جوان بهائی جامعه بهائی داستان عمومی
[search 0]
بیشتر

برنامه را دانلود کنید!

show episodes
 
دو دانشجو در تهران، امیر و صهبا، به دنبال نفر سومی هستند که با آنها هم خانه شود. یک دانشجوی معماری که مدتهاست در جستجوی خانه است، به شدت از این پیشنهاد استقبال می‌کند، در حالی که نمی‌داند صهبا پسر است یا دختر. در ادامه معلوم می‌گردد که صهبا پسر است، اما مسئله این است که پسریست بهائی
 
خ
خاطرات یوتاب

1
خاطرات یوتاب

Persian Media Production | رسانه پارسی

Unsubscribe
Unsubscribe
هفتگی
 
«خاطرات یوتاب» در قالب داستان، از زندگی یک دختر جوان بهائی که چندان تجربه‌ای در دنیای غریبه‌ها، «سرزمین عجایب» و مردان نامرئی ندارد و بیشتر در فکر تحصیل و نقاشی است گزارش می‌کند.
 
پادکست کوچه روایتگر داستان شهاب جوانی ۲۰ ساله. شهاب جوان بهائی ۲۰ ساله‌ای است که داستان زندگی خود رو برای ما بازگو می کند. او در شب تولد ۲۰ سالگی اش، از بهترین دوستش، ستاره، هدیه ای فوق العاده دریافت می کند. دفتر خاطرات ستاره! شهاب و ستاره چند سال پیش، بعد از آشنایی، تصمیم به نوشتن خاطرات خود کردند. به بهانه این هدیه ارزشمند، شهاب سری به دفتر خاطرات خود می زند، و وقایع ۵ سال گذشته که زندگی او را به کلی دگرگون کردند را برای ما می خواند.
 
Loading …
show series
 
یوتاب و دکتر نادری پس از ازدواج به منظور خدمت به مردم نیازمند در یکی از شهر‌های کوچک استان سیستان و بلوچستان ساکن می‌شوند.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
بعد از خوندن مناجاتی که لینکش رو داریوش فرستاده بود از پای کامپیوتر بلند شدم، بدون این‌که این پا و اون پا کنم کلاه و شال گردنم رو برداشتم و رفتم دم در اطاق صهبا و در زدم صهبا گفت بله، بیا تو. گفتم منم یعنی چون منم نمیام توتوسط PersianBMS
 
بالاخره خونه‌ای که می‌خواستم تا از خونه بهائی‌ها به یه جای دیگه‌ای برم پیدا شد و من رفتم تا به صهبا جریان رو بگم که دیدم صهبا و اشکان توی اطاق هستند و وقتی در زدم صهبا گفت بیا داخل و من برای اولین بار به اطاق صهبا رفتم و به او گفتم که می‌خوام از این خونه برم و وقتی او علت‌اش را پرسید گفتم چون این‌جا به دانشگاهم دور است و بعد از دروغی که گفته بودم خ…
 
پدر دکتر نادری از والدین یوتاب خواهش می‌کند تا همسر او یعنی مادر دکتر نادری را راضی کنند که به سر خانه و زندگی خود برگردد و تقاضای طلاق نکند.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
درست وسط بحث داغ امیر و من، اشکان با دستکش و کلاه و شال گردن و یک سبد هویج و خرت و پرت آمد پایین و گفت بریم آدم برفی درست کنیم و من هم قبول کردم و رفتم و ذره ذره آدم برفی‌مون شکل گرفت. قرار بود شب هم آش رشته‌ای رو که مامان صهبا مشغول درست کردن‌اش بود بخوریم. در همین حال و هوا بودم که موبایل‌ام زنگ زد.…
 
وقتی با اشکان از مغازه علی آقا دریانی برمی‌گشتیم با صهبا و خواهرش که از خرید روزانه برمی‌گشتند روبرو شدیم و اشکان داستان اخراج‌اش از مدرسه را برای آن‌ها تعریف کرد و برخلاف تصور من با برخورد مهربانانه ی مادر و دایی‌اش روبرو شد ولی امیر که بعدا به خانه آمد و از آن‌چه پیش آمده بود با خبر شد حسابی کلافه و عصبی شده بود.…
 
از وقتی داریوش رفته بود دوباره برگشته بودم به شرایط قبل‌ام. اگر دانشگاه نبودم حتما توی اطاقم بودم و داشتم روی پروژه‌ام کار می‌کردم. یه روز صبح که امیر و صهبا هم خونه نبودند حدود ساعت ۱۱ صبح زنگ در به صدا در اومد و من آیفون رو برداشتم و پرسیدم کیه که اشکان گفت: «منم پشت در موندم مامانم اینا نیستند.» دلم می‌خواست بگم منم نیستم ولی ...…
 
خواهران دکتر نادری به اتفاق همسران‌شان و خود دکتر به منزل یوتاب می‌روند و با حضور پدر و مادر یوتاب شب خوبی را در کنار یکدیگر می‌گذرانند.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
یوتاب و دکتر نادری به مهمانی منزل خواهر دکتر نادری می‌روند و با پرسش‌های آقای جعفری از یوتاب درباره آیین بهائی روبرو می‌شوند.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
برای استقبال از داریوش پسر عمو اصغر که سال‌ها بود ندیده بودمش به فرودگاه رفتم. اول فهمیدم که پرواز شیراز نیم‌ ساعت تإخیر داره ولی بعد که هواپیمای شیراز به زمین نشست و مسافرین همه به سالن فرودگاه وارد شدند من داریوش را ندیدم یا نتوانستم ببینم و دست آخرتوسط PersianBMS
 
از آن‌چه در جشن تولد اشکان در مورد پدربزرگ‌اش شنیده بودم گیج شده بودم و همه‌اش می‌خواستم به کاری خودم را مشغول کنم تا نتوانم به آن حرف فکر کنم تا بالاخره اواخر شب رفتم سراغ دوستام و ...توسط PersianBMS
 
هر چند دلم می‌خواست به هر بهانه‌ای که شده در جشن تولد اشکان با وجودی که خودش دعوت‌ام کرده بود شرکت نکنم ولی تقدیر چیز دیگری رقم زده بود و من ناگهان متوجه شدم که در میان جمعی هستم که در آن جشن شرکت کرده‌اند. اما چه جشنی و چه تازه‌هایی که دستگیرم شد.توسط PersianBMS
 
بعد از دستگیری دختر دایی یوتاب و چند تن از بهائیان دیگری که در مؤسسه علمی آزاد خدمت می‌کردند، یوتاب هم دستگیر و باز‌جویی می‌شود.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
حالا که حالم کمی بهتر شده بود وقت آن رسیده بود که با پدر و مادرم در شیراز تماس بگیرم و شاید مشکلی را که برایم پیش آمده با آن‌ها و یا حداقل با پدرم در میان بگذارم. البته صحبت کردم، ولی نشد مشکل‌ام را درمیان بگذارم و در این حال و هوا بودم که چشم‌ام افتاد به یک قاب عکس.توسط PersianBMS
 
چقدر سخت است که بین محبت و نفرت گیر بیفتی و ندانی که چه باید بکنی. .این‌قدر سخت است که عناصر جسم‌ات از تعادل خارج می‌شوند و تو مریض می‌شوی و با صحنه‌هایی روبرو می‌شوی که دور از انتظار توست.توسط PersianBMS
 
وقتی فهمیدم صهبا و خانواده او که صاحب‌خانه جدید من بودند بهائی هستند از طرفی از سکونت در این خانه پشیمان شده بودم و از طرفی هم از جستجوی مجدد برای یافتن محل دیگری هراس داشتم.توسط PersianBMS
 
دکتر نادری که به آلمان رفته بود پس از آنکه خانواده‌اش از یوتاب برای ازدواج با او خواستگاری می‌کنند به ایران برمی‌گردد.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
از اولین مطلبی که در باره خانه جدید و صاحب‌خانه دستگیرم شده بود، سخت شگفت زده بودم و گمان نمی‌کردم بتوانم در آن محیط زندگی کنم.توسط PersianBMS
 
وقتی همه نگرانی‌ها از یافتن محل مناسبی برای زیستن و هم‌خانه‌ای که بر خلاف تصور قبلی یک پسر است، تمام می‌شود.توسط PersianBMS
 
مسئله تهیه محل مناسبی برای سکونت، خصوصاً برای آن‌هایی که اجاره نشین هستند همواره مشکلی سخت و اعصاب خوردکن است.توسط PersianBMS
 
یوتاب در اثر دیدن منظره‌ی غیر منتظره‌ای از پدر و مادرش می‌خواهد که او را از بیمارستان به خانه منتقل کنند و از لحاظ عاطفی دچار مشکل جدیدی می‌شود.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
خانواده‌ی یوتاب امکان تماس دکتر نادری با یک دکتر آرژانتینی را که مریضی مشابه یوتاب داشته با کمک بهائیان آرژانتین فراهم می‌کند.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
یوتاب بعد از چند روز که با خودش و افکارش کلنجار می‌رود به این نتیجه می‌رسد که شاید خدا برای او خواسته که قهرمانانه به پیش برود و شجاعانه با مرگ روبرو شود.توسط Persian Media Production | رسانه پارسی
 
در آخرین قسمت داستان رادیویی کوچه، حرفهای دل شهاب و ستاره، فروغ و کامران، نگار و بقیه بچه ها رو می شنویم. درسته که این داستان به پایان میرسه، ولی زندگی کاراکترهاش هنوزادامه داره. ستاره باید با صبوری جدایی ظاهری عشقش شهاب رو تحمل کنه، و شهاب باید تمام تلاشش رو بکنه که عشقش رو به دست بیاره. و وظیفه خونواده‌ها و دوست‌هاشون از همیشه سخت‌تر و بیشتره. او…
 
شهاب و پدر و مادرش با ستاره در دفتر حاجی کهنسال ملاقات کردن. فروغ، از قاضی پرونده ی همسرش، کسی که کامران رو به دلیل بهائی بودن به ۵ سال حبس محکوم کرده بود، ستاره رو خواستگاری کرد. ستاره هم در جواب، با شجاعت، در حضور پدرش تمام حرف های دلش رو میزنه. عکس العمل حاجی کهنسال به تمام اینها چه خواهد بود؟توسط PersianBMS
 
راهرو های دادگاه انگار تک تک قدم های شهاب، ستاره، و فروغ و کامران رو می فهمیدن و درک می‌کردن. چون به خوبی پژواک همه ی احساسات این ۴ نفر رو به گوش کل دنیا می رسوندن. بالاخره زمان رویارویی آنها با قاضی کهنسال، پدر ستاره، فرا رسیده. این ملاقات یکی از عجیب ترین ملاقات های دنیاست. یعنی قاضی کهنسال به خانواده شهاب مجال صحبت رو میده؟…
 
بعد از شبی پر اضطراب، پر از احساسات خوب و بد، پر از شادی و پر از نگرانی، بالاخره روز رفتن خانواده‌ شهاب به دادگاه انقلاب فرا رسید. کامران و فروغ تصمیم دارن در دفتر قاضی کهن‌سال، همون قاضی‌ای که حکم حبس ۵ ساله کامران رو صادر کرده بود، دخترش ستاره رو برای شهاب خواستگاری کنن.توسط PersianBMS
 
شهاب و حسین در کافه کوچه، و محسن و بهمن در ترکیه، ۴ نفری به گفتگوی خودشون روی اسکایپ ادامه می‌دن. حسابی غرق صحبت کردن شدن که یک تماس از نادر همه چیز رو عوض می‌کنه. برای حسین نامه‌ای رسیده، می‌تونه خیلی چیزها رو تغییر بده. این نامه از طرف کیه؟توسط PersianBMS
 
Loading …

راهنمای مرجع سریع

Google login Twitter login Classic login