچ کسی میگذره. ولی اون روز یه اتفاق غیر منتظره افتادتوسط PersianBMS
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login